كه گلگونهء مردان خون ايشان است » . گفتند : « اگر روى را به خون سرخ كردى ، ساعد را بارى چرا آلودى ؟ » . گفت : « وضو مىسازم » . گفتند : « چه وضو ؟ » . گفت : « ركعتان فى العشق ، لا يصحّ وضوؤهما الّا بالدّم » - در عشق دو ركعت است كه وضوء آن درست نيايد الّا به خون - پس چشمهاش بركندند . قيامتى از خلق برخاست و بعضى مىگريستند و بعضى سنگ مىانداختند . پس خواستند تا زبانش ببرند . گفت : « چندانى صبر كن كه سخنى بگويم » . روى سوى آسمان كرد و گفت : « الهى ! بر اين رنج كه از بهر تو مىدارند محرومشان مگردان ، و از اين دولتشان بىنصيب مكن .
الحمد للّه كه دست و پاى من بريدند در راه تو ، و اگر سر از تن بازكنند ، در مشاهدهء جلال تو [ بر سر دار مىكنند ] » . پس گوش و بينى ببريدند و سنگ روانه كردند .
عجوزهيى پارهيى رگو در دست ، مىآمد . چون حسين را ديد گفت : « محكم زنيد اين حلّاجك رعنا را ، تا او را با سخن اسرار چه كار ؟ » .
و آخرين سخن حسين اين بود كه : « حسب الواجد افراد الواحد [ له ] » . پس اين آيت برخواند :
« يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِها [ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها وَ يَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ
» ] . و اين آخرين كلام او بود . پس زبانش ببريدند و نماز شام بود كه سرش ببريدند . در ميان سر بريدن تبسّمى كرد و جان بداد . مردمان خروش كردند و حسين ، گوى قضا به پايان [ ميدان ] رضا برد و از يكيك اندام [ او ] آواز مىآمد كه « انا الحقّ » .
روز ديگر گفتند : « اين فتنه بيش از آن خواهد بود كه در حال حيات » . پس او را بسوختند . از خاكستر او آواز « انا الحقّ » مىآمد ، و در وقت قتل هر خون كه از وى بر زمين مىآمد ، نقش « اللّه » ظاهر مىگشت .
حسين بن منصور با خادم گفته بود كه : « چون خاكستر من در دجله اندازند ، آب قوّت گيرد چنان كه بغداد را بيم غرق باشد . آن ساعت خرقهء من به لب دجله بر ، تا آب قرار گيرد » . پس روز سيّوم ، خاكستر حسين را به آب دادند ، هم چنان آواز « انا الحقّ » مىآمد و آب قوّت گرفت . خادم خرقهء شيخ به لب دجله برد . آب باز قرار خود شد و خاكستر خاموش گشت . پس آن خاكستر را جمع كردند و دفن