تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
پس خواهى بود از زيانكاران ( 95 ) و بدرستى كه آنان كه لازم شد بر ايشان كلمه پروردگار تو ايمان نخواهند آورد ( 96 ) و اگر آمده باشد ايشان را هر آيتى تا آنكه به بينند عذاب پر درد را ( 97 )
وقت خود كرديم منشق نيل را * بگذرانديم آل اسرائيل را
آمدند آن گاه فرعون و جنود * از پى آنها ز بغى و عدو زود
جمله چون وارد شدند ايشان به يم * آب دريا هشت در دم سر بهم
يافت فرعون آن زمان اندر بسيج * غرق خواهد گشت و نبود چاره هيچ
گفت آوردم من ايمان بر خدا * آنكه جز او نيست معبودى بجا
آن گه اسرائيليان آورده‌اند * بر وى ايمان هم بوى رو كرده‌اند
من ز منقادانم او را هم يقين * بر سه نوبت كرد اقرار اينچنين
جبرئيلش مشت گل زد بر دهان * آورى يعنى كه ايمان اين زمان
هيچ فرمان مىنبردى پيشتر * بودى از اهل فساد اندر بشر
دزد نفست سالها آواره بود * گشت باز ايندم كه دور از چاره بود
هست تحقيقى در اين باب از بيان * ليك در تفسير نبود جاى آن
تا مبادا آنكه دور از مطلب است * وازند كاين نى بوفق مذهب است
اينقدر گويم بفهمى گر مصر * هست توحيد اندر اشيا مستتر
زان گذشتيم ار كه فهمى دور نيست * ور نفهمى بگذر از آن زور نيست
در تفاسير اين چنين آورده‌اند * كه به روزى جبرئيل ارجمند
نزد فرعون آمد او چون مردمان * گاه ديوان مظالم بر عيان
كاغذى دادش ز استفتا بدست * كه شود گر بنده‌اى مغرور و مست
خواجهء او مرو را از هر نشان * داده باشد برترى بر ديگران
پس كند با خواجهء خود همسرى * ترك او گويد شود يك جا برى
پس نوشت اين بنده بس باشد بجا * گر كنندش غرق در بحر فنا
اندر آن دم كاو شد اندر بحر نيل * داد آن فتوى نشانش جبرئيل
گفت اين فتوى تو دادى بهر خويش * آمد آن روزت كه خود گفتى به پيش
پس رهانيمت در اين روز از فتن * تا كه باشد عارى از روحت بدن
مىدهيمت بر بدن يعنى نجات * چون كه عارى گردد از روح و حيات
تا مگر كايد تو را هر كس ز پى * باشد اين خود آيتى از بهر وى
اكثرى از مردمان ز آيات ما * بىخبر باشند از جهل و عمى
ما بر اسرائيليان داديم هم * جايگاه صدق و پر رزق و نعم
بيت مقدس يا تمام مصر و شام * راست بود آن وعدهء حق بر انام
همچنين از هر چه بد پاكيزه‌تر * رزقشان داديم ما از خشك و تر
پس بدين خود نكردند اختلاف * تا كه علم آمد بر ايشان بىخلاف
يعنى آن تورية با نور و نظام * مختلف در وى شدند ايشان تمام
يعنى اندر شرح و تأويلش فزون * مختلف گشتند از عالى و دون
يا بقولى علم جز قرآن نبود * كاندر او شد مختلف رأى يهود
يا كه احمد بوده آن بىگفتگو * بوده‌اند آگه يهود از نعت او
مىكند پروردگارت اى عزيز * بين ايشان حكم اندر رستخيز
اندر آن چيزى كه بودند از خلاف * مىنمودند اندر آن چيز اختلاف
يا كه از احكام تورية و كتاب * يا ز تصديق رسول مستطاب
پس اگر هستى تو در شك يا غشا * زانچه نازل بر تو گرديد آن ز ما
پس بپرس از آن كسان كه پيشتر * از تو ز ارباب كتابند و خبر
خوانده‌اند ايشان همانا از كتاب * نعت و وصف احمد كامل نصاب
اينست الزام از نصارى و يهود * نام احمد در كتاب اعنى كه بود
اهل دانش را در آن انكار نيست * گر كند انكار جهل و خيرگيست
از يهودان آنكه بود آگه تمام * كرد او تصديق چون اين سلام
يا ز رهبانان بحيرا كاگهى * داشت از انجيل و بودش همرهى
عام باشد اين خطاب اعنى كسى * گر به شك باشد ز پيغمبر بسى
پس بپرسد زانكه خوانده است او كتاب * وز غرض در گل نپوشد آفتاب
خود كلامى بر تو آمد صدق و راست * زانكه او پروردگار ما سواست
پس مباش ايدون ز شك آرندگان * شك كند آن كو ندارد نور جان
هم مباش از آنكه در مجلاى حق * مىكند تكذيب آيتهاى حق
مىخورد نان شه اندر خوان او * پس كند نفرى بفرزندان او
پس تو باشى از زيانكاران يقين * گر كنى تكذيب آيات مبين
شد بر ايشان واجب از پروردگار * قولى آن كو ثبت لوحست از قرار
كه به حق از سختى دل نگروند * دل بر ايمانشان تو هم هرگز مبند
گر چه آيدشان هر آيت از سماك * تا كه بينند آن عذاب دردناك

[ سوره يونس ( 10 ) : آيه 98 ]

فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ ( 98 ) پس چرا نبود قريه كه ايمان آورده باشد پس نفعى كرده باشد آن را ايمانش مگر قوم يونس چون گرويدند دفع كرديم از ايشان عذاب رسوايى را در زندگى دنيا و برخوردار كرديم ايشان را تا وقتى ( 98 )
پس نبودند اهل آن قريه چرا * كاورند ايمان ز پيش از ابتلا
پس رساند سود آن ايمانشان * تا شود رفع آن عذاب از حالشان
قوم يونس ليك ايمان ز اضطراب * بر حق آوردند و شد بر حق عذاب
ما بلا را زانگره برداشتيم * در جهانشان تا اجل بگذاشتيم
مى نبودند اعنى اهل قريه‌ها * كه بهنگام نزول هر بلا
منتفع گردند ز ايمان و اياب * جز كه قوم يونس آن وقت عذاب
بود آن ايمانشان از اختيار * وز خلوص دل نه جبر و اضطرار
گشت لازم چون كه پيش آمد كلام * قصهء يونس بيان سازم تمام