تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 625

مساهمون:

ص٦٢٥
حقّ آن افرشتگان كه بسته صف * بهر طاعت در فلك از هر طرف
يا قلوب صافى از زنگ هوا * يا كه ارواح محبّين در لقا
يا به ترتيب خلايق بالتمام * كه هران در رتبه‌اى دارد مقام
از عناصر تا بافلاك و عقول * صف بصف اندر عوالم از قبول
زاجرات اعنى بافواج ملك * كه شياطين را برانند از فلك
يا كه آن افرشتگان كز انتساب * گشته‌اند از حق موكل بر سحاب
تا نمايند ابرها را منتشر * اندر اطراف جهان بر مستمر
يا بسعى غازيان كاندر غزا * زاجرند اعداى دين را برملا
يا بارباب رياضت كز عفاف * زجر نفس خود كنند از هر خلاف
پس به آن افرشتگانى كه مدام * هستشان بر ذكر و تسبيح اهتمام
يا باهل ذكر كز عشق و طلب * قلبشان ذاكر بود در روز و شب
عشق باشد ذكر روح اندر بشر * عقل باشد ذكرش ادراك و نظر
همچنين هر يك ز موجودات او * قدر خود گويند ذكر ذات او
اينكه معبود شما او واحد است * اين سماوات و زمين را موجد است
وانچه بين آسمانست و زمين * رب مشرقهاست رب العالمين
سيصد و شصتست مشرقها بسال * مشرقى هر روز خود را ز انتقال
يا كه هر كوكب مر او را مشرقى است * هيچ كوكب در فلك بىشرق نيست
ما سماء اين جهان آراستيم * بر كواكب چون بزينت خواستيم
اين سماء دنيوى چون در نظر * اقربست اهل زمين را بر بصر
گفت زان داديم زينت مر ورا * بر كواكب تا ببينند آن ضيا
هست مروى از امير المؤمنين * شهرهايند اين كواكب چون زمين
هست هر كوكب چو اين ارض وسيع * ملكتى و خلقى اندر وى جميع
تا نپندارى كه صنع حق بسر * هست بر اين ارض و عالم منحصر
كى تو يا بى جمله عالمهاى حق * هست زانها عالمى اين نه طبق
موجد آن جمله ذات واحد است * هر شيئى بر وحدت او شاهد است
جمله اشيا نزد او از هر قبيل * هست بر يكتايى صانع دليل
آسمان را داشتيم اندر پناه * ما ز هر شيطان سركش خود نگاه
تا نيابد راه در افلاك روح * قوه‌هاى طبع و نفس بىفتوح
طاقت ايشان را نباشد كاشنوند * حرف قومى را كه بالاتر بوند
آن ملايك خود كه از ديدار لوح * مطلع باشند بر اسرار لوح
در ميان دارند با هم رازها * ديو از ايشان نشنوند آوازها
ميشوند از هر طرف انداخته * ز آسمان از آتشى بگداخته
يعنى آن افرشتگان رانندشان * جاى خود از قهر بنشانندشان
هستشان در آخرة بىامتناع * آنعذابى كه نيابد انقطاع
جز كسى ز ايشان كه بربايد كلام * از ملايك دزدد اعنى ناتمام
پس شهاب ثاقب از دنبال وى * آيد و سوزد مر او را بند و پى

[ سوره الصافات ( 37 ) : آيات 11 تا 21 ]

فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِينٍ لازِبٍ ( 11 ) بَلْ عَجِبْتَ وَ يَسْخَرُونَ ( 12 ) وَ إِذا ذُكِّرُوا لا يَذْكُرُونَ ( 13 ) وَ إِذا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ ( 14 ) وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ ( 15 ) أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ ( 16 ) أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ ( 17 ) قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ ( 18 ) فَإِنَّما هِيَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ يَنْظُرُونَ ( 19 ) وَ قالُوا يا وَيْلَنا هذا يَوْمُ الدِّينِ ( 20 ) هذا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ ( 21 ) پس طلب بيان كن كه آيا ايشان سخت‌ترند از راه آفرينش يا آنان را كه آفريديم بدرستى كه ما آفريديم ايشان را از كل چسبنده ( 11 ) بلكه تعجب نمودى و استهزا ميكنند ( 12 ) و چون پند داده شوند پند نميگيرند ( 13 ) و چون بينند آيتى استهزا ميكنند ( 14 ) و گويند نيست اين مگر جادويى آشكار ( 15 ) آيا چون بميريم و بشويم خاك و استخوانها آيا مائيم هر آينه برانگيخته شوندگان ( 16 ) يا پدران ما كه پيشينيانند ( 17 ) بگو آرى و شمائيد خواران ( 18 ) پس نيست اين جز فريادى واحد پس آن گاه ايشان مينگرند ( 19 ) و ميگويند اى واى بر ما اينست روز جزا ( 20 ) اينست روز تميزى كه بوديد آن را تكذيب ميكردند ( 21 )
دو نفر از مشركين خود پسند * در عرب لاف شجاعت ميزدند
اندر اين نازل شد از ربّ احد * آيت فاستفتهم اهم اشد
مىبپرس از مشركان آيا شما * سخت‌تر باشيد در خلقت كجا
يا كسانى كه بخلقت بيشتر * خلق ما كرديم ز ايشان بيشتر
ما خود ايشان را هم ار زيبنده‌اى * خلق كرديم از گل چسبنده‌اى
بد پيمبر را گمان كه بشنود * هر كه قرآن را بر او مىبگرود
نگرويدند اكثرى چون از عرب * كرد از انكارشان او بس عجب
آمد آيت كه نباشد بل چنان * كه تو را ميبود از قومت گمان
تو شگفت آرى از ايشان خيره چند * وانكه ايشان بر تو استهزا كنند
پند نپذيرند و نبود سودمند * چون كه ايشان پند داده ميشوند
چون ببينند آيتى اندر نشان * ريشخند آرند و استهزا بدان
نيست اين گويند جز سحرى مبين * جادويى خوانند آياتى چنين
هم بگويند اينكه چون گشتيم خاك * هم عظام از بعد مردن در مغاك
لحم و عظم از يكديگر شد ريخته * پس شويم آيا كه باز انگيخته
زنده هم گردند باز آبائمان * كز نخستين بوده‌اند اندر جهان
گو كه آرى با پدرهاتان همه * منبعث گرديد دور از واهمه
وانگهى باشيد بيمقدار و خوار * در سراى آخرت خورد و كبار
پس جز اين نبود كه يك راندن بود * نفخ اسرافيل يعنى چون دمد