آن همىشود كه هست ؛ از آنست كه همى آتش از ميان سنگ و آهن بدان وقت كه هوا همىبدريم ، پديد آيد . و گفتند نيز كه چو آب سردست ( و ) قوّت آتش را همىبپذيرد ، همى هوا گردد « 1 » و به هوا بر آيد ، بدانچ از آنك هست همىگشادهتر شود .
( 348 ) و كسى نگفت كه چرا آب همى بسرما بفسرد و سخت شود چو سنگ و هوا همى سخت نشود ، و خاك برترى چرا بفسرد ؟ و كسى نگفت كه چرا آب همى بكلوخ اندر شود و بسنگى « 2 » اندر نشود ؟ و كسى نگفت كه چرا آب همى از بالا « 3 » سوى نشيب آيد و به بالا بر نشود ، و باد همى به بالا بر شود و هم بنشيب ؟ و از بهر آنك مردان همى اين چيزها را برين نهاد بينند ، پندارند « 4 » كزين معانى سؤال واجب نيايد ، چنانك اگر كسى پرسد كه چرا آتش همى پنبه را « 5 » زود سوزد و هيزم را دير همىسوزد ؟ مر نادان را همى ازين سؤال خنده آيد و گويند : اين چه سخن باشد ؟ و كسى نگفت كه روغن كو نيز آبست چرا بر سر آب همىايستد و به آب همىنياميزد ؟ و چرا آتش او را بسوزد ؟ و كسى نگفت كه چرا آتش هيزم تر را بآغاز نگيرد و به آخر بگيردش و بسوزدش ؟ و كسى نگفت كه اگر آتش همى چيزهاء خشك را « 6 » بيفروزد ، سنگ خشكست ، چرا سنگ را نيفروزد ؟ و كسى نگفت كه چرا آب « 7 » با سيماب نياميزد ؟ و كسى نگفت كه سرب ( كو ) گدازندهترين « 8 » گوهريست ، چرا چو اندر ديگى كه صد من سرب ( اندرو ) باشد و يك من آب ، آتش
هامش
( 1 ) گردد : كردنA( 2 ) بسنگى : بسكىA( 3 ) بالا : بلاA( 4 ) پندارند : پنداردA( 5 ) پنبه را : ناحيده راA( 6 ) خشك را : + همىA( 7 ) چرا آب : جرابA( 8 ) گدازندهترين :
گذارندهترينA