اهلش كه اگر ميخواستيم مىگرفتيمشان بگناهانشان و مهر مىزديم بر دلهاشان پس ايشان نمىشنيدند ( 100 )
اين قريهها است مىخوانيم بر تو از خبرهاشان بتحقيق آمد ايشان را رسولانشان بمعجزات پس نبودند كه بگروند به آنچه تكذيب كرده بودند از پيش همچنين مهر مىزند خدا بر دلهاى كافران ( 101 )
و نيافتيم براى بيشترين ايشان هيچ عهدى و اگر چه يافتيم بيشتر ايشان را هر آينه نافرمانان ( 102 )
در بيان ذكر قوم شعيب عليه السلام
هم سوى مدين فرستاديم باز * آن برادرشان شعيب دلنواز
بود او هم ز آل مدين در نسب * حقتعالى گفت اخاهم زين سبب
گفت يا قوم اعبدوا اللَّه فاتقوا * نيست معبودى شما را خود جز او
هم شما را معجزى بس آشكار * آمد اندر امر از پروردگار
گر چه از بهر شعيب اندر كلام * ذكر معجز حق نفرموده بنام
ليك شايد معجزش بود آن عصا * كه بموسى داد و ميشد اژدها
كيل و ميزان را نكو سازيد و راست * كم نياريد از حقوق خلق و كاست
در زمين باشيد عارى از فساد * بعد اصلاحش كه حق كرد از و داد
اين شما را بهتر است ار مؤمنيد * بر خدا و روز ديگر موقنيد
هم بننشينيد چون دزدان به راه * تا كنيد اكراه مردم را بگاه
راه مردم را نبنديد از عبور * مالشان ره نيست گيريد ار به زور
هم نداريد از ره حق بازشان * نه شويد از بد دلى غمازشان
مىنشستند آن جماعت در طريق * تا كه حق راه گيرند از فريق
يا كه مردم را به عيب و سرزنش * باز دارند از شعيب حق منش
در طريق حق مجوئيد اعوجاج * تا نمانده نفس معلول از علاج
منتش آريد ياد از هر قبيل * چون شما بوديد نادار و قليل
پس شما را كرد افزون در عدد * هم فزونى داد در مال و ولد
بنگريد از مفسدين در اعتبار * تا چسان بودستشان پايان كار
فرقهء از اهل مدين بر شعيب * داشتند ايمان بىانكار و عيب
فرقهاى هم بودهاند از كافران * داشتند انكارش از حكم و بيان
گفت زانرو گر گروهى از شما * بگرويدند از ره نور و هدى
بر هر آنچه از موهبت زاده شدم * هم بران از حق فرستاده شدم
هم گروهى ز اهل انكار و عناد * كه نياوردند ايمان از فساد
مؤمنان را صبر پس بايست هم * تا كه گردد حق ميان ما حكم
اوست بيشك بهترين حاكمان * مؤمنان و كافران را در ميان
قوم گفتند از بزرگان آنكه بود * ما برون از قريهات سازيم زود
مر تو را با مؤمنان سازيم دور * وين نشان سركشى بود و غرور
عود اندر ملت خود يا كنيد * كه بران بوديد در عين اميد
از ره انكار گفت آيا كه ما * كارهيم از ملت خام شما
عود چون بر شىء مكروه آوريم * خاصه كاندر دين حق نيك اخترم
كرده باشيم افترا بر حق ز آز * گر بدين افترى گذريم باز
ره نباشد تا كه برگرديم ما * سوى آن ملت مگر خواهد خدا
ان يشاء ربنا اندر مقال * باشد آن موكول بر امر محال
حق نخواهد يعنى امرى را كه آن * نيست بر وفق مشيت در عيان
بر هر آن چيزى رسيده است از قرار * بر طريق علم خود پروردگار
ما توكل بر خدا كرديم و بس * هيچمان نبود تمنايى به كس
ربنا افتح بين ما و قوم ما * حكم كن يعنى بعدل و استوى
چون تو بهتر فاتحى و حاكمى * در حكومت كاشفى و عالمى
گفت ز اشراف قبيله زان كسان * كه به حق بودند كافر بالعيان
پيروى گر خود نمائيد از شعيب * پس شما باشيد در خسران و عيب
پس گرفت آن بىهشان را زلزله * جملگى مردند در آن هايله
صبح اندر خانهاى خود تمام * مرده بودند از خواص و از عوام
آنكه مىكردند تكذيب شعيب * بودشان سرها فرو پيچان به جيب
گوئيا هرگز نبودند اندر آن * مر جسدها اوفتاده بى ز جان
گشت آن تكذيبشان خزى و بدى * دادشان ره بر زيان سرمدى
چون شعيب احوال قوم آن گونه ديد * روى گردانيد و شد حزنش مزيد
از تأسف گفت كاى قوم ظلام * من رساندم بر شما از حق پيام
بس نصيحت كردم از شفق و و داد * زان نشد حاصل شما را جز عناد
پس چرا انده خورم بر كافرين * وانچنان سنگين دلان بىيقين
نى فرستاديم ما پيغمبرى * در ده و شهرى بوجه بهترى
جز كه بگرفتيم اهلش را تمام * ما ببأساء و بضراء از مقام
در تضرع شايد آيند آن رمه * آن نبى را بگروند ايشان همه
تا از ايشان دفع گردد آن بلا * رو كنند از ظلم و عدوان بر خدا
چون نشد تنبيه ايشان را سبب * آن بلا و محنت و رنج و تعب
پس بدل كرديم بر جاى بلا * صحت و نعمت نكويى بر ملا
تا فزون گشتند اندر مال و حال * وان هم ايشان را سبب شد بر ضلال