است ، دانيم كه نخست بىنظم بوده است تا باز سپس از آن نظم يافته است .
( 235 ) گروهى از شاگردان او گفتند : معنى قول حكيم آنست كه همىگويد عالم را هيولى بوده است بىنظم و بىطبع كه خداى از آن هيولى - كه بطبع متجزّى ( است ) - مر آن عالم را بساخته است ، « 1 » بر مثال چوب مارها « 2 » كزو درودگرى گويى بسازد . و گروهى از شاگردان او گفتند بل [
a
71 ] غرض فيلسوف ازين سخن نه اين بودست و حكيم « 3 » بابداع مقرّ بود ، بل همىگويد مر عالم را نظم نبود ، و چو نظمش نبود خداى مر او را نظم داد ، يعنى نيست بود مر او را هست كرد ، و حكيم مر نيستى را ببىنظمى « 4 » تشبيه كرد و هستى را بنظم مثل زد ، و افلاطون را چنين لغزها « 5 » بسيارست .
( 236 ) و ارسططاليس « 6 » گفت : چيز نه از چيز پديد آمدست ، كه اگر چيز بودى خود چيز كننده « 7 » نبايستى ، و عالم چيزى است ثابت ، پس واجب است دانستن كه اين نه از چيزى پديد آمدست . و دليل برين قول آن آورد كه گفت : امروز خود چيزها همچنين نه از چيزى ( پديد آيند ) ، چنانك آنچ همى سياه شود نه ( از ) سياه است ، و آنچ همى سپيدست و شيرين نه از ( سپيد و ) شيرين همى پديد آيد . و گفت : اگر شيرين ( از ) شيرين بودى يا سياه ( از سياه ) بودى ، پديدآرنده نبايستى مر سياه را از سياه و نه شيرين را از شيرين . و همىبينيم كه چيزهاء متضادّ پديد همىآيد نه از همان چيزها « 8 » . پس از حكمت عقل بدلالت ظهور اين
هامش
( 1 ) بساخته است : بشناختستA( 2 ) چوب مارها : چنين است در اصل
( 3 ) حكيم : حكمA( 4 ) مر نيستى را ببىنظمى : مر نيست را بىنظمىA( 5 ) لغزها : نغزها
( 6 ) ارسططاليس :
ارستطاليسA( 7 ) چيزكننده : حيزكنندهA( 8 ) چيزها : جزهاA