بهر او بافند هم از ترّهات * بى ز دانايى بنين و هم بنات
اوست پاك و برتر از آن كش صفت * مينمايند اين چنين بىمعرفت
اوست كو از نو پديد آرد چنين * بىمعينى اين سماوات و زمين
از كجا او راست فرزند و ولد * جفت چون هرگز نبودش در سند
آن ولد خواهد كه محتاج زنست * نه كسى كو فارغ از وصف تن است
آفريده است او هر آن چيزى كه هست * هم بود دانا بهر چيز از الست
اين خدا كه جامع اين و صفها است * در يقين پروردگار او بر شماست
نيست معبودى بجز وى بر سزا * آفرينندهء هر آن چيزى بجا
پس پرستيد آنكه معبودى بجاست * بر پرستش مستحق از ماسواست
همچنين است او بهر چيزى وكيل * مر نگهبان يعنى او را در سبيل
در نمييابد مر او را ديدهها * ليك يابد ديدهها را او بجا
عقل يعنى سوى ذاتش نارسا است * ليك او بر عقل و دانش رهنماست
هم بذات خود لطيف است و خبير * وز لطافت نيست هيچ او را نظير
با تو گويم چند معنى از لطيف * جوهر ادراكت ار نبود كثيف
زان يكى باريك بين و بس دقيق * در امور خلق و هم يار و رفيق
ميتوانى گفت با وى رازها * كه نگويى هيچ با دمسازها
بس بود رازى كه آن با ياورت * گر بگويى كوبد از وحشت سرت
همچنين با دوستان دلنواز * گر بگويى از تو جويند احتراز
ليك با او خفيه گر گويى بجاست * نيك يا بد بنده را محرم خداست
رازها باشد كه هر نفسى خجل * ماند از خود بگذراند گر بدل
ليك با حق گر بگويد نيست غيب * كوست صاحب راز و هم داناى غيب
بشنود هم در نهان آواز تو * هم نگهدارد ز لطف او راز تو
پس رساند بر مرادت در نهفت * لطفش اينسانست با هر بنده جفت
در دعاها از ره پيوستگى * از تو او را نيست هرگز خستگى
بشكنى صد بار اگر عهد نخست * باز چون بر وى كنى رو يار تست
ب ر شما آمد علامتها پديد * كآن بد ابواب بصيرت را كليد
يعنى آمد بر بصائر آشكار * بس نشانها نيك از پروردگار
پس هر انكس بيندش با آن نظر * بهر خود كرده است تحصيل بصر
نفع آن يعنى بود راجع بوى * بيند از خود نفع بينش پى به پى
وانكه او را مينديد از دوريش * بهر او باشد زيان كوريش
من رسولم نى نگهبان بر شما * تا كه بر اعمالتان بدهم جزا
هم ز حكمت مىبگردانيم ما * اين چنين آيات خود را جابجا
هست تصريف اعتبار از نقل شىء * يعنى از حالى بحالى پى به پى
گر چه گويند اهل مكه بى ز ترس * خواندهء قرآن تو بر تعليم و درس
زعمشان اين بود كآن فخر كبار * گيرد اين تعليم از حبر و يسار
كآن دو بنده بودهاند از اهل روم * اخذ از ايشان كرده آيات و علوم
پس بگردانيم آيتها براست * تا بدانند اين نه از خلق از خداست
ميكنيم اينسان بيان آيات خود * بهر دانايان و ارباب خرد
آن كسانى كه ندارند اشتباه * كاين كلام از حق بود نز ما سواه
نيست كس را از بشر اين نطق و لب * گفت هر بشنيد آن ذاك العجب
نيست اين نطق از بشر آموخته * بل بود شمعى ز حق افروخته
كى بشر را باشد اين گفتار و سير * تا چه جاى آنكه آموزد به غير
خارجست از نوع گفتار اينكلام * داند آن كو باشدش علم و مقام
هر عوامى را نباشد اطلاع * كاين سخن دارد ز مخلوق امتناع
در پى آن رو كه بر سوى تو وحى * گشت از پروردگارت ز امر و نهى
باش خود بر دين توحيد اى ودود * نيست غير از او خدايى در وجود
