بازگشت [
b
68 ] بعالم علم است ، چنانك پديد آمدنش « 1 » اندرين عالم بغذاهاى تدبيرى و پرورشهاء تقديرى است ، تا بداند كه اين سراى « 2 » رهگذرست مر او را ، و ستوروار نبايدش زيستن ، و علم طلب بايد كردن تا بعالم علوى بنعمتهاى ابدى رسد . و چو ستور را نفسى علمپذير نبود ، از بهر « 3 » غذا مر او را - نه به حال طفلى « 4 » و نه باوقات تمامى جسم - بتكلّف « 5 » و آلتهاى علمى حاجت نبود « 6 » .
و مردم را نفس علمپذير آمد كز قياس عقلى واجب آمد كه حال او اندر پرورش و ساختن غذاها بخلاف حال ستوران باشد ، چنين كه هست . و اين اختلاف اندر اصل اين دو جانورست ، اعنى اندر نفس بهيمى و نفس ناطقه ، كزو يكى شريف ( است ) و ديگر وضيع ، و يكى نفيس است و ديگر خسيس ، و يكى عالم است و ديگر ( جاهل ) مقيم « 7 » . پس به حكم اين اختلافها كه نموديم كه هست ميان نفس ناطقه و ميان نفس بهيمى ، واجب آيد كآن جوهر شريف - كه نفس انسانى است « 8 » - باقى باشد ، و آن جوهر وضيع - كه خسيس و جاهل مقيم « 9 » است - فانى باشد .
( 230 ) و گفتند - يعنى اهل تأييد و خازنان علم كتاب و شريعت عليهم السّلام - كه چو مردم نفسش « 10 » علمپذيرست و جسدش بدين سبب كاين « 11 » نفس شريف اندر اوست ، اندر پرورش بدين تكلّف « 12 » و تلطّف حاجتمند است ، اين حال خاصّ جسديش دليل است بر آنك نفسش را هم اين تدريج و تكلّف ببايد « 13 » ،
هامش
( 1 ) پديد آمدنش : بديداندشA( 2 ) سراى : سراهA( 3 ) از بهر : وز بهرA( 4 ) طفلى :
طفيلىA( 5 ) بتكلف : به تكليفAرجوع بسطر 17 شود
( 6 ) نبود : نبردA( 7 ) مقيمA: شايد « مفحم » ( دهخدا ) رجوع بسطر 12 شود
( 8 ) نفس انسانى است : نفس و مسامزستA( 9 ) جاهل مقيم : جاهل و مقيمAشايد « مفحم » ( دهخدا ) رجوع بسطر 10 شود
( 10 ) نفسش : نفسAرجوع بسطر 17 شود
( 11 ) كاين : كا ؟ ؟ ؟ بينA( 12 ) تكلف : تكليفAرجوع بسطر 17 شود
( 13 ) ببايد : بيايدA