قالَ
گفت موسى
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي
اى پروردگار من گشاده گردان براى من سينهء مرا تا آنكه تحمل اعباء رسالت داشته باشم و از هر حرف بيجايى از جا بدر نروم .
وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي
و آسان كن براى من كار مرا كه تبليغ رسالت است .
وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي
و بگشا گره و بستگى را از زبان من .
يَفْقَهُوا قَوْلِي
تا فهم كنند فرعون و فرعونيان سخن مرا را در وقت تبليغ رسالت .
على بن ابراهيم به اين مضمون از حضرت ابى جعفر الباقر عليه السّلام روايت كرده كه هر طفلى كه از بنى اسرائيل متولد ميشد ، فرعون حكم بقتل او مىنمود زيرا كه به او رسيده بود كه در اين ايام طفلى در ميان بنى اسرائيل متولد خواهد شد كه هلاك تو در دست او باشد ، لهذا اطفال بنى اسرائيل را مىكشت ليكن موسى چون متولد شد به حكم الهى بتولد او مطلع نگرديد و بعد از مدتى بتربيت او پرداخت و ندانست كه هلاك او در دست اين طفل است . و روزى موسى نزد فرعون نشسته بود عطسه كرد پس از عطسه گفت :
«
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
» فرعون از اين سخن آزرده شد گفت : اين چه حرف بود كه از اين طفل سر زد ؟ پس موسى دستى بريش طولانى كثيف او رسانيد و قدرى از بيخ بركند و از اين ريش كندن فرعون را المى شديد عارض گرديد و قصد قتل موسى نمود ، آسيه زن فرعون در مقام عذرخواهى درآمده گفت : اين كودك و بىعقل است كشتن او معنى ندارد . فرعون گفت او همه چيزى را مىداند . آسيه فرمود كه تمره و جمره پيش او بفرما بنهند تا معلوم شود كه او عاقل است يا بيعقل ، چنين كردند ، موسى خواست دست به طرف تمره كه خرما است دراز كند ، جبرئيل دست او را گرفته به طرف جمرهء آتش آورد و موسى آن جمرهء آتش را برداشت و بدهن خود گذاشت و زبان او بسوخت بنا بر اين لكنت در زبان او بهم رسيد ، از اينست كه بدرگاه مجيب الدعوات دعا كرد كه :