تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩
گفتند بنا كنيد براى او بنائى پس بيندازيد او را در آتش بسيار شعله‌ور انبوه ( 97 ) پس خواستند به او چارهء پس كرديمشان پائينيان ( 98 )

در بيان شكستن حضرت ابراهيم عليه السلام اصنام را و در آتش افكندن نمرود آن حضرت را و برد و سلام شدن آتش بر وى

ياد كن آمد چو ابراهيم خوش * ربّ خود را با دلى خالى ز غش
چون كه گفت او با پدر و اقوام خويش * چيست اينكه ميپرستيدش ببيش
از دروغ آيا خدايان غير حق * خود اراده ميكنيد از ما خلق
پس گمانتان چيست بر پروردگار * كه جز او را ميپرستيد از شعار
از چه جنس او را كنيد اعنى گمان * كه نمائيدش مماثل با بتان
پس بگفتندش كه امروز است عيد * تو بيا با ما بصحرا بهر ديد
پس نظر كرد او بحيرت در نجوم * يا كه بر نجم زمين از آن رسوم
شد بفكر از قوم و افعال قبيح * گفت من زينها سقيمم نى صحيح
يعنى اين استارگان را هست افول * كى پرستد آفلى جز گيج و كول
با شما نتوانم آمد يك قدم * باشد از اهل هوا اندر سقم
يا كه باشد قلب و روح من عليل * زانچه دارد دورم از قرب خليل
يا تنم باشد برنج از اين قياس * كه بوند اين مشركان زو ناشناس
حاصل اينكه گفت دارم رنج و درد * كى توانم با شما شد ره نورد
روى گردان پس شدند از وى به راه * از سرا رفتند سوى عيد گاه
ماند ابراهيم تنها در زمان * پس بخفيه شد روان سوى بتان
گفت خود آيا شما را نيست چون * گفت ديگر ما لكم لا تنطقون
پس بپنهانى بر ايشان زد تبر * با يمين بشكستشان اندام و سر
باليمين يعنى كه خورده بد قسم * كان بتان را بشكند روزى بهم
جز بت اعظم كه بر دوشش تبر * هشت يعنى كرده او اين شور و شر
آمدند از عيد گه چون قوم باز * جانب بتخانه رفتند از نياز
آن عمل ديدند گفتند آن فتن * كار ابراهيم باشد بىسخن
پس بسويش رو نمودند از شتاب * سوى نمرودش ببردند از عتاب
شرح آن را پيش گفتيم از مقال * پس به او كردند آغاز جدال
گفت آيا ميپرستيد از فساد * آنچه را خود ميتراشيد از جماد
مر شما را آفريده است آن خدا * وانچه ميسازيد خود با دستها
گشت پس نمرود ملزم با خواص * شبهه ليكن تا كند بر عام و خاص
مر بنا گفتند بنيانى كنيد * بهر هيزم پس بنازش افكنيد
خواستند از بهر او كيدى ديگر * پس بگردانديمشان بر زيرتر
ساختيم اعنى كه باطل مكرشان * شد گلستان نار پرتاب و دخان

[ سوره الصافات ( 37 ) : آيات 99 تا 103 ]

وَ قالَ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ ( 99 ) رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ ( 100 ) فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ ( 101 ) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ ( 102 ) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ ( 103 ) و گفت كه من رونده بسوى پروردگارم زود باشد كه هدايت كند مرا ( 99 ) پروردگار من ببخش مر مرا از شايستگان ( 100 ) پس مژده داديمش بپسرى بردبار ( 101 ) پس رسيد با او كوشش را گفت اى پسرك من بدرستى كه من مىبينم در خواب كه ذبح ميكنم ترا پس بنگر كه چه مىبينى گفت اى پدر من بكن آنچه فرموده شده زود باشد كه بيابى مرا اگر خواسته باشد خدا از شكيبايان ( 102 ) پس چون كردن نهادند و انداخت او را بيكطرف پيشانى ( 103 )

در بيان هجرت حضرت ابراهيم بشام و بيان ذبح حضرت اسمعيل عليه السلام

قصد هجرت كرد زانشهر و ديار * ميروم گفتا سوى پروردگار
زود باشد كو نمايد راه مرا * سازد از مقصود و راه آگه مرا
گشت سوى شام از بابل روان * ساده هاجر را به دو داد از عيان
گفت يا ربّ ده مرا از صالحين * يك پسر كو باشد از من جانشين
مژده پس داديم او را ز اعتزاز * بر غلامى بردبار و دلنواز
ديد در خواب او سه شب تجليل را * كه بكش در مهرم اسمعيل را
برد او را پس بقربانگاه دوست * گفت خواهم كشتنت در راه دوست
اندر اين بنگر كه تا بينى چه چيز * گفت اسمعيل از هوش و تميز
كاى پدر كن آنچه مأمورى بران * خواهد ار حق يابيم از صابران
گفت گر دارى وصيت گو به من * كاورم آن را بجا اى ممتحن
گفت اينست از وصيتهاى من * كز رسن بندى تو دست و پاى من
تا مبادا كاضطراب آرم بخو * تيزى تيغم چو آيد بر گلو