تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
كردند ؛ و كس را از اهل طريقت اين فتوح نبود كه او را . بزرگى گفت : « اى اهل معنى ! بنگريد كه با [ حسين ] منصور حلّاج چه كردند تا با مدعيان چه خواهند كرد ؟ » . عبّاسهء طوسى گفت كه : « فرداى قيامت در عرصات ، حسين منصور را به زنجير محكم بسته بيارند ، كه اگر گشاده بيارند ، جملهء قيامت را به هم برزند » . بزرگى گفت : « آن شب تا روز زير آن دار نماز مىكردم . چون روز شد ، هاتفى آواز داد كه : اطلعناه على سرّ من اسرارنا ، فافشى سرّنا ، فهذا جزاء من يفشى سرّ الملوك » . او را اطلاع داديم بر سرّى از اسرار خود [ و او فاش كرد ] . پس جزاء كسى كه سرّ ملوك فاش كند ، اين است . نقل است كه شبلى گفت : « آن شب به سر تربت او شدم و تا بامداد نماز كردم . سحرگاه مناجات كردم كه : الهى ! اين بندهء تو بود ، مؤمن و عارف و موحّد . اين بلا با او چرا كردى ؟ . خواب بر من غلبه كرد . قيامت را به خواب ديدم و خطاب از حق شنيدم كه : اين از آن با وى كردم كه سرّ ما با غير ما در ميان نهاد » . نقل است كه شبلى گفت : « او را به خواب ديدم . گفتم : خداى - تعالى - با اين قوم چه كرد ؟ گفت : هر دو جمع را بيامرزيد . آن كه بر من شفقت كرد ، مرا بدانست و از بهر حق شفقت كرد ؛ و آن كه عداوت كرد ، مرا ندانست و از بهر حق عداوت كرد . بر هر دو قوم [ رحمت كرد كه ] هر دو قوم معذور بودند » . بزرگى به خوابش ديد ايستاده ، جامى در دست و سر بر تن نه . [ گفت : « اين چيست ؟ » ] . گفت : « او جام به دست سر بريدگان مىدهد » . نقل است كه چون او را بر دار كردند . ابليس آمد و او را گفت : « يكى انا تو گفتى و يكى من . چون است كه از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت ؟ » . حسين گفت : « از آن كه تو انا به در خود بردى و من از در خود دور كردم . مرا رحمت آمد و تو را لعنت . تا بدانى كه منى كردن نيكو نيست و منى از خود دور كردن به غايت نيكوست » .
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 145 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون