تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
برخى از ايشانند دوستان برخى امر مىكنند به كارهاى شايسته و نهى مىكنند ناشايسته و بر پا مىدارند نماز را و مىدهند زكات را و فرمان مىبرند خدا و رسولش را آن گروه زود باشد رحمت كند ايشان را خدا بدرستى كه خدا غالب حكيم است ( 71 ) وعده داد خدا مردان گرونده و زنان گرونده را بهشتهايى كه مىرود از زيرشان نهرها جاودانيان در آن و مسكنهاى پاكيزه در بهشت‌هايى اقامت دايمى و خشنودى از خدا بزرگتر است آنست آن كاميابى بزرگ ( 72 )
هم از ايشانند كآزار رسول * مىكنند از گفتهاى بىاصول
كوست گوش ار بشنود يعنى كلام * مىكند باور به زودى از انام
حرفى از ما بشنود گر برستم * مىخوريم از بهر نفى آن قسم
گو كه باشد اذن خير آن نيكخو * بشنود يعنى كه گفتار نكو
از شما مىبشنود حرفى كه آن * مبتنى باشد بنيكى در بيان
نى سخنهايى كه دور است از فروغ * وز شما ناشى بقدح است و دروغ
مىكند تصديق حقرا در بيان * همچنين تصديق قول مؤمنان
رحمتست او آن كسان را كز شما * مىكند اظهار ايمان بر ملا
نى كه او غافل ز احوال شماست * مشتبه يا بر وى اقوال شماست
پرده پوشى گر كند نز غفلت است * بلكه ستار او بخلق از رحمت است
آن كسان كازار پيغمبر كنند * از ره اقوال و افعال نژند
بهر ايشان از خدا باشد هلاك * در دو كون افزون عذاب دردناك
بر خدا سوگند ايشان مىخورند * تا شما را راضى از غدرى كنند
مر احق باشد بخوشنودى خدا * هم رسولش مؤمنانرا بيخطا
يعنى ار باشند مؤمن بر نسق * حق ز خلق اندر رضايت شد احق
مر خلاف آيا ندانند اين عقول * كرد هر كس با خدا و با رسول
پس مر او را شد جهنم جايگاه * جاودان ماند در او بىاشتباه
اين ورود و اين خلود اندر جحيم * نيست جز رسوايى و خزى عظيم
مر پيمبر را منافق سيرتان * كردى استهزا ميان خود چنان
كه مردد باشد او در رأى خويش * هر سخن نشناسد اندر جاى خويش
گر بما صد تازيانه بر زنند * به كه آرد آيت او در نصح و پند
آمد آيت كين منافق سيرتان * مر حذر دارند كآيد ز آسمان
سورهء كز قلب ايشان آگهى * بدهد اندر بد دلى و گمرهى
گو كه استهزا كنيد از حد فزون * انّ اللَّه مخرج ما تحذرون
گفته بودند از دوريان در تبوك * خواهد اين گيرد بناهاى ملوك
آن شهان را خوار و مستأصل كند * در سرا و كاخشان منزل كند
گردد اين مقصود كى حاصل ورا * جز كه گردد كارها مشكل ورا
گفت با عمار ياسر مصطفى * رو بگو اين بودتان گفتارها
آمدند آن بد دلان در اعتذار * كاين نبود الا ز هزل رهسپار
آمد اين آيت كه گر پرسى تو باز * تا چه ميگفتند ايشان از مجاز
مىبگويند انّما كنّا بفن * خوض ميكرديم و لعب اندر سخن
گو كه آيا بر خدا و قول او * هستشان سخريت اندر گفتگو
عذر هم ناريد كان باشد دروغ * عذر غداران كجا دارد فروغ
بعد ايمان كرده‌ايد اظهار كفر * تا كه ماند از شما ز آثار كفر
گر كه بعضى را ببخشيم از شما * بعض ديگر را عذاب آيد ز ما
زانكه آنان توبه كردند از نفاق * وين كسان ماندند در جرم و شقاق
آن منافق سيرتان از مرد و زن * بعض از بعضى دوروتر بىسخن
با هم‌اند اعنى مشابه در نفاق * امر بر منكر نمايند از شقاق
هم ز معروفند ناهى خلق را * تا شناسى قوم ازرق دلق را
باز مىدارند مردم را ز راه * وز اطاعت بر رسول حق پناه
دست خود را بندد از خيرات‌ها * وز اعانت بر ضعيفان وز عطا
كرده‌اند ايشان فراموش از خدا * هم فرامش كردشان حق در جزا
درگذشتند اعنى از فرمان حق * بازشان بگذاشت رب ما خلق
كآن دو رويان مشركند از مرد و زن * وعده حقشان دوزخ آمد بىسخن
هر منافق را جهنم محبس است * در عقوبت نار و دوزخشان بسست
دورشان كرده خداى از رحمتش * دائم ايشانراست نار و نقمتش
هستشان پيوسته يعنى آن تعب * از نفاق و از حسد چون بو لهب
همچو ايشانيد اى اهل نفاق * كز شما بودند سابق در سياق
بوده‌اند آنها فزونتر هم اشد * از شما در قوة و مال و ولد
بهر بردند از نصيب اين جهان * آنچه بد در زندگى تقديرشان
خود شما هم بر نصيب خود چنان * بهره‌ور گشتيد كآن پيشينيان
خوض كرديد از عقول دانيه * بر حظوظ و انتفاع فانيه
هم چنان كه خوض كردند آن كسان * در حظوظ و عيش و نوش اين جهان
وان سبب گرديد بر اخلاق بد * هم باستهزا بر آيات از حسد
آن گره نابود گشت اعمالشان * در دو دنيا هم بخسران حالشان
نامد آيا زان طوايفشان خبر * كه بدند از اين جماعت بيشتر
قوم نوح و همچنين قوم ثمود * كه بغرق و صيحه مردند آنچه بود
قوم ابراهيم كآخر در مغاك * نيش پشه كرد ايشان را هلاك
هم دگر اصحاب مدين در گزند * كه بيوم الظله مستأصل شدند
قوم لوط آنها كه در شب بى خبر * مر نگون شد شهرهاشان سربسر
آمد ايشان را رسل بهر نجات * از خدا با معجزات و بينات
پس نباشد حق ستمگر بر امم * ليك كردند آن كسان بر خود ستم
بعد ذكر فاسقان سلطان ذات * كرده وصف مؤمنين و مؤمنات
گر كه مردند اهل ايمان ور زنند * دوست بعضى بعض را در مأمنند