طريان آفات تحذير كند « 1 » و گويد : مرا هيچ بضاعتى به غير عمر گرامى نيست و هر نفسى كه رفت بدل ندارد كه انفاس در علم بارى ، تعالى ، معدود است كه زيادت نپذيرد و چون عمر گذشت طريق تجارت مسدود « 2 » گردد پيش از آنكه عنان اختيار از دست مقدرت رود ، رخش همّت در ميدان سعادت تازد « 3 » و از آن پيشتر كه تير تدبير از شست مشيّت بدر آيد ناوك مراد بر هدف دولت اندازد و هنوز مرغ نفس ترك اين استخوان [ قفس ] ناكرده بر سِدرَ [ ة المنتهاى ] « 4 » آشنايى ، آشيانى از بهر او سازد و اين صيد وحشى [ سير ، تا سلسلهء « 5 » ] انس ناگسسته در مرغزار خلد به پيدا كردن چراگاهى پردازد . بيت :
خبر دارى اى استخوان قفس * كه جان تو مرغى است نامش نفس ؟ 150 / 8
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد * دگر ره نگردد به سعى تو صيد
نگهدار فرصت كه عالم دمى است * دمى پيش دانا به از عالمى است « 6 »
امروز روز نجات توست كه از عمر باقى است ، اگر اجل در رسيدى هرآينه تو را آرزوى آن بودى كه يك روز ديگر مهلت مىدادند تا كار خويش تمام مىساختى و به امرى كه مهمتر است مىپرداختى ، پندار كه اجل رسيده و مهلت امروز از انجاح مطالب با تو ارزانى داشتهاند و امروز ديگر اين سرمايهء عظيم در قبضهء تصرّف تو گذاشته ، بكوش تا امور خود مهمل نگذارى و دست از كسب سعادت باز ندارى كه فردا چون مهلت نباشد جز حسرت نماند .
و در خبر است « 7 » 150 / 17 كه فردا به هر روزى كه بيست و چهار ساعت است ، بيست و چهار خزانه فرا پيش بنده نهند ، در خزينهاى از آن خزاين بگشايند ، بنده نظر كند ، پرنور بيند آن را از انوار حسناتى كه در آن ساعت كرده باشد ، چندان شادى و راحت و نشاط و مسرّت از آن حالت روى به دل آرد كه اگر اين شادى بر اهل دوزخ قسمت كردندى از آتش دوزخ بىخبر شدندى و آن شادى از آن بود كه داند كه اين انوار وسيلت قبول وى خواهند بود در حضرت بارى تعالى و [ در ] يك خزانهء ديگر باز كنند ، سياه و مظلم و گندى عظيم از وى مىآيد و آن ساعت معصيت باشد ، چندان هول و خجلت و تشوير به
هامش
( 1 ) . تجدير .
( 2 ) . معدود .
( 3 ) . ناز .
( 4 ) . تصحيح قياسى . نسخه سياه و محو شده .
( 5 ) . تصحيح قياسى . نسخه سياه و محو شده .
( 6 ) . ر . ك : حواشى .
( 7 ) . ر . ك : حواشى .