تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
وان كه بختش واژگون باشد ز شاه * مىگريزد همچو دزدان در سپاه
پس بگيرد يك قلاووزى دمش * بندد از كاكل بدامى تا سمش
مىكشد تا پاى دارش موكشان * ميدهد هر جا بعصيانش نشان
كاين فلان دزد است كز سلطان گريخت * خون او را گفته شه بايست ريخت
او نخواهد چاره هيچ از چاره‌ساز * جويد از خصم دگر امداد باز
مىگريزد ار هوام اندر سباع * هم بسوى صرع و سرسام از صداع
مىگريزد بر دوا هر دردمند * آن دوا هم باشد اى جان چشم بند
هست آن يعنى يكى ار لشگرش * كرده پنهان در لباس ديگرش
چون تنى رنجور خواهد دادگر * آن دوا بخشد بضد خود اثر
ور گهى از چشم‌بنديهاى او * خاصيت بخشد شود رنجى نكو
شد خلاص از دست قهارى دلير * گويد او بر ديگرى كو را بگير
مبتلا گردد برنجى در مزاج * كز طبيبش نيست تمييز و علاج
هر چه بينى در جهان اسپاه اوست * با تو سركش بندهء درگاه اوست
جمله اعضايت سپاه ذو المنند * تا نپندارى تو را جزء تنند
جان و تن هم بندهء فرمان اوست * همرهند ار با تو از احسان اوست
تا تو هم آيى به هش با او شوى * خاك آن ره ماه آن مينو شوى
رو نمايى بر قفا پيچد رگت * استخوان ار نشكند گيرد سگت
يا كه امر آيد بسر هنگام باد * كاين خسيس است از تتمه قوم عاد
باد خويى را فرستد از قفاش * تا بگيرد ريش و بنشاند بجاش
بر كند از بيخ تا بنياد او * هم بر افشاند ز سبلت باد او
بعد ذكر قصهء اصحاب هود * مىكند حق ذكر آن قوم ثمود

[ سوره الأعراف ( 7 ) : آيات 73 تا 79 ]

وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ ( 73 ) وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُيُوتاً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ ( 74 ) قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قالُوا إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ ( 75 ) قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ ( 76 ) فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ ( 77 ) فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ ( 78 ) فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ ( 79 ) و فرستاديم بثمود برادرشان صالح را گفت اى قوم من بپرستيد خدا را نيست مر شما را هيچ الهى جز او بحقيقت آمد شما را حجتى از پروردگارتان اين ناقه خداست مر شما را آيتى پس واگذاريدش كه بخورد در زمين خدا و مس مكنيدش ببدى پس مىگيرد شما را عذابى پر درد ( 73 ) و ياد كنيد هنگامى كه گردانيد شما را جانشينان از بعد عاد و جاى دادتان در زمين كه فرا ميگيريد از جايهاى نرمش قصرها و مىتراشيد از كوه‌ها خانه‌ها پس ياد كنيد نعمتهاى خدا را و تباهى نكنيد در زمين تباه‌كاران ( 74 ) گفتند جمعى كه سركشى مىكردند از قومش مر آنان را كه ناتوان شمرده شده بودند مر آن را كه گرويد از ايشان آيا ميدانيد كه صالح فرستاده شده است از پروردگارش گفتند به درستى كه ما به آنچه فرستاده شده به او گروندگانيم ( 75 ) گفتند آنان كه سركشى كردند به درستى كه ما به آن كسى كه گرويديد به او كافرانيم ( 76 ) پس پى كردند آن ناقه را و سرباز زدند از امر پروردگارشان و گفتند اى صالح بياور بما آنچه وعده ميدهى ما را اگر هستى از فرستادگان ( 77 ) پس گرفتشان آوازى مهيب پس كشتند در خانهاشان فرو مردگان ( 78 ) پس روىگردان شد از ايشان و گفت اى قوم بحقيقت رسانيدم بشما رسالت پروردگار و پند دادم شما را و ليكن دوست نمىداريد پند دهندگان را ( 79 )

در بيان احوال قوم ثمود و دعوت حضرت صالح عليه السلام

بعد ذكر قصهء اصحاب هود * مىكند حق ذكر آن قوم ثمود
بوده‌اند ايشان گروهى ناپسند * و از منال و مال دنيا بهره‌مند