رفتند ؟ » . گفت : « آزاد كردم » . گفتند : « تو چرا نرفتى ؟ » گفت : « حق را با ما عتابى است .
نرفتيم » اين خبر به خليفه رسيد . گفت : « فتنهيى خواهد ساخت . او را بكشيد يا چوب زنيد تا از اين سخن بازگردد » . سيصد چوب بزدند . هر چند مىزدند ، آوازى فصيح مىآمد كه : « لا تخف يا بن منصور ! » . شيخ عبد الجليل صفّار گويد كه : « اعتقاد من در چوبزننده بيش از اعتقاد در حقّ حسين [ منصور ] بود ، از آن كه تا آن مرد چه قوّت داشته است در شريعت ؟ كه چنان آواز صريح مىشنيد و دست او نمىلرزيد و هم چنان مىزد » . پس ديگر بار [ حسين را ] ببردند تا بكشند . صدهزار آدمى گرد آمدند و او چشم گرد همه برمىگردانيد و مىگفت : حق ، حق ، حق ، انا الحقّ » .
نقل است كه درويشى در آن ميان از او پرسيد كه : « عشق چيست ؟ » . گفت :
« امروز بينى و فردا و پس فردا » . آن روزش بكشتند و ديگر روز بسوختند و سيّوم روزش به باد بردادند - يعنى عشق اين است - خادم در آن حال از وى وصيّتى خواست .
گفت : « نفس را به چيزى كه كردنى بود مشغول دار و اگر نه او تو را به چيزى مشغول گرداند كه ناكردنى بود » . پسرش گفت : « مرا وصيّتى كن » . گفت : « چون جهانيان در اعمال كوشند ، تو در چيزى كوش كه ذرّهيى از آن به از هزار اعمال انس و جنّ بود ، و آن نيست الّا علم حقيقت » .
پس در راه كه مىرفت ، مىخراميد ، دستاندازان و عيّاروار مىرفت با سيزده بند گران . گفتند : « اين خراميدن از چيست ؟ » . گفت : « زيرا كه به نحرگاه مىروم » و نعره مىزد و مىگفت : شعر :
نديمى غير منسوب الى شىء من الحيف * سقانى مثل ما يشرب كفعل الضّيف بالضّيف
فلمّا دارت الكأس ، دعا بالنّطع و السّيف * كذا من يشرب الرّاح مع التنّين بالصّيف
گفت : حريف من منسوب نيست به چيزى از حيف . بداد مرا شرابى و بزرگ كرد مرا چنان كه مهمان ، مهمان را . پس