دانست كه نفس خطا كرد و آنچ خطا كرد بنادانى كرد برو ببخشود ، و از جملگى جزوهاء لايتجزّى هيولى مر اين عالم را از بهر نفس بيافريد ، و اندرو اين جانوران قوى پديد آورد تا نفس بآرزوى حسّى برسيد ، و نفس اندرين جوهر لايتجزّى « 1 » آويخته و آميخته بماند .
( 229 ) آنگه خداء حكيم عليم - گفتند - از بهر رهانيدن مر جوهر نفس را ازين بلا ، مردم را بيافريد و عقل را از نزديك خويش به دو موكّل كرد تا نفس را بنمايد كه اين لذّات حسّى چيزى نيست مگر رهايش از رنج ، چنانك چو « 2 » به خوردن طعام از رنج گرسنگى همى بيرون آيد « 3 » از خوردن آن [
a
70 ] لذّت همىيابد « 4 » ، و چو تشنه باشد و آب همىخورد به خوردن آب از رنج تشنگى « 5 » همى بيرون آيد « 6 » ، مر آن را لذّت همىپندارد .
( 230 ) و گفتند آنگاه خداى مر حكما را از فلاسفه پديد آورد ، تا مر نفس را « 7 » آگاه كردند اندرين عالم اندر صورت انسانى ازين سرّ ، و بگفتندش كه ترا عالمى ديگر است و تو خطا كردهاى و بر هيولى جسمى فتنهاى ، و اندرين بند بخطاء خويش ماندهئى « 8 » ، تا از لذّات حسّى دست بكشد و بآموختن فلسفه مشغول شود ، تا ازين دشوارى و رنج برهد .
( 231 ) گفتند كه حكما خلق را خوش « 9 » ازين سرّ آگاه همىكنند تا نفسها بدين فلسفه ازين عالم همى بيرون شود ، تا همگى نفس به آخر ازين عالم بيرون شود ، و چو تمامى جوهر نفس بدين حكمت از جوهر هيولى جدا
هامش
( 1 ) لا يتجزى : متجزىA( 2 ) چو : جزA( 3 ) آيد : آمدA( 4 ) يابد : بايدA( 5 ) تشنگى :
و تشنگىA( 6 ) آيد : آمدA( 7 ) نفس را : نفسA( 8 ) ماندهئى : ماندهايمA( 9 ) خوش :
چنين است در اصل و شايد « خلق خويش را »