تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 744

مساهمون:

ص٧٤٤
تسبيح گفت مر خدا را آنچه در آسمانها و زمين است و اوست عزيز حكيم ( 1 ) مر او راست پادشاهى آسمانها و زمين زنده مىكند و ميميراند و اوست بر همه چيز توانا ( 2 ) اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و اوست به همه چيز دانا ( 3 ) اوست آنكه آفريد آسمانها و زمين را در شش روز پس مستوى شد بر عرش ميداند آنچه در شود در زمين و آنچه بر آيد از آن و آنچه فرو ميفرستد از آسمان و آنچه بالا ميرود در آن و اوست با شما هر جا باشد و خدا به آنچه ميكنيد بيناست ( 4 ) مر او راست پادشاهى آسمانها و زمين و به خدا برگردانيده مىشود امرها ( 5 ) در مىآورد شب را در روز و در مىآورد روز را در شب و اوست دانا بذات سينه‌ها ( 6 )
كرد تسبيح حق از حكم وجود * در سماوات و زمين شيئى كه بود
هست در تسبيح ذاتش هر چه هست * هستى اين ممكنات از فوق و پست
غالب و داناست او بر ما سوى * باشد او را شاهى ارض و سما
زنده گرداند بميراند مدام * قدرتش باشد بهر چيزى تمام
اولست اعنى كه پيش از ممكنات * نى كه او را اولى باشد بذات
اول اعنى كرده بر خلق ابتدا * اولى نى كايد او را انتها
اولست اعنى بذات خود قديم * آخر اعنى بعد اشيا هم مقيم
چون نماند هيچ موجودى بجا * او بماند هم بذات خود به پا
كرد ذات او تجلى در ازل * اوليت اين بود دور از خلل
واخر از بعد فناى ممكنات * ماند او باقى بذات ذو صفات
آنچه انشا زو شد اول با بهى * سوى او گردند آخر منتهى
ظاهر است اعنى بآثار و شئون * باطن است اعنى ز خلقان در كمون
ظاهر و پيداست از وجه وجود * باطن از وجه حقيقت شاه جود
هستى ار چه در حجاب اختفاست * ليك از فرط ظهور اندر خفاست
اين منافى نيست بر كن گوش ريب * پيش گفتيم اوست گردد غيب غيب
هست در غيب از حقيقت ذات او * ليك ظاهر باشد از آيات او
يا بود ظاهر بدون اقتراب * هم بود باطل بدون احتجاب
يا بود بر ظاهر اشيا بصير * وز بطون و سرّ هر شيئى خبير
يا بود ظاهر بعنوان احد * باطن از وجهى كه مىباشد صمد
ظاهرش يكتايى ايمن بر شديد * وجه صمدانيتش نايد پديد
خواهم ار بنويسم از اين چار نام * بايدم ديوان ديگر در كلام
حاصل آنكه گويد آن سلطان جود * اول و آخر منم اندر وجود
مىمكن اى بنده بر كس اعتماد * جز به من كت كار سازم در مراد
بر وجود آوردم اول از عدم * سوى من آخر تو گردى باز هم
ظاهرت را من بنيكو صورتى * آفريدم بى ز عيب و علتى
باطنت را ساختم كامل فتوح * از نشان نفس و قلب و سرّ روح
دادمت عقل و كمال و زندگى * تا تو با من چون كنى در بندگى
ذات او را اول و آخر يكى است * ظاهر و باطن مساوى بيشكى است
او بود دانا بهر چيزى كه هست * پيش علمش جمله يكسان فوق و پست
اوست آن كس كافريد ارض و سما * در شش از ايام و كرد اين اقتضا
تا كه باشد بر حدوث ممكنات * حجّت اين تدريج هست از التفات
زان سپس گرديده مستولى بعرش * كرد تدبير نظام عرش و فرش
داند ايچ آيد بارض اندر امور * چون مطر از ابر يا كنج و بذور
وانچه بيرون آيد از وى هر زمان * چون نبات و معدنيات از عيان
وانچه آن از آسمان آيد فرود * وانچه بر بالا رود در آن بزود
با شما هر جا كه باشيد اوست مع * عالم و قادر بخلق از ما وقع
هم بود بينا بر آنچه ميكنيد * خواه پنهان باشد آن يا خود پديد
اوست بر ارض و سما فرمانروا * هم بسويش بازگشت كارها
اندر آرد ليل را اندر نهار * روز را هم در شب آرد پى سپار
يا كند از روز كم زايد بشب * يا بروز افزايد ار باشد عجب
هم بود دانا بسرّ سينه‌ها * چون صور كه بينى از آئينها