تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
يوسفى آيا تو اى كامل خصال * جز تو را نبود چنين حسن و جمال
اين بگفتند از تعجب زانكه بود * در نظرشان ز ابتدا بس بىنمود
چون بديدندش به آن فرو شكوه * بس عجب آمد به چشم آن گروه
گفت آرى يوسفم من بيسخن * بر سر اين باشد نشان ز اجداد من
و اينست بنيامين برادر مر مرا * كه بزادستيم از يك مادرا
حق بما از فضل خود منت * نهاد از سلامت و از كرامت وز رشاد
زانكه هر كس كو بترسد از خداى * هم نمايد صبر در زنج و بلاى
پس خدا ضايع نسازد باليقين * در دو عالم هيچ اجر محسنين
گفت باللّه برگزيدت حق بما * از كمال سيرت و حسن و سخا
مر تو را بود اين نكويى در سرشت * بود ما را هم سرشت افعال زشت
زانچه كرديم از عملها بر خلاف * بر خطاى خويش داريم اعتراف
گفت يوسف بر شما امروز پس * هيچ نبود سرزنش از هيچ كس
حق بيامرزد شما را بيگمان * كاوست بخشنده‌تر از بخشندگان
روز فتح مكه گفتا مصطفى * مكيان را چون كنم من با شما
مر گمانتان چيست بر من كز حدود * بر شما جارى نمايم سخت و زود
مكيان از خوف او سوى حرم * جسته بودندى پناه از بيش و كم
آنچه با من كرده‌ايد از هر قبيل * خود شما دانيد بيحرف و دليل
ظنتان بر من چه باشد خود شما * مر تلافى را هم از آن كردها
ظنمان گفتند نبود جز بخير * در تو چون در جود ممتازى ز غير
تو كريمى هم پدر بودت كريم * چون ببخشايى بر اين مشت لئيم
گفت خواهم با شما كرد آنچه پيش * كرد يوسف با برادرهاى خويش
پس نوازش كرد اخوان را چنان * كه نبد گويى به ياد افعالشان

مناجات

بلكه گويى بود از ايشان او خجل * تا نباشند از عمل‌ها منفعل
اى كريمى كز كريمان برترى * بر گنهكاران برحمت ياورى
مر صفى هم از گنهكاران يكيست * هم اميدش جز باكرام تو نيست
جرم او را هم ببخش از وى مگير * تو بذات خود غنيى ما فقير
ظن ما بر تو نه تنها آن بود * كه ببخشى جرمهاى بى ز حد
بلكه داريم از تو اميد اى إله * كه دهى نيكى بپاداش گناه
در ميان بندگانت بوده‌اند * كه بد آن را بر عطا بفزوده‌اند
تا چه جاى آن خداى بيشريك * اوست اولى تا دهد پاداش نيك
جاى نيكان هر كسى نيكو كند * نيكويى بر جاى عصيان او كند
جود مخلوق از عرض باشد بهم * جود ذاتى هست خاص ذو الكرم
خلق اشيا يك نشان از جود اوست * بودها فانى و باقى بود اوست
هر كريمى در جهان آمد بمرد * گر چه گوى نيكى از گيتى ببرد
چند روزى در جهان بر جود زيست * جود او هم جز كه بر معدود نيست
پس كردم بر ذات بيمثلى سزد * كز ازل جاريست جودش تا ابد
هر نفس بر هر يك از مخلوق خويش * جود و اكرامى كند ز اندازه بيش
نه چنان جودى كه در وى منتى است * گفت گر منت بريد از رحمتى است
تا كه نعمت ز امتنان افزون كند * رحمتى افزوده بر ممنون كند
گر كريمى بر تو وقتى كرده جود * شكر او گويى فزون از آنچه بود
آنكه محتاجى بوى در هر دمى * ميزدايد جودش از جانت غمى
كم نكرد او هرگزت هيچ از عطا * هر چه كم كردى تو از مهر و وفا
هر چه خواهى رو به او كن زو بخواه * لب ببند از شكوه يا دار از گناه
كو ببخشد جرم و غفارى كند * پرده پوشد باز و ستارى كند
مىنگيرد دادهء خويش از تو باز * با كريمى اينچنين بهتر نياز
نيكى حق را به ياد آر اى فقير * كن بهر كس نيكى از برنا و پير
داشت يوسف در نظر اكرام حق * هشت اخوان را همان نان در طبق
چون كه ايشان را بنيكويى نواخت * پس شد اندر كار يعقوب از شناخت

[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 93 تا 96 ]

اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ ( 93 ) وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ ( 94 ) قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ ( 95 ) فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ( 96 ) ببريد پيراهن مرا اين پس بيندازيدش بر روى پدرم كه ميآيد بينا و بياوريد نزد من كسانتان را همه ( 93 ) و چون جدا شد قافله گفت پدرشان بدرستى من هر آينه ميابم بوى يوسف را اگر بنقصان عقل منسوب نسازيدم ( 94 ) گفتند به خدا بدرستى كه تو هر آينه باشى در حيرتت كه سابق بود ( 95 ) پس چون آمد او را مژده دهنده انداخت آرا بر رويش پس گشت بينا گفت آيا نگفتم مر شما را كه من ميدانم از خدا آنچه نميدانيد ( 96 )
گفت اى اخوان بريد از مسكنم * سوى كنعان بر پدر پيراهنم
افكنيد آن را بفرق و روى او * چشم تا روشن كند از بوى او
هم بياريد اهل بيت خود تمام * با فراغت تا كنيد اينجا مقام
پس يهودا گفت خون آلوده من * چون ببردم بر پدر آن پيرهن
نك برم اين پيرهن من سوى او * خوش كنم تا خاطر نيكوى او
پيرهن را برگرفت و ميشتافت * بوى آن را پيش از آن يعقوب يافت
پس مهيا كرد يوسف در زمان * سيصد اشتر نقد و جنس از بهرشان
چون جدا شد كاروان از شهر مصر * سوى صحرا بهره‌مند از بهر مصر
خواست دستورى ز حق باد صبا * تا بيعقوب او برد بوى و لا
چون رسيدش بوى يوسف بر مشام * گفت آيد بوى آن ماه تمام
بوى يوسف ميرسد از هر كنار * گر به نقص عقل ندهيدم قرار
پس بگفتند آنكه تاللّه الكريم * تو هنوزستى بگمراهى قديم