تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦
آواز آمد كه : « انگشتى كه به نام ما عقد كرده شد ، جز به فرمان ما گشاده نكردد » . و چون جنازهء او برداشتند ، كبوترى سپيد بر گوشهء جنازهء او نشست . هر چند كه مىراندند ، نمىرفت تا آواز داد كه : « خود را و مرا رنجه مداريد كه چنگ من به مسمار عشق بر گوشهء جنازه دوخته‌اند . من از بهر اين نشسته‌ام كه امروز قالب او نصيب كرّوبيان است . كه اگر غوغاء شما نبودى ، قالب او چون بازى سپيد در هوا پرواز كردى » . يكى او را به خواب ديد و گفت : « جواب منكر و نكير چون دادى ؟ » . گفت : « چون آن دو مقرّب از درگاه عزّت با آن هيبت بيامدند و گفتند : من ربّك ؟ من در ايشان نگرستم و بخنديدم و گفتم : آن روز كه پرسنده او بود از من كه : الست بربّكم ؟ من جواب دادم كه : بلى . اكنون شما آمده‌ايد كه : خداى تو كى است ؟ كسى كه جواب سلطان داده باشد ، از غلام كى انديشد ؟ هم امروز به زبان او مىگويم : الّذي خلقنى فهو يهدين . به حرمت از پيش من برفتند و گفتند : او هنوز در سكر محبّت است » . ديگرى او را به خواب ديد . گفت : « كار خود را چون ديدى ؟ » . گفت : « كار غير از آن بود كه ما دانستيم . كه صد و اند هزار نقطهء نبوّت سرافگنده و خاموش‌اند . ما نيز خاموش شده‌ايم تا كار چگونه آيد ؟ » . جريرى گفت : جنيد را به خواب ديدم . گفتم : « خداى - عزّ و جلّ - با تو چه كرد ؟ » . گفت : « رحمت كرد ، و آن همه اشارات و عبارات باد بود ، مگر آن دو سه ركعت نماز كه در نيم شبان مىكردم » . نقل است كه شبلى يك روز بر سر خاك جنيد ايستاده بود . يكى از وى مسئله‌يى پرسيد . جواب نداد و گفت : « و انّى استحييته - و التّرب بيننا - كما كنت استحييته و هو يراني » . بزرگان را حال حيات و ممات يكى است . من شرم دارم كه پيش خاك او جواب مسئله گويم چنان كه [ در حال حيات شرم داشتم ] » .

44 ذكر عمرو بن عثمان مكّى ، رحمة اللّه عليه

آن شيخ الشّيوخ طريقت ، آن اصل اصول به حقيقت ، آن شيخ عالم ، آن چراغ حرم ،