براى مردمان و خدا به همه چيزى داناست ( 35 )
در خانههايى كه اذن داد خدا كه بلند كرده شود و ذكر كرده شود در آنها نامش تسبيح مىكند مر او را در آنها در بامدادان و شبانگاهان ( 36 )
حق بود نور سماوات و زمين * آفرينش جمله ز او روشن جبين
هر كسى نوعى كند تعبير نور * زين يكى كاشيا ز وى دارد ظهور
او پديد آرندهء ارض و سماست * مر منور ما سوى را در ضياست
ليك بر تعبير ارباب شهود * نور نبود جز به معناى وجود
اوست يعنى عين هستى بيغلو * هستيى نبود بجز هستى او
هستى اشيا نمود است و حباب * چون شكست آن نيست چيزى غير آب
كن ز هست عارضى صرف نظر * بين چه ماند بعد از او باقى دگر
بس دقيق است اندكى كن التفات * حق بود پاك از نشان ممكنات
هستى حق نى كه با اشيا يكى است * بلكه اشيا جز نمودى هيچ نيست
چون كه ظلمت نيست جز صرف عدم * نام شيئى نايد آنجا در قلم
كرد زان تعبير هستى را بنور * تا كه هستيها نمايد در ظهور
هر چه را آرى بادراك آن درست * هستيش مدرك شود اندر نخست
گر چه از ادراك اين ادارك تو * غافلى كن غور تا يا بى نكو
مينمايد مخفى از فرط ظهور * هستى مطلق چو خود در ضوء و نور
شمس وحدت شد فروزان بىحجاب * ليك بينى آنچه زو نور است و تاب
از شجر بينى نمود و برگ و بر * غافل از آبى كه شد اصل شجر
آب پنهان در وى از پيدايى است * ديد آن موقوف بر بينايى است
اندكى گردد شجر بينى نكو * اصل آن آبست پيداتر ازو
اين مثل بود و مثلها ناقص است * بىمثل نادر مراد آيد بدست
بينى از اشيا تو آثار و نمود * هستى از اشياست پيداتر ببود
بىز هستى ماسوى از بيش و كم * نزد ادراكند خود محض عدم
شد چو پيدا رايت اللَّه نور * جمله هستيها نمود اندر ظهور
پيش گفتيم ار در آنت نيست ريب * در تو باشد هستى اندر غيب غيب
وصف نور هستى حق در مثال * همچو مشكاة است بىنقص و زوال
و اندر آن باشد چراغى در وضوح * چون جسد كان روشنست از نور روح
وان حواس آمد منافذ كز درون * روشنى روح از آن تابد برون
در زجاجه باشد اين مصباح نور * يعنى آن قلب منوّر در ظهور
كه ز نور روح باشد متصل * همچو قنديل از چراغ مشتعل
روشن اوزان شعلهء تابنده است * غير خود را روشنى بخشنده است
باشد آن قنديل پر ضوء و بها * چون بزرگ استارهء اندر سما
مر فروزان گشته آن روشن چراغ * از درختى كوست زيتون در سراغ
بس مبارك باشد آن نيكو شجر * هم كثير النفع در دهن و اثر
نفس قدسيه است مانا آن درخت * در قضاى قلب بر گسترده رخت
شرقى و غربى نباشد بلكه آن * هست او خود اين و آن را در ميان
بين شرق روح و غرب جسم او * باشد اندر كر و فر و هاى و هو
نه وجودش واجب آمد نه محال * شد بلا شرقى و لا غربى مثال
هستش اخلاق و عمل نفع و ثمر * وان كمالات و ترقى در اثر
يا كه نفس از روح و نبود روح را * مر مكان از شرق و غرب و حد و جا
هست نزديك آنكه خود بىآتشى * روشنى بخشد ز نور و تابشى
مستعد يعنى چنان باشد به كار * كه فروزد از تلألؤ بىزنار
فعل نفس اعنى بود از فعل روح * بس قريب اندر ظهور و در وضوح
هم دگر نور وجود و نور عقل * هست او نور على نورت بنقل
يا كه هم بر نور استعداد خود * آن كمال حاصلت افزوده شد
مينمايد حق بنور خويشتن * هر كرا خواهد هدايت بر علن
حق مثلها را زند هر جا بجاش * مىكند معقول را محسوس و فاش
تا كه دريابند مردم از مثل * آنچه مقصود است بىنقص و خلل
حق بهر چيزيست دانا بالتمام * داند آنچه كرده خلق از هر مقام
در بيوتى باشد آن مشكاة نور * كه خداشان داده رخصت بر حضور
كه شود آوازها در آن بلند * ياد كرده در وى اسم ارجمند
مينمايد اندر آن تسبيح حق * صبح و شام از حسن عهد ما سبق
خواند اين آيت مگر خير الانام * گفت مردى اين سرا باشد كدام
گفت باشد خانهء پيغمبران * گفت أبا بكر صديق اندر زمان
اين سراى حيدر است و فاطمه * يافت آيت را نكو او ترجمه
[ سوره النور ( 24 ) : آيات 37 تا 41 ]
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ ( 37 ) لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ ( 38 ) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ ( 39 ) أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ ( 40 ) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ ( 41 )
مردانى كه باز نميدارد ايشان را بازرگانى و نه خريد و فروختنى از ذكر خدا و بر پا داشتن نماز و دادن زكات بيم دارند روزى كه ميگردد در آن دلها و ديدها ( 37 )
تا جزا دهد ايشان را خدا بهتر از آنچه كردند و زياده دهد ايشان را از كرم خود و خدا روزى ميدهد آن را كه ميخواهد بدون حساب ( 38 )
و آنان كه كافر شدند كردارهاشان چون سرابيست در زمين هموارى كه مىپندارد آن را تشنه