اصل اين باشد كه در توحيد ذات * دور بودى محتجب و اندر صفات
پس نمودت ره بتوحيد وجود * وان نبد جز موهبت اندر شهود
يافت درويشى تو را صاحب عيال * پس توانگر ساخت از مال و منال
گشتى از مال خديجه بينياز * و از غنايم بعد از آن با عز و ناز
يا كه در فقر و فنا بودت نمود * وان سواد الوجه فى الدارين بود
پس تو را داد او بذات خود بقا * وز وجود محض موهوبى غنا
پس تو اما آن يتيمان را بقهر * مىمران از خود عطا كن حق و بهر
قدرشان بشناس و كن احسان تو بيش * ياد آور از يتيمىهاى خويش
مال ايشان را مگير از بىسبب * آن چنان كه شايع است اندر عرب
يا كه ايتامند ارباب طلب * تو مكن قهر ار كه دورند از ادب
باز اما آنكه او خواهنده است * ز احتياج و فقر خود شرمنده است
هيچ از خود مىمكن محروشان * هم مخواه آزرده و مغمومشان
تو بسى خود بينوايى ديدهاى * رنج فقر و فاقه بس بكشيدهاى
بين چه باشد حال مسكين بيسؤال * رحم كن بر بينوا در كل حال
اى خداى بيشريك و بىنظير * تو غنيى خود تو دانى ما فقير
هر چه دادى مايه كرديم آن تلف * هيچمان نبود كنون چيزى به كف
بر فقير اين از غنى نبود عجب * گر ببخشد باز و نايد در غضب
واقفى تو ز احتياج و حال ما * كن عطا ثم العطا ثم العطا
خاصه قلب شاكر منعم شناس * ده كه در هر نعمتت گويم سپاس
كن حديث اى احمد پاكيزه دلق * نعمت پروردگارت را بخلق
تا كه گردد مهرشان افزون برب * اللهم اجعلنا من المحبين
بمحمد حبيبك صلواتك عليه * وان بعفو و مغفرت گردد سبب
سورة الشرح
[ سوره الشرح ( 94 ) : آيات 1 تا 8 ]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ( 1 ) وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ ( 2 ) الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ ( 3 ) وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ ( 4 )
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً ( 5 ) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً ( 6 ) فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ ( 7 ) وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ ( 8 )
بنام خداوند بخشاينده مهربان
آيا گشاده نكرديم براى تو سينه ترا ( 1 )
و برداشتيم از تو بار تو را ( 2 )
كه بصداى شكست در آورده بود پشت ترا ( 3 )
و بلند گردانيديم براى تو ذكر ترا ( 4 )
پس بدرستى كه با دشوارى آسانيست ( 5 )
بدرستى كه با دشوار آسانيست ( 6 )
پس چون فارغ شدى پس رنج بكش ( 7 )
و بسوى پروردگارت پس راغب شو ( 8 )
ما بنگشاديم آيا سينهات * تا نباشد منكدر آئينهات
برگرفتم از تو آن بار گران * كه شكسته بود پشتت را خود آن
اندر اين معنى بود بسيار حرف * گفتهها باشد به قدر فهم و ظرف
گفته بعضى بود بار حزن و غم * از جفاى مشركين و طعن و ذم
گشت خود مهجور از شهر و وطن * و اهل و احبابش اسير صد محن
دشمنان از برگ و باران بيشتر * دوستانش دمبدم دلريشتر
عارفان گويند كز جمع وصال * بازگشتن سوى فرق و انفصال
بس گران باشد بر ارباب بصر * دل شود از چشم سوزن تنگتر
پس چو برگشت او در اين كون شهود * بود بر وى سخت بس ضبط حدود
حق مساوى كرد فرق و جمع او * تا نباشد تنگ او را قلب و خو
جذبه
آنكه بر دوشش ز هجران بود بار * سهل كرد از بهر فرقش كردگار
تو ز شهر دوست چون كردى سفر * هر دمت صد آسيا گردد بسر
چون شوى وارد به شهر و منزلت * بين ز مهجورى چسان باشد دلت
من نتانم باز گفتن زان همه * بل نگنجد در بيان آن دمدمه
هر كه عاشق بود داند چيست حال * گاه مهجورى پس از چندين وصال
اندك اندك پيل من در خواب رفت * ديد هندستان بخواب از تاب رفت
نك درد تنها نه زنجير و طناب * بين كه خواهد كرد عالم را خراب
من مگر بگرفته بودم خواب او * زانكه بودم آگه از آداب او
خواب رفت او چون كه من رفتم ز هوش * بار كفر و دين فكند آسان ز دوش
يار مشكين موى سرمست او كجاست * كز فسونى پيل مىبست او كجاست
ميكشندم هنديان با زور پيل * كه بخرطوم او نوردد بحر نيل
مىبرند از هند و سندم دور تر * تا ز فرق و جمع مانم بىخبر
اندر اين حالم به گوش آيد خروش * كاوريد اين مست مجنون را به هوش
باز گردانيد او را در مقام * كه نگرديده است تفسيرش تمام
كيست اين گوينده پيرو شاه ما * كه بود در هر قدم همراه ما
هر كجا هشتم قدم نزديك و دور * داشت آنجا پير فردا نى حضور
همچو آمد احمد شيرين نفس * سوى فرق از جمع او ادنى سپس
ديد حاضر شاه جان اندر دل است * در مقام فرق جمعش حاصل است
وحدت اندر كثرت اينست اى فقير * و اينست مخصوص وليى دستگير
مصطفى « ع » را گر نبود اين گونه حال * زيستن در دار تن بودش محال
و وضعنا عنك وزرك باشد اين * هيچ اگر دانى مقام واصلين
نام تو كرديم در عالم بلند * يا كه قدر و رتبهات را ارجمند
پس بود با عسرها يسرى پديد * هم تو را يسريست با عسر شديد
هست يسرت در مدينه بعد عسر * بعد يك دشواريت صد گونه يسر