تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الحكمتين ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
بآفتاب هم جنس است ، - اندر آن مهره آتشى موجود شود ، كو جوهر فاعلست . و نفس كلّى جوهرى ابداعيست شريف ، و سايهء او از جنس او بود . چو اندرو نگريست ، طبيعت كلّى پديد آمد اندر هيولى ، كه فاعل آيد اندر سايهء او بر مراد او و بعضى از كارهاء او همىكند ، چنانك آتش - كز آفتاب اندر بلور پديد آيد - بعضى از كارهاء آفتاب بكند . و چو از نظر نفس كلّى اندر سايهء او طبيعت كلّى پديد آمد ، بأوّليت حال چهار طبع مفرد بجوهر جسم متّحد شد ، از بهر آنك او چهارم موجود بود از ابداع ، اعنى عقل و نفس و هيولى ، و چهارم طبيعت كلّى . و بهره‌ئى از هيولى گران « 1 » شد و فروگرايست ، و بهره‌ئى سبك شد و بالا گرفت . [
b
42 ] و چو مر آن جوهر را مقدارى - اعنى بىنهايت - نبود ، آنچ گران شد و اندر مركز استاد ، مخلط گشت ، و آنچ سبك شد و به اطراف بازشد ، براستى بازشد . و چو براستى بازشد ، دايره‌ئى آمد ، بر مثال سنگى كه به آب آرميده اندر فكنندش ، و دايره‌ئى از آنجا « 2 » كه سنگ افتد بهر سوى راست بازشود ، چنانك گفتيم پيش ازين . ( 136 ) و دليل بر آنك دايره بحصول طبيعت كلّى راست شده است ، آنست كه گوييم : اگر ما بوهم مر اين امّهات و افلاك را هم برآميزيم و بشوريم تا همه بياميزد ، آنگه دست ازو بازداريم ، واجب آيد كه باز اين عالم هم برين صورت شود كه هست . و مثال از شواهد عالم برين سخن چنان گيريم كه دانيم كه اگر ما شيشه‌ئى بگيريم بدان قدر كه اندرو يك
هامش
( 1 ) گران : كرانىA( 2 ) جا : جاءA