تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 706

مساهمون:

ص٧٠٦
او را بامداد و شبانگاه ( 9 ) بدرستى كه آنان كه بيعت كردند با تو جز اين نيست كه بيعت كردند با خدا دست خدا بالاى دستهاى ايشانست پس آنكه شكست عهد نمود پس جز اين نيست كه ميشكند بر خودش و كسى كه وفا كند به آنچه پيمان بست بر آن با خدا پس به زودى ميدهد او را اجرى عظيم ( 10 ) زود باشد كه بگويند مر ترا بجاگذاشتگان از باديه‌نشينان كه بازداشت ما را اموالمان و كسانمان پس آمرزش خواه براى ما ميگويند بزبانهاشان آنچه نيست در دلهاشان بگو پس كيست مالك شود براى شما از خدا چيزى را اگر خواهد بشما ضررى يا خواهد بشما نفعى بلكه باشد خدا به آنچه ميكنيد آگاه ( 11 ) بلكه گمان برديد كه هرگز نخواهد كشت رسول و گروندگان بسوى كسانشان هرگز و آراسته شد آن در دلهاتان و گمان بريد گمان بد و هستيد گروهى هالكان ( 12 ) و كسى كه ايمان نياورد به خدا و رسولش پس بدرستى كه ما مهيا كرديم از براى كافران آتش سوزان ( 13 ) و مر خدا راست پادشاهى آسمانها و زمين مىآمرزد آن را كه ميخواهد و عذاب مىكند آن را كه ميخواهد و باشد خدا آمرزنده مهربان ( 14 )
ما فرستاديم بر خلقت بگاه * هم مبشّر هم نذير و هم گواه
تا كنند ايمان بصدق دل قبول * اين عبادم بر خدا و بر رسول
يا ز حق باشيد و در دين مستبد * يارى از دينش كنيد اعنى بجدّ
هم شناسيد امر و فرمانش بزرگ * اين كند آن كوست اركانش بزرگ
يادش از پاكى كنيد از دل مدام * اينست تسبيح مصلين صبح و شام
چون كه كفار از دخول اندر حرم * منع پيغمبر نمودند از ستم
يافت حرف قتل عثمان انتشار * كاو به مكه رفت بر تفتيش كار
شرحش آيد عنقريب اندر كلام * آن زمان اصحاب را خير الانام
مجتمع فرمود در زير شجر * خواست پيمانى مجدد هم دگر
جملگى كردند بر دست رسول * بيعت رضوان در ايمان و اصول
آمد آيت كان كسان كاينجا كنند * با تو بيعت با حق آن اجزا كنند
از يد اللَّه فوق ايديهم بجاست * اينكه دست مصطفى دست خداست
زانكه حق را نيست اعضا دست او * هست دست آنكه شد پا بست او
دست احمد « ع » بودشان بالاى دست * حاصل آنكه دست او دست منست
ز اهل بيعت يا بود دست خدا * برتر اندر نصرت دين هدى
يا ز فعل بندگان حق‌پرست * دست پاداش خدا بالاتر است
گفته جا بر ما هزار و چارصد * اندر آن بيعت بديم اندر عدد
آنكه تا هنگام موت از كارزار * رو نگردانيم هيچ اندر فرار
غير بن قيس منافق كو نهان * گشت در زير شترها آن زمان
پس پى ترهيب ناكث عهد را * حق فرستاد آيت اينسان ز اقتضا
پس شكست آن كس كه بيعت پس جز اين * نيست كاين نكثش شكست آرد بدين
هست خسرانش ز بعد نفس او * در دو گونش نيست روى و او برو
گفته‌اند او را بود راجع سه چيز * مكر و ظلم و عهد سست از بىتميز
وانكه هم بر عهد خود كرد او وفا * بر هر آنچه كرد عهد او با خدا
پس دهد زودش خدا اجرى عظيم * در جهان و در جنان بىحزن و بيم
هست مروى ز ابن عباس اينكه چون * عزم مكه كرد احمد « ع » ز آزمون
خواست اعراب نواحى را ببر * تا كنندش همرهى در آن سفر
بست پس احرام تا دانند خلق * قصد عمره كرده شاه پاك دلق
مىندارد هيچ يعنى قصد جنگ * زين رفاقت كرده هر قومى درنگ
كه رفاقت با گروهى نيست راه * كه شوند از مكيان خوار و تباه
حق خبر داد اينكه گويندت عيان * از عربها زود واپس ماندگان
از رفاقت با تو ما را مشتغل * ساخت اموال و زنان از ضعف دل
زان سبب مانديم دور از خدمتت * عذر مسموعست چون در حضرتت
نامديم اندر ركابت زين سبب * بهر ما آمرزش از حق كن طلب
مىبگويند از زبان اين بيهشان * آنچه نبود در قلوب اندر نشان
در جواب عذرشان گو كيست پس * تا شود چيزى ز حق مالك بكس
تا اگر خواهد رساند او ضرر * بر شما يا نفع گر خواهد دگر
يعنى ار حق كرد ارادهء ضرّ و سود * نيست كس قادر بدفعش در وجود
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 706 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه