آرند ، هرآينه خفيف گردد حساب او ، آماده باشد در اوان [ كار ] سؤال و جواب او و در غايت حسن بود منقلب « 1 » و مآب او ، و هر كه در اين محاسبه اهمال جائز دارد ، دائم گردد حسرات او و طويل شود در عرصات قيامت وقفات او ، به سوى خوارى و خسران كشد سيّئات او .
بعد از تمهيد اين مقدّمات ، بدان كه تاجر 149 / 5 طريق آخرت عقل است و شريك و معاملهگزار او نفس و هيچ شبهه نيست كه مطلب دو كس كه در معاملات شريك باشند و بضاعتهاى تجارت در ميان ايشان مشترك بود در زمان محاسبه توفّر سود و سلامت سرمايه است ، پس طريق عقل كه تجارت به مشاركت و معاونت نفس به تقديم مىرساند ، آنست كه معامله با نفس چنان كند كه ربّ المال با شريك مضارب ، يا خواجه با عبد مأذون خود ، كه چون مال به دو سپارد وظيفهء او تعيين فرمايد و سفر در طريقى رخصت دهد كه در او امن و عافيت مرجوّ باشد و به سوى رشد و فلاحش ارشاد كند . پس عقل نيز بايد كه با نفس گويد كه سرمايهء عمر گرامى كه هر لحظه از آن گنجى است گرانمايه ، بل هر نفس جوهرى است نفيس كه اگر فوت شود هرگز عوض آن يافت نشود و خسران آن تدارك نپذيرد ، به دست ارادت تو سپردهام و به بازار تجارت برده ، و سود اين ، فردوس اعلى و رسيدن به سدرهء منتهى و دريافت جوار انبيا و شهدا ، بلكه ديدار خداوند ، تعالى ، است و خسران آن عذاب اليم و آتش جحيم و ماء حميم و حرمان قرب ربّ رحيم . « 2 » 149 / 16
مصراع :
آخر بنگر كه از كه مىمانى باز
پس بايد كه وقت را غنيمت دارى و فرصت عزيز شمارى و سرمايه از دست ندهى و فردا بار حسرت بر جان ننهى . بوستان :
به مايه توان اى پسر سود كرد * چه سود افتد آن را كه سرمايه خورد 149 / 20
كنون كوش كآب از كمر درگذشت * نه وقتى كه سيلاب از سر گذشت
غنيمت شمار اين گرامى نفس * كه بىمرغ قيمت ندارد قفس
مكن عمر ضايع به افسوس و حيف * كه فرصت عزيز است و الوقتُ سيف
و بعد از مشارطه و مخاطبه ، بايد كه لحظهاى از حال او غافل و از معامله او ذاهل نباشد و هر شب باب محاسبه مفتوح دارد و تدارك ما فات تجميل كند و هر بامداد از
هامش
( 1 ) . نسخه : متعلب .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .