تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير شريف لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 553

مساهمون:

ص٥٥٣
و بعد ازين گفتگوهاى يعقوب با اولاد خود اولاد او نوبت ديگر بضاعتى از مقل برداشته رو به شهر مصر آوردند
فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ
پس چون در آمدند برادران يوسف بر يوسف
قالُوا
گفتند
يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا
اى ملك مصر رسيده است ما را
وَ أَهْلَنَا
و اهل و عيال ما را
الضُّرُّ
سختى و شدت گرسنگى
وَ جِئْنا
و آمديم ما
بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
با متاعى زبون يا با متاعى اندك كه عبارت از مقل است چنانچه گذشت و از حضرت امام رضا عليه السّلام مرويست كه مراد از « بضاعة مزجاة » مقل است و در بلاد ايشان مقل بسيار ميشده و تو نظر بكرم و احسان خود كن نه به اين متاع قليل
فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ
پس تمام به پيما براى ما كيل طعام را
وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا
و تصدق كن بر ما يعنى تفضل كن بر گردن برادر ما بنيامين
إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ
بدرستى كه خداى تعالى جزاى نيكو مىدهد تفضل كنندگان را . از ائمهء دين و دنيا عليهم السلام مرويست كه درين مرتبه كه اولاد يعقوب بمصر مىآمدند حضرت يعقوب نامه‌اى بعزيز مصر كه يوسف بود نوشت مضمون آن بعد از تسميه اينكه : اين نامه‌ايست از يعقوب اسرائيل اللَّه ابن اسحاق ذبيح اللَّه ابن ابراهيم خليل اللَّه بسوى عزيز مصر و مظهر عدل و تمام دهنده كيل ، بدان اى پادشاه مصر كه ما اهل بيت نبوت و رسالتيم كه هميشه بلا موكل بر ماست چنانچه جد من ابراهيم را نمرود در آتش انداخت و حكم بجد من آمد كه پدر من اسحاق را ذبح كند پس حق تعالى آتش را ابراهيم «
بَرْداً وَ سَلاماً
» گردانيد و كبش عظيم را فداى اسحاق ساخت و مرا فرزندى بود يوسف نام كه هميشه مونس من و نور چشم من بود احدى را در دنيا از او دوست تر نميداشتم برادران او كه از مادر جدا بودند بعد از رخصت او از من گرفته بصحرا بردند و گفتند كه : او را گرگ خورده و من از غم و فراق او آن قدر گريه كردم كه چشمان من از نور بينايى عارى گرديد و از بار أ لم مهاجرت او پشت من خم شد و او را برادرى بود از يك مادر ( و در بعضى روايات هست كه او را برادرى بود از خالهء او ) پس بعد از او دل