چون دورى چند بگشت ، شمشير و نطع خواست . چنين باشد سزاى كسى كه با اژدها در تموز خمر كهن خورد .
چون به زير طاقش بردند به باب الطّاق ، پاى بر نردبان نهاد . گفتند : « حال
چيست ؟ » . گفت : « معراج مردان سر دار است » . و ميزرى در ميان داشت و طيلسانى بر دوش . دست برآورد و روى در قبله مناجات كرد و خواست آنچه خواست . پس بر سر دار شد . جماعت مريدان گفتند : « چه گويى در ما كه مريديم و آنها كه منكراناند و تو را سنگ خواهند زد ؟ » . گفت : « ايشان را دو ثواب است و شما را يكى . از آن كه شما را به من حسنالظّنّى بيش نيست ، و ايشان از قوّت توحيد به صلابت شريعت مىجنبند و توحيد در شرع اصل بود و حسن الظّنّ فرع » .
نقل است كه در جوانى به زنى نگرسته بود . خادم را گفت : « هر كه چنان برنگرد ، چنين فرونگرد » .
پس شبلى در مقابلهء او بايستاد و آواز داد كه « أ و لم ننهك عن العالمين ؟ » . و گفت : « ما التصوّف يا حلّاج ؟ » گفت : « كمترين اين است كه مىبينى » گفت : « بلندتر كدام است ؟ » . گفت : « تو را بدان راه نيست » .
پس هر كسى سنگى مىانداختند . شبلى موافقت را گلى انداخت . حسين بن منصور آهى كرد . گفتند : « از اين همه سنگ چرا هيچ آه نكردى ؟ از گلى آه كردن چه سرّ است ؟ » . گفت : « از آن كه آنها نمىدانند ، معذورند . از او سختم مىآيد كه مىداند كه :
نمىبايد انداخت » . پس دستش جدا كردند ، خندهيى بزد . گفتند : « خنده چيست ؟ » . گفت :
« دست از آدمى بسته جدا كردن آسان است . مرد آن است كه دست صفات - كه كلاه همّت از تارك عرش در مىكشد - قطع كند » . پس پايهايش ببريدند . تبسّمى كرد و گفت :
« بدين پاى سفر خاك مىكردم . قدمى ديگر دارم كه هم اكنون سفر هر دو عالم كند ؛ اگر توانيد ، آن قدم ببريد » . پس دو دست بريدهء خونآلود بر روى در ماليد و روى و ساعت را خونآلود كرد . گفتند : « چرا كردى ؟ » . گفت : « خون بسيار از من رفت . دانم كه رويم زرد شده باشد . شما پنداريد كه زردى روى من از ترس است . خون در روى ماليدم تا در چشم شما سرخ روى باشم
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٤٣