تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١

قصه حضرت يونس عليه السلام

داد دعوت حق بر اهل موصلش * كس نشد بر دعوت حق موصلش
خواند مردم را به حق در سالها * جز دو تن كردند باقى ز او ابا
يافت آزار او ز قوم از هر طريق * پس شكايت كرد بر حق زانفريق
كه ندانستند قول من براست * گر فرستى نقمت ايشان را سزاست
حقتعالى گفت كن اخبارشان * بر عذابى سخت در انذارشان
گو بر ايشان كايد از بعد سه روز * بر شما از حق بلائى خانه سوز
اين سه روز از حق شما را مهلت است * زان سپس نازل عذاب و نقمت است
يونس ايشان را خبر داد آن زمان * خود شد اندر رخنهء كوهى نهان
روز سيم كامد آن مهلت بسر * شد به مالك امر كز دوزخ شرر
كن روان قدر شعيرى سويشان * تا بسوزد جمله شهر و كويشان
ناگهان ديدند اهل موصلان * تيره ابرى پر شرار و پر دخان
آمد و بگرفت يك جا شهر و كوى * خانه سوز و خشمناك و شعله‌خوى
ميجهد زو دمبدم برق سياه * آتش از وى چون مطر ريزد به راه
دارد اندر دل تو گويى كينه‌ها * شد نفسها بند اندر سينه‌ها
دود نارش از سياهى در شتاب * بام و در را كرد چون پرّ غراب
زهره‌ها شد ز اضطراب و وحشت آب * از پى يونس دويدند از شتاب
زانكه دانستند او گفته است راست * وعده‌اش شد صدق و مبعوث از خداست
هر كجا گشتند اندر شهر و كوى * كس نبرد از وى پى اندر جستجوى
چاره جستند از بزرگ خويش چند * زانكه مردى بود او پس هوشمند
گفت يونس گر چه او پيغمبر است * رأفتش نى چون خداى اكبر است
نيست گر يونس خداى ما و او * هست حاضر پى ز جهد و جستجو
جمله ايمان آوريد از جان و دل * پس بخوانيدش بزارى متصل
مهربان‌تر او بخلق از مادر است * اين مثل بد رأفت حق ديگر است
پس شدند ايشان بصحرا انجمن * پا برهنه خاك بر سر مرد و زن
بر كشيدند از جگر آوازها * بود با حق هر دلى را رازها
كاى خدا ما مجرمان بوديم و پست * نك بيونس مؤمنيم از هر چه هست
نيست يونس كاوريم ايمان بوى * ميشوى غايب تو هيچ از بنده كى
گر ببخشى ور كه نى ما بنده‌ايم * از وجود و بود خود شرمنده‌ايم
گفته‌اى تو بنده را شادش كنيد * هم خريد از مال و آزادش كنيد
نك تو خود اين بندگان را شاد كن * بين اسير و زارمان آزاد كن
گفته‌اى كافتاده را گيريد دست * ما كنون افتاده‌ايم اين گونه پست
گفته‌اى خود هر كه كرده است او ستم * بر شما ز او بگذريد از بيش و كم
ما ستم بر خويش افزون كرده‌ايم * نك بدرگاه تو روى آورده‌ايم
گفته‌اى خود سائل و درمانده را * رد نسازيد از در جود و عطا
ما كنون اندر جنابت سائليم * خود بنا دارى و فقدان قائليم
بر يتيمان گفته‌اى ناريد خشم * اين يتيمان بر عطا دارند چشم
گفته‌اى داريد مهمان را عزيز * ما بمهمان آمديم از بىتميز
گفته‌اى بدهيد مجرم را پناه * ما تو را نك در پناهيم اى إله
پس درآمد زان فغان و ز آن خروش * بحر رحمت بر گنهكاران به جوش
نفخهء رحمت وزيد از يادها * بر پراكند ابرها را بادها
خارها گرديد گل در بوستان * كارها هم بر مراد دوستان
صادر از ديوان رحمت شد برات * آن گره را بر فلاح و بر نجات
يونس آمد پس برون آن دم ز كوه * تا خبر گيرد ز حال آن گروه
مطلع گرديد چون از كل حال * گشت غالب بر وى اندوه و ملال
گفت دادم وعده ايشان را بقهر * كاذبم خوانند اگر رفتم به شهر
پس بدون اذن حق رفت از بلد * روى بر صحرا نهاد آن معتمد
ترك اولى بود آن دلخواهيش * حق فكند اندر دهان ماهيش
شرح اين را بعد اين گويم چه بود * چون بسورهء انبيا يابم ورود
گشت چون در اربعينى ممتحن * ماهيش افكند بيرون از دهن
بوده مىگويند اين معراج او * كز فنا هشتند بر سر تاج او
گر چنين باشد هم اى جان دور نيست * جز بدين ويران ما معمور نيست
چو از دهن ماهى فكندش بر كنار * بس ضعيف و خسته و زار و نزار
رست ز امر حق درختى از كدو * تا كه باشد سايبانى بهر او
ميشى از كوه آمدى هر شب به زير * مر ورا از امر حق ميداد شير
تا كه قوت يافت گفتش پس خداى * تا رود در قوم و باشد رهنماى
خشك گرديد آن كدو بر ناگهان * يونس از آن گشت غمگين آن زمان
حق مر او را گفت تو غمگين شدى * زين كدو كه هفته‌اى با او بدى
چون نگشتى تنگدل در امتحان * بر نفوس صد هزار از مردمان
كه دعا كردى بر ايشان در هلاك * واندر آن هيچت نبود اندوه و باك
شو روان نك سوى قومى ارجمند * كه بصدق ايمان تمام آورده‌اند
پس رو انگشت او بسوى شهر خويش * ديده اندر ره شبانى را بپيش
آن شبان پرسيد او را كاى فتى * كيستى گفتا منم ابن متى
گشت خوشحال آن شبان گفتا تمام * قوم مشتاق تواند اين نيكنام
مژده پس برد آن شبان بر اهل شهر * كامد آن بر لطف كز ما شد بقهر
خلق بيرون شد باستقبال او * حق به ظاهر بر فزود اجلال او

