تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
بساز سفرشان گذاشت آب خواره را در رحل برادرش پس ندا كرد نداكننده اى قافله بدرستى كه شما هر آينه دزدانيد ( 70 )
پس نمودند آن زمان كايشان ورود * از همانجا كه پدرشان گفته بود
مىنبد ز ايشان نمايد تا كه دفع * چيزى از حكم خدا در وقت صفع
از حسد يا چشم زخم مردمان * باز دارد حكم حق را در عيان
ليك اندر نفس يعقوب از اميد * حاجتى بود از شفقتها پديد
تا مبادا كه بفرزندان رسد * ناروا از چشم بد يا از حسد
پس نمود آن را هويدا در ظهور * هم وصيت كرد بر وى زان امور
زانكه بد يعقوب دانا بى ز عيب * آنچه را كآموختيم او را ز غيب
ليك مردم اكثر آگه نيستند * بى خبر از عالم معنيستند
غافل از آنكه حذر دفع قدر * هيچ نكند عقل گردد كور و كر
پس ز درها چون كه در مصر آمدند * هم بيوسف آن زمان داخل شدند
او نقاب افكنده بود اندر برو * بازشان پرسيد ز اخلاق نكو
مىبگفتند آنكه ما كنعانيان * آمديم از بهر شكر و امتنان
كرد آن پير دل افروزت دعا * هم فرستاد آن برادر مر تو را
آنكه گفتى آوريمش در حضور * ما نكرديم ايچ در فرمان قصور
پس به بنيامين نمود او روى و گفت * چيست نامت تا نماند در نهفت
گفت نامش گفت باشد اين چه نام * بر مصيبت ديده گفت اين شد تمام
مادرم چون مرد من بودم صبى * نام زانم هشت يعقوب نبى
دادشان اذن آنكه بنشستند باز * گفت تا آرندشش خوان ز اعتزاز
گفت هر دو تن كه از يك مادريد * بر سر يك خوان نشينيد و خوريد
هر دو تن خوردند از يك خوان طعام * ابن يامين ماند تنها در مقام
اشك اندر چشم او گرديد پر * گفت يوسف چيست گريه وقت خور
گفت ياد از آن برادر آمدم * كه بخوردش گرگ و من تنها شدم
گفت با من تو بيا هم خورد باش * من برادر باشمت رخ كم خراش
سوى خود داد او برادر را مقام * باز شد در گريه هنگام طعام
گفت گو كاين گريه را چبود نهاد * گفت دست يوسفم آمد به ياد
باشد اين دست ملك چون دست او * از نشانى دل شدم پا بست او
يوسف از طاقت برون شد بر شتاب * بر فكند از روى روز افزون نقاب
گفت من خود يوسفم اى ارجمند * پس مخور غم زانچه اخوان كرده‌اند
مىمباش از فعلشان اندوهناك * حق چو شد يار غريبان نيست باك
ابن يامين چون بديد آن روى و موى * رفت از خود بست لب از گفتگوى
آب ديده بر گذشت از دامنش * دست كرد از شادى اندر گردنش
جست از وى حال اخوان در نهفت * با برادر آنچه بر وى رفت گفت
ليك لب بايست بست از رازها * گو بماند در گلو آوازها
گفت دور از تو نكردم هيچ من * گفت اين ميسور نبود اين زمن
گر تو را در پيش خود دارم نگاه * مر پدر از درد و غم گردد تباه
جز كه بر عيبت نمايم متهم * تا نگه دارم بجرمت زان مهم
گفت مأذونى بر اين بيگفتگو * من نتابم از تو در هر حال رو
گفت رو در نزد اخوان لب ببند * تا رسد هنگام آن اى هوشمند
باز شب با خود بخواندش در طعام * گشت هم بالين مر او را در منام
گفت پس كنعانيان را كار و بار * مىبپردازند از هر رهگذار
واندر آن بار برادر بر نهاد * مشربهء زرين بخفيه از و داد
چون شدند از مصر بيرون كاروان * پس غلامان را نمود از پى روان
آن نداد در داد اندر قافله * كه شما دزديد اندر مرحله

[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 71 تا 76 ]

قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ ( 71 ) قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ ( 72 ) قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِينَ ( 73 ) قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ ( 74 ) قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ ( 75 ) فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ ( 76 ) گفتند و روى كردند بر ايشان كه چه كرده‌ايد ( 71 ) گفتند ميجوييم آبخواره ملك را و براى كسى كه آورد آن را بار شتريست و منم به آن كفيل ( 72 ) گفتند به خدا كه بحقيقت دانستيد كه نيامده‌ايم تا فساد كنيم در زمين و نيستيم ما دزدان ( 73 ) گفتند پس چيست پاداش آن اگر باشيد دروغگويان ( 74 ) گفتند پاداش آن كسى كه يافت شد در متاعيش پس آن كس جزاى آنست همچنين جزا ميدهيم ستمكاران را ( 75 ) پس ابتدا كرد بظرفهاى ايشان پيش از ظرف برادرش پس بيرون آورد آن را از ظرف برادرش همچنين حيله كرديم براى يوسف نبود كه بگيرد برادرش را در دين پادشاه جز آنكه خواهد خدا بلند گردانيديم مراتب آن را كه خواهيم و بالاى هر صاحب دانشى دانائيست ( 76 )
چون شنيدند آل يعقوب اين ندا * سوى ايشان رو نمودند از قفا
مىبگفتند از شما گم شد چه چيز * كه ندا اينسان كنيد از بىتميز
آن كسان گفتند ميجوئيم ما * مشربهء زرين كه بود از پادشاه
و لمن جاء به حمل بعير * ضامنم خود من بر اين بر ناگزير
يعنى آن كو آرد آن را لا كلام * بهر او يك اشتر آمد از طعام
مىبگفتند آن پيمبر زادگان * تاللّه اعنى بر خداى انس و جان