پس در آمد آن بشير دلنواز * پيرهن بر روى او افكند باز
گشت بينا رست ازان اشكستگى * وز فراق و انتظار و خستگى
هم صبا آمد مرا از كوى دوست * بر مشامم خورد بوى موى دوست
مىشود پيوسته خرم خاطرم * ميرسد مانا كه از پى دلبرم
شايد ار گوئيد عقل از سر شده است * طرهء ديوانه بندم ره زده است
حال عاشق ظاهر است از وصل يار * رو كه يعقوبست اندر انتظار
گفت آيا من نگفتم با شما * مىبدانم من نه از خود كز خدا
آنچه را كز وى شما خود غافليد * آنست اصل يم شما بر ساحليد
پس ز كنعان جمله بر بستند بار * سوى مصر و شهر و عشق و كوى يار
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 97 تا 98 ]
قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ ( 97 ) قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ( 98 )
گفتند اى پدر ما آمرزش خواه براى ما گناهان ما را كه ما هستيم خطاكاران ( 97 )
گفت زود باشد كه آمرزش طلبم براى شما از پروردگارم بدرستى كه اوست آمرزنده مهربان ( 98 )
خواستند ابناء يعقوب از پدر * عذرها از جرم رفته سر بسر
تا بر ايشان خواهد آمرزش ز حق * مر نماند نقش عصيان بر و رق
از خدا اى پير روحانى بخواه * تا كه از ما در گذارد اين گناه
گر گنهكاريم هم ما از توايم * دانهء اين خرمنيم ار چه جويم
بگذر از ما وز حق آمرزش بجو * چون تو از ما بگذرى بگذشته او
گر گنه نبود كجا گردد عيان * عفو حق يا رحمت پيغمبران
شو بدرگاه خدا ما را شفيع * تا ببخشد از كرم ما را جميع
در شفاعت حق تو را بگزيده است * چون تو بخشى او يقين بخشيده است
ما اگر باشيم چند از خاطئين * جرم ما را عفو حق پوشد يقين
هم صفى دارد خدايا اعتراف * بر گناه و بر خطا و بر خلاف
از من آيد جرم و عصيان و خطا * و از تو زيبد عفو و اكرام و عطا
گفت يعقوب آنكه خواهم از خدا * زود آمرزش من از بهر شما
كو بود آمرزگار و مهربان * زود ميبخشد خطاى بندگان
علت تأخيرش اين بد در دعا * كه كند هم يوسف از اخوان رضا
پس بيوسف از طريق آمد خبر * كاندر امروزت رسد از ره پدر
خانه را از غير پرداز اى پناه * كه رسيد آن پير روحانى ز راه
اسرار
هم تو خالى كن سرا را اى فقير * از وجود غير كامد نور پير
رو باستقبال آن مهمان راز * كامد از غيب ار تويى مهماننواز
نور او اول بدل تابيد و رفت * مر تو را آرام جان بخشيد و رفت
رخت خود بنهاد و رفت از موجبى * تا بداند حاضرى يا غايبى
گر تو گشتى غايب او غايب نگشت * هم بدل راجع بنا موجب نگشت
گشت غايب تا كه سازى حاضرش * بينى اندر عين غيبت ظاهرش
رفتنش هم چشمبندى بود و راز * ور نه كى از دل جدا شد دلنواز
بلكه شد در پردههاى دل نهان * پردهها را تا گشايى از ميان
هر كجا در پرده ميشد مختفى * جمله ميديدش به چشم دل صفى
چشمبندى گر چه كرد او زاختفا * رفتم از پى ديدمش در هر خفا
تا شد اندر پردهء غيب الغيوب * پرده بگرفتم نشستم بر وجوب
اندر آنجا زانكه ديگر ره نبود * از پس آن غير او آگه نبود
ليك بردم پى كه در آن پرده است * گم نشد پى او پى ار گم كرده است
ميشنيدم از درون پرده راز * كه برون زين پرده نايد دلنواز
هرگز از اين پرده هم نامد برون * واندر اينجا مينگنجد چند و چون
بود آن هم رمز پى گم كردنش * تا نگيرد دست كودن دامنش
بودم آگه من كه اين افسانه است * يار در اين پرده و اين خانه است
هم ندارد اين سرا ديگر درى * هم جز او نارد برون از وى سرى
خواهد آمد ز او برون البته يار * مر مراقب را كه بنشيند به كار
پس مراقب شو نشين در كوى او * بازتابى پرده بينى روى او
پى مكن گم كو فريبنده است سخت * هر دم اندازد بسويى فرش و رخت
چشم از يك راه و يك خط بر مدار * كو كند ناچار ازان راهت گذار
بر سراغت سوى مصر از امتحان * مىكند ابناء خود را كه روان
چيست ابنا خطرهها كايد به پيش * غير بنيامين بران باقى ز خويش
آن بود در كار دل عنوان پير * هست با وى جذب آن روشن ضمير
فكر را محكم نگهدار از نياز * كز جمال او شود يك پرده باز
آن نه صورت بل مثال حضرتست * در قفايش صورت بيصورتست
چون نشست آن صورتت اندر ضمير * مطمئنه گردد آن نفس شرير
وان شئون نفس پر جور و جفا * زان سپس گردند اخوان صفا
آمد اى يوسف كنون يعقوب تو * با هر انكس كه بود منسوب تو
جمله بر تمكين تو ارزانيند * همره روحند و يار جانيند
در رياضت خانه گر بودى مهى * تا ابد زين پس بمصر جان شهى
چاه و زندان پيش اين ملك كبير * اندكى بد تكيه كن نك بر سرير
هم باستقبال رو تعجيل كن * شاه غيب آمد بدل تجليل كن
رو برون از شهر با سلطان مصر * كامد اندر جسم مصر آن جان مصر
گفت با ريّان كه از كنعان رسيد * پير كنعانى كز او بودم اميد
نوبت اكرام و استقبال تست * رحمتى رو كرده وان ز اقبال تست
گر باستقبالش آيى در خور است * كاو ز حق بر انس و جان پيغمبر است
خواهم اندر حق احسانت بجا * او تو را از نطق دل گويد دعا
گر دعائى او بدلخواهت كند * در دو عالم تا تويى شاهت كند
داد فرمان خلق تا بيرون روند * از سر او كوى بر هامون روند
هم شد او خود همعنان با پادشاه * بهر استقبال پير از بارگاه
جان فداى نام پير و ياد پير * شاد درويشى كه گشت آزاد پير
آمد آن يعقوب بر تلى بلند * بود حيران زان شكوه دلپسند
گشت نازل در زمانش جبريل * گفت كاى نوباوهء باغ خليل
سوى بالا كن نظر بنگر عيان * در نشاط خود سپاه آسمان
در غمت بودند غمگين سالها * نك زنند اندر سرورت بالها
پيش آنها خلق عالم اندكند * پيش دريا قطرهها مستهلكند
جمله افواج ملك ز اجلال تو * آمدند اينك باستقبال تو