تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
اندران روزى كه گردانده شود * رويشان در نار چون رانده شود
كاش گويند از خدا و از رسول * ما اطاعت مينموديم از قبول
همچنين ارزال گويند اى خدا * طاعت از سادات خود كرديم ما
پس نمودند آن كسان گمراهمان * ده دو چندانشان عذاب اى رب جان
لعن كن لعنى بزرگ ار ابلهيم * اين بزرگان را كز ايشان گمرهيم
مىنباشيد اهل ايمان چون كسى * كه برنجاندند موسى را بسى
پس خدايش پاك گردانيده دلق * زانچه در حقش همى گفتند خلق
بود موسى نزد حق با قرب و جاه * كرد اجابت خواستى هر چه ازاله
اهل ايمان مىبترسيد از خدا * قول حق گوئيد محكم هر كجا
تا باصلاح آورد اعمالتان * هم بيامرزد گنه در حالتان
وانكه فرمان از خدا و از رسول * ميبرد اندر فروع و در اصول
پس شود فايز بخيرات عميم * وز خدا فيروزيى يابد عظيم

[ سوره الأحزاب ( 33 ) : آيات 72 تا 73 ]

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً ( 72 ) لِيُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ وَ يَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً ( 73 ) بدرستى كه ما عرض كرديم امانت را بر آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها پس ابا نمودند كه بردارند آن را و ترسيدند از آن و برداشتش انسان بدرستى كه او باشد ستمكار نادان ( 72 ) تا عذاب كند خدا مردان با نفاق و زنان با نفاق و مردان شرك آورنده و زنان شرك آورنده را و توبه پذيرد خدا از مردان گرونده و زنان گرونده و باشد خدا آمرزنده مهربان ( 73 )

در تحقيق حمل امانت

عرض ما كرديم امانت در مجال * بر سماوات و زمين و بر جبال
پس ابا كردند و ترسيدند از آن * حمل پس كرد آدمى اندر زمان
زانكه ميبود او ظلوم و هم جهول * كرد زان حمل امانت را قبول
يا كه باشد آن امانت اختيار * يا كه تكليف ار كه با عقلى تو يار
در امانت حرفها باشد زياد * عارفان گويند عشق است و و داد
حمل عشق آدم تواند كرد و بس * غير او را نيست اين تاب و نفس
چون ز حمل عشق آمد بر ستوه * اين سپهر با شكوه و ارض و كوه
گشت پيدا زان ميان ديوانه‌اى * هم ز دانش هم ز دل بيگانه‌اى
آمد از ميخانه بيرون محو و مست * كف بلب آتش بجان ساغر بدست
ماسوى را هشته زير پا تمام * فارغ از دنيا و دين وز ننگ و نام
تن مجرد از لباس ما خلق * گم زمين و آسمانش از پرّ بق
سر نه او را بر كف از بهر نثار * بلكه سر را كرده زير پا غبار
گفت حمل بار عشق آن خاص ماست * آنكه زيبد شانهء ما را كجاست
فرض ما اين كار در لولاك بود * خاص كى بر ارض و بر افلاك بود
عقل تا بد در شگفت از كار عشق * رفت عاشق پيشه زير بار عشق
سر كنت كنز آمد در نمود * تا كه آن گنجى كه بد پنهان چه بود
آدمى آمد طلسم گنج ذات * مظهر كل شرح اسماء و صفات
ظلم و جهلش عين عدل و دانش است * وضع شىء بر موضعش در بينش است
شاه اگر گويد كه زير اين سراى * هست گنجى بر كند هر كس ز جاى
بهر او آن گنج دارد اختصاص * هم شود خود در غلامان از خواص
اين نمايد بهر حضارش محال * غير عاشق كوست جوياى وصال
بر كند او گر چه باشد كوه و سنگ * نز كلندى بلكه از مژگان و چنگ
ظالم است او بر خود اما ظلم او * عدلها را برده اندر خود فرو
او كجا دارد بر اين معنى شعور * كاين بر او عدلست يا خود ظلم و زور
بر كند تا دارد او جان خانه را * چيست مانع عاشق ديوانه را
او نه فكر گنج و نه پند تن است * هم نه يادش از حيات و مردن است
جذبه آمد ميروم بى خود ز هوش * آنكه دانى ميرسد بانگش به گوش
كز خرابات اين صفى ديوانه رفت * ره بگيريدش كه مست از خانه رفت
مىكند غوغا كنون در شهر و در * گرد رد زنجير بنديدش دگر
بستنش نبود بزنجير و رسن * جز بتار موى عنبر فام من
ذكر زلفم بهر تدبيرش كنيد * مر بدين افسانه زنجيرش كنيد
او بوقت هوشيارى سرخوش است * تا چه باشد چون كه مست و بيهش است
گرد گردد گرم شد چون تو سنش * كوه و ارض و آسمان در رفتنش
نك ببنديدش كه تودهء خاك را * گرد سازد هم به راه افلاك را
مست چون گردد ز بوى مى صفى * پرده‌ها بر درد از راز خفى
سر بپوشانيد خمها را ز وى * نى رسد تا بر مشامش بوى مى
جانب ميخانه‌اش آريد باز * در كنارى بر نشانيدش بناز
جمله درها را ببنديد از درون * تا مبادا بر رود ناگه برون
چنگ را گوئيد بنهد نائيش * مر شود ساكن دل سودائيش
نشنود يك دم ز چنگ و نى خروش * بحر جانش مر كه بنشيند ز جوش
خويش را ساقى بوى ندهد نشان * دور كردند از كنارش ميكشان
نام جام مىنيارد كس بلب * هم نگويد كس سرودى با طرب
باز نگذاريد تا بر در زند * ناگهان ديوار و در را بر كند
بس شكسته است او در ميخانه‌ها * وقت مستى همچو آن ديوانه‌ها
بار ديگر گر شود ديوانه او * بر رود مست از در ميخانه او