سليمان آوردند به او گفت كه تو ندانستهاى كه من پيغمبر حق سبحانه و تعالىام و ظلم از ما اصلا واقع نميشود . نمله گفت آرى من علم بدين معنى دارم . سليمان گفت هر گاه تو عالم بر اينمعنى بودى پس چرا قوم خود را از ظلم من ميترسانيدى و ميگفتى :
يا أيها الناس ادخلوا مساكنكم ؟ نمله گفت سبب ترسانيدن من آنها را از خوف از ظلم تو نبود بلكه چون من كوكبه عظمت و زينت سليمان را ديدم ترسيدم كه مبادا مورچگان آن طمطراق و حلى را به نظر آورده و مفتون گردند و از حق و ياد حق غافل و ذاهل مانند و كفران نعمتهاى مناسب حال ايشان نمايند و اين باعث حطم و شكست ايشان و روزى ايشان گردد . پس نمله از حضرت سليمان پرسيد كه هيچ ميدانى كه چرا در ميان عناصر ريح را مسخر تو كردهاند ؟ سليمان گفت من بوجه اين پى نبردهام . نمله گفت چنانچه حق تعالى ريح را مسخر تو كرده و زوال آن بدست تو است اگر همه عناصر و جميع مملكت را مسخر تو مينمود هر آينه زوال آنها نيز بدست تو ميبود و خداى تعالى نخواست كه زوال مملكت او بدست تو باشد .
فَتَبَسَّمَ
پس سليمان از غايت تعجب تبسم كرد
ضاحِكاً
در حالى كه تبسم او بضحك منجر گرديد
مِنْ قَوْلِها
از قول نمله و از سخنان متين كه از نمله سرزد پس ازين حديث معلوم شد كه اين مقدمه بعد از تسخير ريح براى سليمان بوده و خوف نمله ازين نبود كه مبادا مورچگان پايمال لشگر سليمان گردند بلكه خوف نمله ازين جهت بوده كه مبادا مورچگان از ديدن زينت بارگاه سليمان بوادى كفران نعمت افتند و بنيان ايشان و روزى ايشان نابود گردد . و بعضى گفتهاند كه اين مقدمه قبل از تسخير ريح بوده زيرا كه اگر بعد از تسخير ميبود سليمان با جنود خود به هوا ميرفتند نه بر زمين و درين صورت خوف حطم و پايمال شدن نمل نميبود . كاتب الحروف گويد كه اگر قطع نظر از رد اين كلام بنا بر مضمون حديث مذكور كرده شود ، باز ميتوان گفت كه ازين كه ريح مسخر سليمان باشد لازم نيست كه سليمان و جنود او