خود شما دانيد ما هستيم امين * بىخيانت بىفساد اندر زمين
اشتران را بستهايم اينسان دهان * تا بلب نارند از زرع كسان
ما ز كنعان نامديم اينجا يقين * تا كنيم افساد در اين سرزمين
ما نه دزديم و نه دزدى كار ماست * هر چه دور از عقل باشد عار ماست
مصريان گفتند پس چبود جزا * گر كه باشيد اندر اين كاذب شما
مر جزا گفتند گر دربار كس * يافت گردد مال دزدى يك عدس
آنكه صاحب مال گيرد دزد را * بهر خدمت تا بسالى مزد را
همچنين پاداش استمكارگان * مىدهم اعنى كه دزدان را عيان
پس غلامان كاروانان را ز راه * باز گرداندند بر درگاه شاه
ابتدا كردند پس در جستجو * پيش از بار برادر روبرو
پس ببار ابن يامين يافتند * چون كه آخر بار او بشكافتند
ما بيوسف اينچنين آموختيم * شمع تدبيرش بوحى افروختيم
تا جزاى كيد اخوان را چنين * بدهد از تعليم ما اندر زمين
نيست فعلى بيجزا چند ار خداى * مجرمان را بخشد از فضل و عطاى
آن غم و اندوه و خجلتهاى بيش * بودشان پاداش آن افعال پيش
آنكه افكندند يوسف را بچاه * پس سپردندش به مالك بيگناه
دل شكستند آن پدر را بىسبب * سالها بگريست اندر روز و شب
گر چه حق بخشيدشان ليكن جزا * شرط باشد هر عمل را بىخطا
تا كه وصف عدل هم يابد ظهور * گر چه اندك بد جز او افزون قصور
بود آن هم از دعاهاى پدر * كه ببرد افعال ايشان از نظر
گفت بگذشتم من از اعمالشان * هم تو بگذر رحم كن بر حالشان
پس بد اين تدبير از الهام حق * تا كه بر يوسف نباشد طعن و دق
پس بفرزندان يعقوب انفعال * گشت وارد وز بيان گشتند حال
جمله كردند از نشان بد منش * نزد يوسف بر برادر سرزنش
اين نبد در كيش مصر و دين شاه * كو برادر را به خود دارد نگاه
بل غرامت بود سارق را ز مال * هم زدن با تازيانه لا محال
پس باسترقاق نگرفت او مگر * با ارادهء حق برادر را دگر
كيد حق بود اينكه آن كنعانيان * اينچنينشان گشت جارى بر زبان
كه جزاى دزد بر صاحب متاع * هست سالى بندگى بىامتناع
رتبهها خواهيم چون افزون كنيم * كان فوق كلّ ذى علم عليم
تا كه گردد منتهى بر ذات حق * كوست دانا بر رموز ما خلق
علم حق ذاتيست علم است از صفات * نيست حق را وصف او زايد بذات
شرح آن در جاى خود سازم بيان * گفت يوسف نك چه با كنعانيان
خود شما گفتيد ما آزادهايم * بس امينيم و پيمبر زادهايم
از شما صادر چرا گشت اين عمل * در ديانت بودتان پنهان دغل
پس برادرها به بنيامين خطاب * اين چنين كردند از قهر و عتاب
كابن راحل اين چه فعلى بد شنيع * كز تو سر زد خوارى آمد بر جميع
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 77 تا 79 ]
قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ ( 77 ) قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ ( 78 ) قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ ( 79 )
گفتند اگر دزدى كند پس بتحقيق كه دزدى كرد برادرى مر او را از پيش پس پنهان داشت آن را يوسف در نفس خود و ظاهر نكرد آن را براى ايشان گفت شما بدتريد از راه منزلت و خدا داناتر است به آنچه وصف ميكنند ( 77 )
گفتند اى عزيز بدرستى كه مر او راست پدر پيرى بزرگ پس بگير يكى از ما را بجاى او بدرستى كه ما مىبينيم ترا از نيكوكاران ( 78 )
گفت پناه مىبرم به خدا كه گيرم مكر كسى را كه يافتهايم متاعمان را نزدش بدرستى كه ما آن هنگام باشيم هر آينه ستمكاران ( 79 )
پس بگفتند اى ملك نبود عجب * از وى اين كارى كه سر زد بىادب
كرد دزدى هم اخ اعيانيش * پيش از اين وان بود از نادانيش
ما كيانى بوده گويند از خبر * در سرا يعقوب را روزى مگر
سايلى آمد بدروان ماكيان * داد بر وى يوسف از هر كس نهان
عمهاش يا آن كمر بندى كه بست * بر كمر او را و گفت او برده است
تا نگه دارد مر او را پيش خود * زانكه با او داشت مهرى بى ز حد
چون شنيد اين يوسف از اخوان بدل * داشت پنهان گر چه زان شد مشتعل
مىنكرد آن را بر ايشان آشكار * گفت بدتر مردميد از روزگار
كه بسرقت آن پسر را از پدر * دور افكنديد از وجهى بتر
در چه افكنديد و پس بفروختيد * جان يعقوب از فراقش سوختيد
پيرهن كرديد رنگينش به خون * كه بخورده گرگ او را بر فسون
عاق پيغمبر شديد از بد نشان * اين نهان ميگفت نى فاش و عيان
حق بود داناتر اندر معرفت * زانچه او را ميكنيد اكنون صفت
در خبر آمد كه جامى داشت او * كان كهانت را بد اسبابى نكو
دست بر وى زد صدايى شد بلند * گفت دانيد اين چه گويد سودمند
دو و ده گويد برادر بودهايد * از پدر دور آن يكى بنمودهايد
در چه افكنديد و ظلم افروختيد * بر بهاى اندكش بفروختيد
گفت بنيامين گر او را زنده است * زين بپرس او مرده يا خود زنده است
گفت ميگويد كه باشد زنده او * هم شما بينيدش اندر جستجو
گفت هم ديگر بپرس از وى كه هشت * صاع را دربار من بر نام زشت
گفت گشته خشمگين ديگر سخن * مىنگويد با كس اندر انجمن
پس باستخلاص بنيامين بپند * هر چه گفتند آن نيامد سودمند
خشمگين گرديد روئيل از عزيز * گفت بر ما ده برادر بىستيز
ور نه فريادى زنم نك كز صدا * بار بنهند آن زنان در خانهها
خشمگينش ديد يوسف كفت مشت * مر پسر را تا زند او را به پشت
در زمان ساكن شد آن قهر و غضب * كرد روئيل او ز حال خود عجب
گفت با اخوان مرا كرديد مس * يا كه از يعقوبيان جز ماست كس
با تضرع پس بگفتند اى عزيز * كن رها او را باحسانهات نيز
زانكه هست او را پدر شيخى كبير * خسته و محزون بكنج غم اسير
بعد يوسف كه شد او را از نظر * الفتش نبود بجز با اين پسر
هر يك از ما را كه خواهى جاى او * باز گير او را بهل بيگفتگو
چو از نكوكاران تو را بينيم ما * مر غريبان را باحسان بر فزا