و گر بنظم نگويم ، بنثر و بتشجير * چنان كه بخرد ميوه چِندَ از آن اشجار
سخن بحجّت گويم پس آنگه از برهان * رداش سازم يكّىّ و از دليل ازار
( 350 ) بدين بيتها عذر پيوسته كردن سؤالات بسيار خواستست ، و برسم عقلا گفته است كه مراد من ازين نه تعنّت است ، بل سؤال همىكنم از بهر فايده را . و اين سخن نيكو بودى « 1 » اگر هم بدين قول اختصار كردى ، و ليكن چو « 2 » بر اثر گفت « جواب خواهم كردن « 3 » » و به آخر « 4 » گفت « من خود دانم كه جواب اين چيست » اين تعنّت « 5 » باشد نه استفادت ؛ بل چون خود دانست كه جواب اين سؤالات چيست ، چنين بايست گفتن به آخر شعر كه « غرضم ازين تعنّت نيست ، بل اين سؤالات از بهر آن كردم تا « 6 » هشياران و جويندگان علم را بر طلب علمهاء پوشيده حريص كنم ، و مرين سؤالات را جواب خواهم كردن تا كسانى كه اين معانى را بجويند ، بدانچه ما مر ايشان را بر طلب آن بعث كرديم برسند « 7 » ، و سؤال بىجواب نويد بىخرام باشد ، و اين هر دو سخت بىمزه باشد . »
( 351 ) و ما كتابى اندر علم حساب تصنيف كردهايم كه نام اين كتاب « غرايب الحساب و عجايب الحسّاب « 8 » » نهادهايم ، و مر آن را سؤال و جواب ساختهايم و دويست مسئلهء حسابى را اندرو جمع كردهايم : [
b
102 ]
هامش
( 1 ) بودى : بودA( 2 ) چو : جزA( 3 ) كردن : + از عذرA( 4 ) و به آخر : او به آخرA( 5 ) اين تعنت : و اين تعنتA( 6 ) تا : باA( 7 ) برسند : پرسندA( 8 ) الحسّاب :
الخسابA