تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨
مرض است و سخت است دلهاشان و بدرستى كه ستمكاران هر آينه باشند در خلافى دور ( 53 ) و تا بدانند آنان كه داده شدند علم را كه آن حق است از پروردگار تو پس ايمان آورند به آن پس نرم شود براى آن دلهاشان و بدرستى كه خدا هر آينه راه نماينده است آنان را كه ايمان آوردند بسوى راه راست ( 54 ) و هميشه باشند آنان كه كافر شدند در شكى از آن تا ببايد ايشان را قيامت ناگاه يا ببايد ايشان را عذاب روزى نازاينده ( 55 ) پادشاهى در چنين روز مر خدا راست حكم مىكند ميانشان پس آنان كه گرويدند و كردند كارهاى شايسته باشند در بهشتها با ناز و نعمت ( 56 ) و آنان كه كافر شدند و تكذيب كردند آيتهاى ما را مر ايشانراست عذابى خواركننده ( 57 ) و آنان كه هجرت گزيدند در راه خدا پس كشته شدند يا مردند هر آينه روزى دهد البته ايشان را خدا روزى نيكو و بدرستى كه خدا هر آينه اوست بهترين روزىدهندگان ( 58 )
نى فرستاديم ما پيش از تو هيچ * خود رسولى يا نبييى در بسيج
جز كه چون كرد او تلاوت در فكند * ديو خود را در كلامش ناپسند
حقتعالى پس نمايد باطل آن * كافكند ديو از وساوس در ميان
پس كند محكم خدا آيات خود * كو عليم است و حكيم از ذات خود
تا بگرداند مر آن را آزمون * كه كند القا ز كيد ابليس دون
آن كسانى را كه در دلشان مرض * باشد از ترديد و انكار و غرض
وانكسان كه قلب ايشانست سخت * سخت دل شد هر شقى تيره بخت
دستشان زان بر ستم باشد دراز * هست ظالم بر شقاقى دور باز
ديگر آنكه مىبدانند آن كسان * كه بر ايشان داده شد علم و عيان
اينكه قرآن باشد از پروردگار * زان بود القاى شيطان بر كنار
قول ديو آمد چو كرمك در حساب * تا چه ماند پيش نور آفتاب
پس به قرآن بگروند از عقل و دين * نرم گردد قلبهاشان از اميد
حقتعالى آن كسان را رهنماست * بگرويدند آنكه سوى راه راست
آن كسان كه نگرويدستند باز * دائما باشند در شك و اهتزاز
تا كه آيدشان قيامت ناگهان * يا عذاب روز نازاينده زان
روز بدر اعنى كز ايشان نسلها * منقطع گردد نماند كس بجا
يا مراد از عقم آن باشد كه وى * روز ديگر نيست هيچ او را ز پى
شاهى آن روز است محض حق و بس * مىكند ما بينشان حكم او نه كس
پس هر آن كاورده‌اند ايمان ز دل * كرده‌اند اعمال نيكو متصل
جايشان باشد بجنات نعيم * نيستشان در دل ز وجهى حزن و بيم
وانكسان كه نگرويدند از عمى * كرده هم تكذيب آيتهاى ما
آن گره باشد پس ايشان را يقين * روز وانفسا عذابى بس مهين
وانكسان كه هجرت اندر راه دين * كرده‌اند از مكه از روى يقين
كشته بس گشتند آنها در قتال * يا بمردند اندر آن هنگام و حال

جذبه

رزق ايشان را دهد نيكو خدا * كاوست خير الرزاقين اندر جزا
نيست در مهمانسراى عاشقان * روزيى به از لقاى ميزبان
وعده گيرد گر ز عاشق دلبرش * چون كه او وارد شود در محضرش
چشمش افتد بر جمال يار خويش * بين چه خواهد ديگر از دلدار خويش
خاصه گر دلدار او ذى مكنت است * بهر مهمانش فراوان نعمت است
خاصه گر شاهى بود با ملك و گنج * خاصه عاشق گر براهش ديده رنج
خاصه هست ار مشفق و صاحب كرم * قدر دان و حق‌شناس و ذو همم
عذر از او خواهد كه اندر راه من * رنج و سختيها كشيدى هر زمن
نك بپاداش آنچه خواهى مر تراست * بين چه از عاشقى دگر باقى بجاست
كى بخوان و نعمتى دارد نظر * جز كه خواهد پيش او ميرد دگر
اوفتد از پا رود از خويش باز * بعد آنشاهى شود درويش باز
اين فناى عاشق از بعد بقاست * ز اصطلاح ما فناى فى الفناست
بىخبر از فانى و باقى شود * مست و محو از طلعت ساقى شود
گيرد از خاكش نگار گلعذار * كو سرى تا گيرد از وى بر كنار
هر چه هر دم بيشتر بنوازدش * لذت و نعمت فزونتر سازدش
گويد اين شاهى و اين ملك آن تست * هر چه خواهى گو بكن فرمان تست
زان تلطف او شود مدهوشتر * پيش لعلش مرده و خاموشتر
رفتم از خود هل بهم نظم و كتاب * رفتنى بيرون ز بيدارى و خواب
در كف آمد طرهء جانانه‌ام * اين منم يا من ز خود بيگانه‌ام
محضرى بينم نه روز است اين نه شب * راز گويم با كسى بىنطق و لب
نه زبان در كام و نه جان در تنست * يا منم همراز او يا او من است
اين نه من گويم من از خود شدم * لب ببستم موج آن دريا شدم
ميكشد گاهى به خود بحرم فرو * كه بر آرد گويد اسرارم بگو
يعنى او خود گويد از لبهاى من * لب چه باشد با لب الاى من
من نماندم در من اين گوينده كيست * بحر ميگويد سخن اين نى صفى است
گشته لا يا رفته است از هوش او * در حضورش خسته و خاموش او