رو بگردان از گروه مشركين * رأى ايشان را نبينى چون متين
ور خدا ميخواست هرگز ز ابتدا * شرك ناوردندى ايشان بر خدا
اين منافى ليك با تكليف بود * حق بكس تكليف نز جبرى نمود
ما نگردانيدهايم ايچ اى خليل * سوى ايشانت نگهبان يا وكيل
مر شما دشنام ندهيد از ملا * آنچه را خوانند از غير خدا
ناسزا تا هم نگويند از عناد * بر خدا وز جهل و طغيان و فساد
هم چنان كآراستيم از حالشان * كافران را در نظر اعمالشان
ما ز بهر هر گروه آراستيم * آن عملهاشان كه هم خود خواستيم
اندر اين بسيار باشد گفتگو * كآنعملها از چه رو آراست او
تا به چشم آن گروه اعمال زشت * نيك آيد هم بوفق سرنوشت
تا نه پندارى كه جبر است اين بسر * جبر نبود در فعال مقتدر
نفس و دنيا را خدا از حكمتش * داده بر چشم خلايق زينتش
ليك گفت اين بىثبات و فانى است * لذت و بود و وجودش آنيست
وين بود محسوس بر هر ديدهاى * نيست عقلت هيچش ار بگزيدهاى
وز پى اين شىء فانى يك نفس * نيستشان آسايش ار باب هوس
بىتعقل از مآل و حال آن * تا چه باشد در جزا دنبال آن
وانچه از دنيا نمايند اكتساب * بس بود دنيا پرستان را صواب
چون خدا زينت فزاى عالم است * عالم آراى همچنين بر آدم است
پس چو برگردند بر پروردگار * بدهد ايشان را خبر از سر كار
يعنى آنچه مينمودند از امور * از بد و نيك آن زمان يابد ظهور
بر خدا سوگند خوردندى بجهد * كآيد ايشان را مگر آياتى به عهد
همچو آياتى كه حق بر انبيا * داد چون احياى موتى بر ملا
يا چو آنكه كرد جارى از حجر * چشمهاى آب موسى سر بسر
يا چو صالح كو در آوردى ز سنگ * ناقه را از بهر قومش بيدرنگ
زين قبيل آيات بينند از عيان * بر نبى آرند ايمان مشركان
گو جز اين نبود كه اينها نزد حق * باشد ار خواهد نمايد بر فرق
خود چه چيز آگه شما را كرده باز * كآيد آيت گر چنين از كارساز
همچنين نارند ايمان بر رسول * حق بر اين داناست نى هر ناقبول
ما بگردانيم ايشان را فؤاد * تا بران آيات نارند اعتماد
هم بدينسان چشمهاشان را فتور * در رسد كز نور دين گودند كور
از كما لم يؤمنوا به شد يقين * كه ندارند آن جماعت نور دين
در نخست ايمان نياوردند چون * عاقبت نارند هم قوم حرون
بازشان هشتيم بر عدوان خويش * تا كه در سرگشتگى مانند بيش
ميفرستاديم گر ما يك بيك * بهر دعوت سوى ايشان از ملك
ور كه ميگفتند با ايشان سخن * مردگان آن سان كه خواهند انجمن
بهر ايشان ور كه ميكرديم جمع * هر چه كآيد نام او بر نطق و سمع
هر گره ميآمد ايشان را بپيش * در گواهى بر رسول پاك كيش
مى نبودند آنكه ايمان آورند * جز كه حق خواهد مر آن را در پسند
يعنى الا آنكه خواهد كردگار * بهرشان ايمان بعلم استوار
ليك ايشان اكثرى زين جاهلند * وز اراده و امر بارى غافلند
هم چنان كه اى محمد « ص » در زمان * مر تو را هستند افزون دشمنان
ما بگردانديم زانسان و پرى * دشمنان از بهر هر پيغمبرى
بعضى از ايشان كنند از بد سرى * وحى يعنى وسوسه بر ديگرى
وحى القاى كلام است از خفا * يا كه حق يا باطل اين باشد بجا
جن كند اخبار بر بعضى ز انس * آنچه ز ايشان با شياطينند جنس
آن سخنهاى بكذب آراسته * از اباطيل و فريبى خاسته