خاك و آب و باد و آتش - اين مخالفت نبودى كه هست ، تا دو ازو « 1 » بطبع مخالف دو ديگرست ، اين امتزاج و اعتدال جسدى حاصل نيامدى ؛ نيز اگر اين چهار كواكب « 2 » اندر تأثير مر يكديگر را مخالف نبودندى ، نه جسد بكمال خويش رسيدى و نه نفس . و همچنانك مرين « 3 » تركيب را - كه او خانه و مركب نفس است و آلت اكتساب سعادت مر نفس را اوست ، - بدين دو طبع گران كم لطافت كه خاك و آبست « 4 » حاجت بود ، مر جسد كثيف فنائى را « 5 » نيز بدان دو نحس آسمانى - كه علّت وجود نفس شهوانى از بهر لذّت حسّى و يافتن آن ايشاناند - حاجتست . و نفس ناطقه را - كه از بهر اكتساب علم مر او را از راه جسدست - نيز بجسد حاجتست . پس گوييم : چو نفس ناطقه را ( از بهر ) اكتساب علم بجسد حاجتست ، و جسد را از بهر زندگى و يافتن لذّت حسّى ( بآلتى ) حاجتست ، و آلت يافتن لذّت حسّى نفس شهوانى است ، و آن از علايق اين دو نحس آسمانى است ، پس پيداست كه مر نفس ناطقه را از بهر اكتساب سعادت خويش بدين دو نحس آسمانى حاجتست .
( 337 ) و اين بيانى دقيق و استخراجى لطيفست تا معلوم شود كه ايجاد كواكب نحس اندر فلك بر مقتضى حكمتست . و چو تركيب مردم [
a
98 ] از دو جوهر بود - يكى فنائى و ديگر بقائى - روا نبود كه كواكب همه سعد بودى از بهر آنك فنائى نصيب خويش نيافتى . و نيز روا نبود كه هر چهار كواكب « 6 » نحس بودى از بهر آنك بقائى نصيب خويش نيافتى ، همچنانك اگر
هامش
( 1 ) تا دو ازو : باد و ازوA( 2 ) چهار كواكب : چه كواكبA( 3 ) مرين : و مرينA( 4 ) و آبست : و اسبA( 5 ) فنائى را : شايد « فانى را »
( 6 ) كواكب : كوكبA