تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
ميدهد روزى بهر كس خواهد او * رزق باشد هم باندازهء گلو
هست مختار او بتوسيع و تضيق * باشد اعطايش به قدر ما يليق
كفر و طغيان سازد ايشان را زياد * زانچه نازل گشت از رب العباد
زايد اعنى در كثيرى از يهود * مىشود طغيان ز قرآن در نمود
هم در افكنديم ما تا رستخيز * دشمنى اندر يهود پر ستيز
هر گه آتش بهر حرب افروختند * حق فرو بنشاند و خود زان سوختند
عزم كردندى چو جنگ مؤمنان * حق نمود از بد دلى مغلوبشان
چند كرّت آمد ايشان را شكست * از فسادى كاندر ايشان بود و هست
چون نمودند از فساد و اختلاف * آن گروه از حكم تورات انحراف
پس مسلط گشت بخت النصر زود * بر يهودان زان تخلف بر عهود
بعد از آن قسطوس رومى بيدرنگ * يافت استيلا بر ايشان گاه جنگ
آن مجوسان باز مستأصل شدند * تا دگر ره بر نبى بد دل شدند
پس بر ايشان اهل دين بشتافتند * دست استيلا بر ايشان يافتند
عادت ايشانراست افساد و عناد * گفت زان يسعون فى الارض فساد
كيد و فتنه هتك و اخفاى نعم * سختى و تحريف تورات از ستم
حق ندارد مفسدان را هيچ دوست * زانكه اصلاح جهان مقصود اوست
ور كه ايمان بر رسول مستطاب * جمله آوردندى ارباب كتاب
وز گنه پرهيز هم ميبودشان * يا ز ملتهاى نامحمودشان
ميگذشتيم از گناهانشان عيان * جاى ميداديمشان اندر جنان
داخل ايشان را بجنات النعيم * مينموديم از ره فضل عميم
ور به پا ميداشتند احكام را * حكم آن تورات و انجيل از و لا
وانچه نازل گشت از پروردگار * سوى ايشان ز امر و نهى استوار
بودشان تكليف كايمان آورند * بر تمام منزلات ارجمند
رزق ميخوردند از بالاى سر * هم ز زير پاى خود شام و سحر
ميشد اعنى رزق بر ايشان فراخ * همچنين بيت گلين گلزار و كاخ
امتى هستند ز ايشان مقتصد * راستگوى و راستكار و معتمد
هم كثيريرا بد است و ناپسند * زان جماعت هر چه گويند و كنند
مقتصد يعنى كه نسبت بر رسول * غالى و قاصر نيند اندر قبول
نه شوند از روى ايمان يار او * نه كنند از بد دلى آزار او
فرقهء گويند قصد از مقتصد * مر نجاشى بوده تا دانى به جد
ميتوان كه باشد او يا ديگران * از يهود و از نصارى بيگمان
بعد ازان حق بر بقاى دين خويش * مىكند تأكيد بر نصب وليش
زانكه هرگز هيچ دينى مستدام * مينماند جز كه بر نصب امام

[ سوره المائدة ( 5 ) : آيه 67 ]

يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ ( 67 ) اى پيغمبر برسان آنچه فرو فرستاده شد به تو از پروردگارت و اگر نكردى پس نرسانيده خواهيد بود پيغامهاى او را و خدا نگاه ميدارد ترا از مردمان بدرستى كه خدا هدايت نميكند گروه كافران را ( 67 )
اى پيغمبر اى فرستادهء خدا * امر ما را بر خلايق كن ادا
آنچه نازل بر تو از پروردگار * شد پس از احكام و امر استوار
گر نيارى اين بجا پيغام او * بر خلايق نارساندستى نكو
اصل بر جا مانده آنها فرع بود * قصد قوت تن ز كشت و زرع بود
صحت عضو از حيات قلب بود * گر نباشد قلب ز اعضا نيست سود
بلكه اعضا در زمانى فاسد است * پس مترس ار در كمينت حاسد است
حق تو را دارد نگاه از شر ناس * از عسس با حفظ شه نبود هراس
راه ننمايد خدا بر كافران * بر تو ز ايشان تا رسد بيمى بجان
داشت از اظهار اين امر عظيم * بس پيمبر در دل از اغيار و بيم
تا مگر سر وا زنند از امر حق * خام گردد كشتهاى ما سبق
يا بر او شورند و گردد كار سخت * داشت بيم از بد دلان شور بخت
پس تو اى احمد مترس از جان خود * حق تو را دارد نگاه از چشم بد
ور كه ترسى از خرابيهاى دين * حافظم من دين خود را هم يقين
ور كه ترسى از نفاق بد دلان * گو بود كل خواره با گل توامان
آن منافق تا قيامت بد دل است * حفظ او از بد دلى بيحاصل است
پس پيمبر از جهاز اشتران * منبرى ترتيب داد و شد بران
بود از ذيحجه روز هيجدهم * صورت روز الست ربّكم
صورت روزى كه عهد بندگى * حق گرفت از بندگان در زندگى
در حقيقت روز نصب آن روز بود * روز حق بر اهل حق فيروز بود
گر نبودى خواب در باغ اى فقير * غنچه گل شد خنده‌اش بنگر بمير
دانه شد سرسبز و آمد بر ثمر * كاروان از مصر آمد با شكر
كورى صفرائيان از بهر ما * پر شكر شد خانقاه و شهر ما
در شكم غلطيم كآن ما را خوش است * جان درويش از ازل شكر كش است
طبل شيرينى زن اى شكر فروش * خوابناكان را بجنبان انف و گوش
آور اندر يادشان عهد الست * تا كه باشد بر سر عهدى كه بست
اين ولايت شرط توحيد حقست * وين مقيد صورت آن مطلق است
تا نگردد قيد صورت رهزنت * حاصل از يوسف شود پيراهنت
بوى پيراهن هم ار محبوب بود * نى بر اخوان بلكه بر يعقوب بود
پيرهن بگذار و شو يوسف پرست * يوسف از پيراهن و پيرايه رست
عاشقى را ديد روزى دلبرى * با دل پر آتش و چشم ترى
نام جانان بر لبش پيوسته بود * چشم عرفانش و ليكن بسته بود
سوخت دل معشوق را بر حال او * پيش او بنشست بهر جستجو
وان نميدانست كو يار وى است * مستى و ذوق و نشاطش زين ميست
عاشق او گشته بود از نام او * رفته از نامى ز دل آرام او
نى جمالش ديده روزى در گذر * نى شبى را كرده در كويش سحر
گفت با من گو كه معشوق تو كيست * تا نمايم چارهء آن گر رهى است
گفت باشد آن فلان فخر زمن * گفت بس سهل است آن در پيش من
تا تو را بر وى رسانم متصل * ليك باشد شرط بينايى دل
تا كه بشناسى چو بينى روى او * همنشين او شوى در كوى او
ور كه نشناسى تو را از رهى * عاشقى بر وهم خود نى بر مهى
اى پيمبر سر وحدت گو بقوم * بعد تبليغ صلوة و حج و صوم
گو على « ع » مرآت ذات ذو المن است * يار او شد هر كه او يار من است
باژگونه پوش بر تن جامه را * گو پس اسرار حقيقت عامه را
ايها الناس اين على « ع » حق را ولى است * هر كه حق را دوست دارد با على است