تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
در توانايى و قدرت بينياز * بودشان جا بين شامات و حجاز
بود ز ايشان صالح از پشت و رحم * زان اخا هم گفت ارسلنا بهم
ثمد گويد آب اندك را عرب * آن زمين كم بود آبش در طلب
بود صالح پشت پنجم از ثمود * گشت او مبعوث از رب ودود
سوى قومش كه بدندى بت‌پرست * وز مى ظلم و ستم مخمور و مست
قوم خود را گفت يا قوم اعبدوا * زانكه مىنبود الهى غير او
قوم بر تكذيب او كردند جد * چون برأى خود بدندى مستبد
آيتى گفتند بنما تا كه ما * قول تو گيريم بر صدق از خدا
گفت خواهيد آنچه مقصود شماست * موجب ايمان بمعبود شماست
قوم گفتند از نشان آزمون * صبح با ما سوى صحرا شو برون
از بتان خواهيم ما حاجات خود * هم تو ميخواه از خداوند احد
هر كه از ما شد دعايش مستجاب * حق بود گيريم قولش بر صواب
صبح چون شد بر قرار خويشتن * خلق بر صحرا شدند از مر دو زن
هر چه استدعا نمودند آن زمان * بر نيامد حاجت قوم از بتان
منفعل گشتند اندر آزمون * پس بگفتند ار ز سنگ آرى برون
اشترى آبستنى بسيار موى * آوريم ايمان تو را بىگفتگوى
از خدا پس خواست صالح بىدرنگ * آمد اندر اهتزاز آن لحظه سنگ
ناقهء آمد برون در دم بزاد * آن چنان كه قوم را بد بر مراد
جندع ابن عمر و از قوم ثمود * گشت مؤمن گفت بر صالح درود
ما بقى كردند انكارش مزيد * وان شتر اندر مراعى ميچريد
خوردى آب چشمه برغب ناگزير * قدر آن هم در عوض ميداد شير
گفت صالح قوم را كامد به كار * مر شما را معجز از پروردگار
شد شما را ناقهء اللَّه اين شتر * نعمت از حق بر شما آورده پر
پس گذاريدش كه تا از ارض حق * هر چه ميخواهد خورد بىطعن و دق
رنج و نقصانى بكس نايد ز وى * لا تمسّوها بسوء از كل شيء
ور نه باشد بر شما بيم هلاك * آيد از حقتان عذابى دردناك
نعمت حق را به ياد آريد هين * در زمين فرمودتان چون جانشين
نعمتى باشد گر آريد آن به ياد * جانشينيد اينكه بعد از قوم عاد
جاى داد اندر زمين حجرتان * هم تمكن بى ز رنج و زجرتان
فصل تابستان برافرازيد قصر * از زمين نرمسار آن بحصر
خانه‌ها بهر زمستان هم ز سنگ * آوريد اندر جبالش بيدرنگ
تنحتون يعنى كه بهر كاخها * ميكنيد از كوه‌ها سوراخها
پس به ياد آريد نعمت‌هاى او * كه شما را داده اين نيرو و رو
هم تباهى ناوريد اندر زمين * مىنباشيد از گروه مفسدين
قوم او ز اشرافشان گفتند باز * از طريق عجب و استكبار و ناز
للذين استضعفوا يعنى بران * عاجزى كاو بود از ايمانيان
خود شما داريد آيا آگهى * انّ صالح مرسل من ربه
يعنى او پيغمبر است از رب خود * وانكه بر وى نگرود خوار است و رد
مؤمنان گفتند بر هر چه از يقين * شد فرستاده وى از توحيد و دين
ما بران داريم ايمان بالتّمام * بنده و محكوم آن تاج الكرام
هست امرش اظهر از مهر فلك * عاقلى حاشا كز او افتد به شك
باز ز استكبار گفتند آن كسان * نيست ما را هيچ ايمانى بران
بر هر آنچه آورده‌ايد ايمان شما * هم بران از كافران باشيم ما
ابن سالف ناقه را پس كرد پى * ما بقى راضى بدند از فعل وى
ناقه را پس كشته باشند آن همه * زانكه ميبودند يار مظلمه
سركشى كردند ز امر ذو المنن * خالق و پروردگار خويشتن
هم بگفتند آور اى صالح به ما * آنچه كردى وعده از رنج و بلا
گر تويى از مرسلين اندر سبل * صدق باشد پس يقين وعده رسل
پس گرفت آن بىهشان را زلزله * بعد صيحه از زمين در هايله
پس سراها صبح بد ويرانه‌ها * مرده بودند آن همه در خانه‌ها
صالح از آن قوم رو گردانده بود * زان زمان كه ناقه را كشتند زود
از تحير گفت اى قوم اين عجب * من رساندم بر شما پيغام رب
هم شدم ناصح شما را شاهد اوست * ليك ناصح را بنگرفتيد دوست
تا به اينجا بود تفسير كلام * جو ز تاريخ آن شروحش را تمام

حكايت حضرت صالح از روايات و سير

قصهء صالح بتفصيل است ضبط * در تواريخ ار بر آنت هست ربط
از روايات و سير هم مجملى * زان بنظم آرم شنو گر مايلى
شانزده از عمر صالح رفته بود * كه شد او مبعوث بر قوم ثمود
دعوتش بر قوم بود صد سال و بيست * بعد از آن در مكه شد چندى بزيست
وجه عقر ناقه گر دارى معاف * گفته‌اند اهل سير بر اختلاف
حاصل آنكه ناقه چون گرديد پى * شد به صالح قوم بهر عذر وى
كه نبد در قتل او ما را گناه * گشت او را بىنژادى بىپناه
گفت صالح بچه‌اش را هر طرف * رفته باشد آوريد اكنون به كف
گر بدست آريد او را با شتاب * از شما شايد شود رفع عذاب
قوم بر دنبال او رفتند زود * كآورند او را بدست از مهر وجود
بچه شد بر كوه ز استيصال خويش * قوم را چون ديد بر دنبال خويش
گفت صالح بيگمان آمد عذاب * نيست بهر چاره ره بستند و باب
يك زنى بود از فواحش بد نسب * بد قطامه نام نحسش در عرب
ابن سالف را محرك گشت و وى * ناقه اللَّه را نمود از كينه پى
ناقه را او كشت و در آخر زمان * كشت صالح را كسى از ناكسان
هم قطامه شد بكفر او سبب * تيغ تازد بر ولى حق نسب
مرتضى كو بود اول مرد دين * كس نبود از هيچ ره با او قرين
صالح المؤمن از اين رو در كتاب * خوانده او را حق تعالى ز انتساب
ناقه اللَّه عقل دور انديش تست * وان قطامه نفس كافر كيش تست
قوهء شهوانيت باشد قدار * كآن قطامه داردش بر نابكار
بچهء ناقه است اعمال نكو * ناقه پى شد بچه گرداند از تو رو
مى نماند هيچ او بىمادرش * هر چه جويى بيش يا بى كمترش
قتل پيغمبر چو پيشت سهل ماند * مصطفى رفت از سرا بو جهل ماند

[ سوره الأعراف ( 7 ) : آيات 80 تا 84 ]

وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ ( 80 ) إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ ( 81 ) وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ ( 82 ) فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ ( 83 ) وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ ( 84 ) و ياد كن لوط را هنگامى كه گفت قومش را آيا مىكنيد كار زشت را پيشى نگرفته شما را به آن هيچ يك از جهانيان ( 80 ) به درستى كه شما هر آينه ميآييد