[ سوره يونس ( 10 ) : آيات 99 تا 109 ]

وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ ( 99 ) وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ ( 100 ) قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما تُغْنِي الْآياتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ ( 101 ) فَهَلْ يَنْتَظِرُونَ إِلاَّ مِثْلَ أَيَّامِ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ قُلْ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ ( 102 ) ثُمَّ نُنَجِّي رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذلِكَ حَقًّا عَلَيْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنِينَ ( 103 ) قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي شَكٍّ مِنْ دِينِي فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ أَعْبُدُ اللَّهَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ( 104 ) وَ أَنْ أَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ( 105 ) وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّكَ إِذاً مِنَ الظَّالِمِينَ ( 106 ) وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَ إِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ يُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ( 107 ) قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ ( 108 ) وَ اتَّبِعْ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ اصْبِرْ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ ( 109 ) و اگر خواسته بود پروردگار تو هر آينه گرويده بود هر كه در زمين است همه آنها تمام آيا پس تو اكراه مىكنى مردمان را تا باشند گروندگان ( 99 ) و نسزد مر نفسى را كه بگرود مگر بدستور خدا و مىگردانى ناپاكى را بر آنها كه نمىيابند ( 100 ) بگو بنگريد كه چيست در آسمانها و زمين و كفايت آنها و بيم‌كننده‌گان از گروهى كه مىگروند ( 101 ) پس آيا انتظار مىبرند مگر مانند روزهاى آنان كه گذشتند پيش از ايشان بگو پس منتظر باشيد بدرستى كه من با شما از منتظرانم ( 102 )