تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
ابن عامر زود هم در شام مرد * بيكس و مطرود و جز حسرت نبرد
زانكه چون كرد او جدل با مصطفى * گفت كاذب را بميراند خدا
اندر احوالى كه او باشد غريب * بيكس و مطرود و از دين بىنصيب
اندعا را احمد آمين گفت زود * ابن عامر گفت تو آن دم مرده بود
مسجدى كو گشته بر تقوى بنا * از نخستين يوم ان باشد قبا
هست اليق تا در آن سازى قيام * كاندر آن دارند مردانى مقام
آنكه يا كى را بدل دارند دوست * دوست حق پاكيزگان را هم نكوست
مصطفى پرسيد از اهل قبا * حق شما را كرده بر پاكى شنا
چيست باعث گفت مردى در جواب * خويش را بعد از حجر شوئيم ز آب
نزد بعضى شستن قلب از خطاست * وز خصالى كان خود از نفس و هواست
نزد آن كش عقل و روح افلاكى است * حب غير حق بدل ناپاكى است
قلب باشد مسجد روشن دلان * نفس باشد سجده گاه غافلان
طاهرند اهل دل از هر رجس و ريب * و اهل نفس آلوده بر هر شرك و عيب
عقل ويران خواهد اين بتخانه را * وز منافق نشنود افسانه را
زان پيمبر گفت آن را بر كنيد * مسجد نوهشته را ويران كنيد
قصد ايشان زانكه جز تفريق نيست * هيچشان بر يك‌دلى توفيق نيست
هشته‌اند آن بهر ضر مؤمنين * قبله‌اش نبود بجز آشوب و كين

[ سوره التوبة ( 9 ) : آيات 109 تا 111 ]

أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ( 109 ) لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلاَّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ( 110 ) إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ( 111 ) آيا پس آنكه اساس نهاده باشد بنايش را بر پرهيزكارى از خدا و خشنودى بهتر است يا آنكه اساس نهاده باشد بنايش را بر كنار گذرگاه سبيل خالى شده شكست خورده پس فرود آمد به آن در آتش دوزخ و خدا هدايت نميكند گروه ستمكاران را ( 109 ) هميشه باشد بناشان كه ساختند شكى در دلهاشان مگر آنكه پاره شود دلهاشان و خدا داناى درست‌كار است ( 110 ) بدرستى كه خدا خريد از گروندگان جانهاشان و مالهاشان را به آنكه مر ايشان را باشد بهشت كارزار ميكنند در راه خدا پس مىكشند و كشته ميشوند وعده دادنى بر آن حق در توريت و انجيل و قرآن و كيست وفاكننده‌تر بعهدش از خدا پس شاد شويد بسبب فروختنشان كه مبايعت كرديد به آن و آنست آن كاميابى بزرگ ( 111 )
هر كس آيا كو بناى دين خود * هشت بر تقوى ز حق نزد خرد
هم برضوان بهتر آن يا ز اعتماد * بر شفا جرف ار بنائى كس نهاد
بر كنار رودى اعنى بر نهى * كه ز سيلى گشته زير آن تهى
ظاهرش برپاستاده با شكاف * ليك مشرف بر فتادن بيخلاف
بر زمينى اينچنين هشتن بنا * سست‌تر بس باشد از بنيادها
سست گردد اوفتد گر دانيش * در جهنم آن بنا با بانيش
راه ننمايد خدا بر ظالمان * زايد از مقصودشان اندر جهان
لا يزالست آن بناشان تا ابد * كه نهادند از عناد و از حسد
زايد از چيزى كه در دلهايشان * باشد از شك وز فساد رايشان
حقدشان افزود يعنى زان مهم * چون نمودند آن بناشان منهدم
از نفاق و حقد و حسرت خسته‌اند * و اندر آن اندوه و غم پيوسته‌اند
يا هميشه باشد آن تحزيبشان * هم بدوزخ متصل تعذيبشان
پاره پاره جز كه گرددشان قلوب * بى ز ادراك از خصال زشت و خوب
يا بتوبه وز ندم بر مثل آن * نزد آن داناى پيدا و نهان
حق بود دانا بنيت‌ها تمام * هم بحكمت حاكم اندر انتقام
حق خريد از مؤمنان خوش سرشت * جان و هم اموالشان را بر بهشت
اين بتحريص است از بهر جهاد * ور نه مال و جان هم او بر بنده داد
عبد مملوكى كه خود معدوم بود * از وجود و بود خود محروم بود
مالك مطلق كه او را بود داد * نى بسود خود كه محض جود داد
چيست او را تا كه بفروشد به حق * هر دمى باشد بفيضى مستحق
گر كه آنى قطع فيض از وى شود * نيست موجود او دگر لا شىء شود
لطف ديگر بود گفت ار ذو الجلال * ميخرم از بندگانم جان و مال
ميدهد جنت مر ايشان را عوض * دادن جنت بر ايشان بد غرض
خواست تا گردند راغب بر جهاد * زانهم ايشان را بود خير و مراد
از جهاد دشمنان ذى فر شوند * بر خلايق در دو عالم سر شوند
از زمين بيرون فتد تخم فساد * پس رسند از دين و دنيا بر مراد
نفس باشد مايهء صد شر و شور * مال هم اسباب طغيان و غرور
گفت ميكن اين دو فاسد را فدا * در رهم بستان بهشت اندر جزا
چون خرد او آنچه كان ملك ويست * هر كه نفروشد نه در سلك ويست
در ره حق ميكنند از جان قتال * ميكشند و كشته گردند آن رجال
وعده حق داده است ايشان را بران * وعدهء حق است ثابت بيگمان
هست در تورات و انجيل اين خطاب * هم به قرآن وعده يعنى بر ثواب
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 310 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه