فرودين وز ميان آن چهار سعد و نحس « 1 » زبرين نيز پنج حواسّ حاصل شد ؛ دو ازو سعد و آلت اكتساب بقا ، اعنى چشم و گوش كه راه كند از ديدنيها و شنودنيها ، كه علم - ( كه ) مر نفس را ازين دو آلت بحاصل شود - بر آنست . و دو ازو نحس و آلت اكتساب صلاح جسد - كه مر نفس را فنا و آفت است « 2 » ، - چون دهان و فرج ، و دهان جفت فرج بدان نهاديم كه هر دو آلت يافتن لذّت جسدىاند ، و بقاء جسد و فناء ( نفس ) بزايش از راه ايشان است . و يك حاسّت از پنج حواسّ نيز ميان « 3 » اين دو سعد ( و دو ) نحس است ، و آن حاسّت بوينده است كه او نه سعد است [
b
97 ] و نه نحس ، اعنى به دو نه مر نفس را قوام است و نه مر جسد را .
( 335 ) و چو بقاء كلّ نفس اندر علم عالم است ، و علم عالم از راه ديدنى و شنودنى بنفس رسد تا نبشتهئى را ببيند يا گفتهاى را بشنود ، دانستيم « 4 » كه اين دو آلت كه به دو همى سعادت توانيم الفغدن ، از دو سعد آسمانى « 5 » يافتهايم . و چو زندگى و كمال جسد - كه او فناست و نفس را از اكتساب بقاء خويش بازدارنده است - اندر حاسّت چشنده است ، و چشندهء لذّات حسّى دهان و فرج است ، كه ميل جسد سوى اين دو لذّتست ، دانستيم كه اين دو آلت - كه ما بدان « 6 » چيزى را « 7 » توانيم پروردن كه ما را از سعادت نفسانى بازدارد - ، ما را از دو نحس آسمانى حاصل « 8 » شدست .
( 336 ) آنگاه گوييم : همچنانك اگر ميان اين چهار طبع - اعنى
هامش
( 1 ) و نحس : بر نحسA( 2 ) كه مر نفس را فنا و آفت است : كه بر فناست او افتاب استA( 3 ) ميان : عيانA( 4 ) دانستيم : دانستمA( 5 ) سعد آسمانى : معد ابيمانى كهA( 6 ) ما بدان : مانندانA( 7 ) چيزى را : چيز راA( 8 ) حاصل : + حاصلA