نگويد كس كه سيم و گوهر و لعل * به سنگ اندر گرفتارست « 1 » ناچار « 2 »
اگر خوار است و بىقدرست « 3 » يمگان * مرا اينجا « 4 » بسى قدرست « 5 » و مقدار
اگر چه مار خوار « 6 » و ناستودست « 7 » * عزيزست و ستوده « 8 » مهرهء مار
نشد بىقدر و قيمت سوى مردم * ز بىقدرى صدف لولوى شهوار
گلِ خوشبوى پاكيزه است اگر چند * نرويد « 9 » جز كه در سرگين و شديار
توئى بار درختِ اين جهان نيز * درختى « 10 » راستى ، بارت ز گفتار « 11 »
اگر بار خرد دارى ، و گر نى * سپيدارى سپيدارى سپيدار
نماند جز درختى را خردمند * كه بارش گوهر است و برگ دينار
هامش
( 1 ) گرفتارستA: كرفتارندD( 2 ) ناچارD: يا خوارA( 3 ) و بىقدرستA: و بىمقدارD( 4 ) مرا اينجاD: مر اينجاA( 5 ) قدرستA: عز استD( 6 ) خوارD:
خوارستA( 7 ) و ناستودستA: و ناستوده استD( 8 ) و ستودهD: ستودهA( 9 ) نرويدD: كه رويدA( 10 ) درختىA: درختD( 11 ) ز گفتار : + تو خواهى بار شيرين باش بىخار ، بفعل اكنون و خواهى خار بىبارD