تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
گشت از خود ديده‌ها و خيره شد * روزتان از خوف و حيرت تيره شد
بر حناجر قلبها شد ز اضطراب * وز غم افتاديد اندر پيچ و تاب
هر كسى را به حق نوعى گمان * مطمئن بودند و ثابت مؤمنان
حق يقين خواهد نمود آنجا ز وعد * غالب و قاهر شويم از بخت سعد
وان منافق پيشگان گفتى چنين * كاين گره باشند بيش از مسلمين
پس چو بر ما حمله‌ور يك‌دل شوند * مسلمين مغلوب و مستأصل شوند
امتحان آمد ز ربّ العالمين * ممتحن گشتند و ممتاز اهل دين
مسلمين گشتند جنبانيده سخت * همچو از باد و زان برگ درخت
بيست دو زان هر دو لشكر روبرو * بد نشسته خشمناك و رزم‌جو
در ميان نامد نبردى سخت و جنگ * جز كه افكندند بر هم تير و سنگ
تا كه عمرو عبد ود روزى سوار * گشت و آمد كوهسان در كارزار
كرد از خندق بسستى او عبور * اسب را بجهاند و گفتا از غرور
بر شما ظاهر كنم امروز من * كانچه گويد مصطفى كذبست و فن
در شجاعت بود مشهور آن سوار * روز ميدان بد مقابل با هزار
بود معروف او بيليل در عرب * هم نبردى كرد در ميدان طلب
ره بر او بگرفت امير المؤمنين * آن زمان با چند مرد از اهل دين
گفت او را كيستى فرمود من * ابن بو طالب ولى ذو المنن
گفت بازش كاى على « ع » تو بازگرد * تا نگردى كشته از من در نبرد
زانكه بودم با ابو طالب صديق * پاس حق اوست فرضم در طريق
گفت من بر پاس مهر ذو الجلال * با تو خواهم بود ساعى در قتال
كشته خواهم كردى اندر دست من * باشد ار نكشم تو را اشكست من
ليك من بشنيده‌ام تو بارها * گفته‌اى و كرده‌اى اقرارها
كز سه حاجت من روا سازم يكى * گفت آرى اندر اين نبود شكى
گفت از من خصلتى را كن قبول * وان بود تصديق بر دين رسول
گفت اين ممكن نباشد بىسخن * كه گذارم دين خويش از دست من
گفت ديگر آنكه ما را با قريش * واگذارى وين صف آرايى و جيش
غالب ار گردند ايشان در نبرد * قصد تو حاصل شده ز اين سوز و درد
ور كه ما غالب شويم امداد خويش * تو بجا آورده‌اى از شرط كيش
گفت گر من اين كنم نسوان قوم * هم به من آرند استهزا و لوم
اين بران گويى كه گويند از گزاف * از على « ع » ترسيد عمرو اندر مصاف
گفت سيم شو پياده بيخلاف * تا كنيم اين لحظه ما با هم مصاف
گفت از قتلت مرا آيد دريغ * رو كه سالم مانى از اين دست و تيغ
گفت دانى از كجا تو كين ز من * مىنگردى كشته با شمشير من
در غضب شد عمرو از گفتار وى * شد پياده و اسب خود را كرد پى
تيغ تيز آورد بر حيدر فرود * او سپر بر سر كشيد از حزم زود
تيغش از اسپر گذشت آمد بسر * زخم اندك يافت فرق تا جور
گفت ضرب خود زدى ضربى بنوش * چشم از بود وجود خود بپوش
تيغ زد افكند در ميدان سرش * همچو كوه افتاد در ره پيكرش
برد سوى احمد « ع » آن سر را فكند * آنكه بد سرهاى شيرانش ببند
نوفل ازرق كه بد با عمرو يار * اوفتاد و شد بخندق سنگسار

در بيان ذكر حال نعيم بن مسعود و تدبير كردن او در پريشانى لشكر قريش

از نعيم ابن مسعودت كنون * گويم او تدبير تا افكند چون
آمد او در نزد خير المرسلين * گفت دارم بر تو ايمان از يقين
ليك نتوانم كه سازم آشكار * خائفم در قوم خود ز اغيار و يار
گو به من كارى كنون ز دست من * آن بر آيد در نهان نى در علن
گفت تدبيرى در اين لشكر نما * كه ز تدبير است اغلب كارها
تا مگر يابد در ايشان ره فتور * مختلف گردند در عزم امور
پس سوى قوم قريظه شد نعيم * چون بايشان داشت صدقى از قديم
گفت صدق من شما را ظاهر است * نصح من باشد ز شفق اين باهر است
اينكه غطفان و قريش از جا شدند * جمله بر حرب محمد « ع » آمدند
مر شما را از اماكن كرده دور * بر شما زين ره نبينم جز فتور
زانكه ايشانند از شهرى بعيد * گر شكستى ناگه ايشان را رسيد
با محمد « ع » شان نباشد تاب جنگ * بر گريز آرند رو پس بيدرنگ
جانب اوطان خود گردند باز * پس شما مانيد در رنج و گداز
مىنبينم آنكه با اسلاميان * مر شما را اندكى باشد توان
دست اصحاب محمد « ع » ناگزير * مىشود اطفال و زنهاتان اسير
خاصه چون پيمانشان بشكسته‌ايد * عهد با اعداى ايشان بسته‌ايد
جز كه باشند ار بپيمان ممتحن * بر گرو گيريد ز ايشان چند تن
تا شكستى ز اهل اسلام ار رسد * مكيان باشند ناچار از مدد
چون نمودند اين يهودان استماع * صدق دانستند آن بالاجتماع
پس بر او كردند زين رأى آفرين * رفت پس ز آنجا بنزد مشركين
گفت ز اسرار است حرفى پيش من * گويم ار داريد پنهان ز انجمن
با شما عهد اين يهودان كرده‌اند * وز اماكنتان برون آورده‌اند
اينچنين بشنيدم امروز از محل * كه پشيمان گشته‌اند از اين عمل
بر محمد « ع » داده‌اند اينسان پيام * كه بعهد سابقيم اينك تمام
گر ز ما راضى شوى از مشركان * چند تن پيشت فرستيم از كلان
تا كه ايشان را كشى در انتقام * با تو هم ياريم زين پس بيكلام
كشته احمد « ع » هم بر اين پيمان رضا * عاقبت بينم بد از اين ماجرا
مضطرب گشتند و پيغامى بزود * مشركان دادند اينسان بر يهود
كه شما را گر كه باشد عزم جنگ * با محمد چيست باعث بر درنگ
كرد فردا بايد آغاز نبرد * تا نگشته زار اسب و خام مرد
چون شنيدند اين يهودان در جواب * اين چنين گفتند كاين نبود صواب
هست فردا شنبه و در كيش ما * بد بود كردن بكارى ابتدا
ديگر اينكه تا كه ندهيد از رجال * چند تن بر ما گرو بىقتل و قال
بر محمد « ع » جنگ ما نبود ز حزم * زانكه بر ما غالبند ايشان برزم
گر شكستى پس شود وارد بجنگ * بر شما چون ما نباشد كار تنگ
رو كنيد از ارض يثرب بر وطن * نيست همراه شما فرزند و زن
ما بمانيم اندر اين وادى اسير * در كف اسلاميان برنا و پير
چون شنيدند اين قريش افزود بيم * راست آمد نزدشان گفت نعيم