پس بگويند از ره عجز و فزع * صبر ما باشد مساوى بر جزع
نيست ما را خود پناهى برقرار * ديو گويد امر چون شد برگذار
وعدهء حق مر شما را بود راست * وعدهء من گشت ظاهر كه خطاست
اينكه گفتم نيست حشرى در عيان * ور بود باشد شفاعت تائبان
پس شما را وعدهء من شد خلاف * آنچه گفتم بود بر كذب و گزاف
بر شما از وعدهاى بىنمود * حجت و سلطانيى از من نبود
[ سوره إبراهيم ( 14 ) : آيات 22 تا 29 ]
وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ ( 22 ) وَ أُدْخِلَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِيَّتُهُمْ فِيها سَلامٌ ( 23 ) أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ ( 24 ) تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ( 25 ) وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ ( 26 )
يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ ( 27 ) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ ( 28 ) جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ ( 29 )
و گويد شيطان چون گزارده شد امر بدرستى كه شما را وعده داد خدا وعدهء راست و درست و وعده دادم شما را پس خلاف كردم شما را و نبود مرا بر شما هيچ تسلطى مگر آنكه خواندم شما را پس اجابت كرديد مرا پس ملامت مكنيد مرا و ملامت كنيد نفسهاى خود را نيستم من فريادرس شما و نيستيد شما فريادرس من بدرستى كه من كافر شدم به اينكه شريك گردانيدند مرا از پيش بدرستى كه ظالمان مر ايشانراست عذابيست پر درد ( 22 )
و در آورده ميشوند آنان كه گرويدند و كردند كارهاى شايسته در بهشتهايى كه از زيرشان نهرها جاويدند در آن باذن پروردگارشان درودشان در آنها سلام است ( 23 )
آيا نمىبينى كه چگونه زد خدا مثلى را كلمه پاكيزه چون درخت پاكيزهايست كه اصلش ثابت است و فرعش در آسمان ( 24 )
داده مىشود ميوهاش هر زمان باذن پروردگارش و مىزند خدا مثلها را از براى مردمان باشد كه ايشان پند گيرند ( 25 )
و مثل كلمهء پليد چون درخت پليديست كه ريشهكن شده باشد از بالاى زمين كه نباشد مر آن را هيچ قرارى ( 26 )
ثابت ميگرداند خدا آنان كه گرويدند بگفتار ثابت در زندگانى دنيا و در آخرت و گمراه مىكند خدا ستمكاران را و مىكند خدا آنچه ميخواهد ( 27 )
آيا ننگرستى به آنان كه تبديل كردند نعمت خدا را بكفر و فرو آوردند قومشان را بسراى هلاكت ( 28 )
كه دوزخ است در آيند آن را و چه بد جايگاهى است ( 29 )
جز كه من خواندم شما را بر ضلال * پس شما كرديد اجابت بىسؤال
پس شما بر من ملامت ناوريد * زانكه هم خود بر ملامت در خوريد
مر شما را من نيم فرياد رس * هم شما نبويد بر من دادرس
من شدم كافر بران كز پيش ازين * با حق انبازم گرفتيد از يقين
يا كه من كافر به حق بودم ز پيش * خود به ترك سجده از طغيان بيش
پس نه من امروزتان بر ياريم * باشد از شرك شما بيزاريم
زانكه امروز است ظالم را عقاب * چاره نبود مشركان را از عذاب
اين سخن بشنو هم امروز از عدو * نيست حاجت محشرى تا گويد او
عقل در معنى بود پيغمبرت * بر تو سازد كشف حال محشرت
نفس را بينى كه ميلش بر هواست * مىكند امرت بفعلى كان خطاست
چون شدى همراه ميل نفس دون * حزن و اندوهى ترا گيرد فزون
در تو گردد و هم غالب دل ضعيف * خويش بينى پيش هر دونى خفيف
گويى از چه من چنين بيدل شدم * خائف و غمگين و مستأصل شدم
شهر را والى و در جيشم امير * همچو دزدان از چه گشتم سر به زير
اين همانروز است و اين حال خسيس * كه به خود يا بى بود قول بليس
كر بدين يا بى تنبه ذى هشى * ور نه تو نى آدمى كآدم كشى
نفس هر دم افكند در صد فخت * دوزخى خود نيست ننگ از دوزخت
دوزخى سوزندهتر هيچ از تو نيست * سوزى اندر خود همين اهريمنيست
بعد ذكر حال كفار و وعيد * وعدهء ايمانيان از حق رسيد
گفت ادخل الذين آمنوا * كه عملها كردهاند ايشان نكو
در بهشتى دل پذير و دلنشين * جارى از وى جوى شير و انگبين
نزد اهل معرفت شير و عسل * گشته مر تعبير بر علم و عمل
جاودان دارند اندر وى مقام * ز امر حق افرشتگانشان در سلام
هيچ آيا ننگرى اى ديدهور * حق مثلها چون زند در خير و شر
مر كلام پاك گفت اندر سرشت * چون درخت پاك باشد در بهشت
آن سخن تهليل و توحيد خداست * اصل ثابت فرع آن اندر سماست
چون شجر كه اصل آن باشد به خاك * شاخ ايمان رفته از وى بر سماك
هر زمان از رخصت پروردگار * ميوهء شيرين و خوش آرد ببار
مىزند حق اين مثلها ز اختصاص * تا كه دريابند آن را عام و خاص
يا كه باشد حب و ايمان آن درخت * اصل اندر دل بتوحيد است سخت
شاخها باشد عملهاى نكو * كز زمين بر چرخ هفتم رفته او
هر زمان از مشيت حق بارور * اهل دانش ميخورند از وى ثمر