تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
گردانيد شما را جانشينان از پس قوم نوح و افزود شما را در خلق زيادتى پس ياد كنيد نعمتهاى خدا را باشد كه شما رستگار شويد ( 69 ) گفتند آيا آمدى ما را از براى آن كه بپرستيم خدا را تنها و واگذاريم آنچه بودند كه مىپرستيدند پدران ما پس بياور به ما آنچه وعده ميدادى ما را اگر هستى از راست‌گويان ( 70 ) گفت بتحقيق واقع شد بر شما از پروردگار شما عذابى و خشمى آيا مجادله مىكنيد با من در نامهايى كه نام نهاديد آنها را شما و پدرانتان فرو نفرستاده خدا به آن هيچ حجتى پس منتظر باشيد به درستى كه من با شما از منتظرانم ( 71 ) پس رهانيديم او را و آنان كه با او بودند برحمتى از نزد ما و بريديم دنباله آنان كه تكذيب كردند آيتهاى ما را و نبودند گروندگان ( 72 )

در بيان قوم عاد و دعوت هود عليه السلام

هم فرستاديم ما بر عاد پيش * هود كايشان را برادر بود و خويش
از اخا هم قصد باشد در كلام * واحدى ز ايشان بتقريب تمام
هم چنان كه بازگويى در ندا * مر كسان را يا برادر يا اخا
عاديان بودند قومى زورمند * هم تناور هم بقامت بس بلند
در زمين از آن قبيله آن زمان * اعظم و اكبر نبود از مردمان
جملگى با احتشام و مال‌دار * بت‌پرستى بودشان پيوسته كار
حق فرستاد از كمال جود را * سوى ايشان بهر دعوت هود را
قال يا قوم اعبدوا اللَّه ما لكم * من إله غيره اولى لكم
نيست معبودى شما را غير حق * كو بود اندر پرستش مستحق
بت‌پرستى نيست فعلى بر صواب * مى نپرهيزيد آيا از عذاب
پس بگفتند از بزرگان روبرو * آنچه كافر بوده‌اند از قوم او
ما تو را بينيم راسخ در سفه * كه ندارى دين سابق را نگه
هم گمان ما راست كاين باشد دروغ * كه تو گويى نيست اندر وى فروغ
گفت مر زد ديوتان اى قوم ره * نيست ملصق با من از وجهى سفه
ليك من باشم ز رب العالمين * خود رسولى بر شما راسخ بدين
مىرسانم بر شما پيغام او * بهره تا يابيد از اكرام او
من شما را ناصحى باشم امين * مىكنيد آيا تعجب هيچ از اين
كايد اين سان پندى از پروردگار * سوى مردى از شما در افتخار
تا بترساند شما را از عذاب * و از زوال نعمت و سوء مآب
ياد آريد اينكه بعد از قوم نوح * جانشين كرد او شما را بالوضوح
دادتان در ارض احقاف او مكان * كرد مستغنى هم از مال جهان
كرد زايد بسط خلقت در شما * قامت و قدرت بيفزود و نما
پس به ياد آريد نعمتهاى حق * رستگار آئيد تا ز اعطاى حق
قوم گفتند آمدى آيا بما * تا بگويى كه پرستيم آن خدا
كاو بود تنها و بر داريم دل * زانچه بود آباء ما را متصل
مىپرستيدند آن را او نخست * ترك آن بر عقل ما نايد درست
پس بياور آنچه گويى از وعيد * گر تويى از راست‌گويان يا سعيد
يعنى او را آنچه گفتى از عذاب * راستى گر دارى از حق فتح باب
گفت هود اكنون عليكم قد وقع * بر شما واجب شد آن خوف و وجع
ميرسد البته از پروردگار * رجس يعنى آن عذاب پرشرار
همچنين خشم خدا عز و جل * ميكنيد آيا شما با من جدل
اندر اسماء يعنى اندر آن بتان * كه بهر يك هشته‌ايد اسمى چنان
هشته‌ايد اين نامها را خود شما * وان پدرهاتان ز طغيان و خطا
محض اسم است آن نه از وجهى عيان * حق بنفرستاده برهانى بر آن
وانگهى بر جهلتان بينم مصر * پس شويد اندر عذابى منتظر
با شما من نيز دارم انتظار * بر هر آنچه وعده دادم كردگار
هود را داديم پس ما خود نجات * وانكه با او بود از خيل ثقات
بودشان بخشايش اين از نزد ما * خائفين را همچنين باشد رجا
هم ببريديم و بركنديم باز * پايه و بنياد آن قوم از فراز
زان كه ميبودند دور از رأى ما * از پى تكذيب آيتهاى ما
باد را داديم فرمان تا تمام * عاديان را برد بنياد و مقام
تا نپندارى كه بادى گر وزد * ميتواند برگ كاهى را گزد
يا تواند برگى افكند از درخت * زانكه حقش بر كمندى بسته سخت
جز كه امر آيد ز خلاق العباد * كه بكن اى باد از بيخ از بلاد
يا بگير اين گيج سركش را گلو * يا بر آر از ريش خود بينش دو مو
بادها را گر شناسى پيش و پس * بينى اندر صد كمندى هر نفس
نيم بادى چون كه پيچد در شكم * سبلتت را بر كند آرى ورم
رو كنى هر سو سپاهش بسته صف * از زمين تا آسمان بر هر طرف
از جنود او يك ار دانى هواست * كادم و عالم اسيرش جابجاست
وان يكت كافيست وقت گوشمال * زان مگر بگريزى ار يا بى مجال
آنكه باشد عقل و بختى ياورش * ميگريزد سوى شاه از لشگرش