تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير شريف لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
متوجه شدى ؟ پس بجريمهء اين كار باقى ماند در همان محبس بضع سنين و همچنين از آن حضرت روايت كرده كه وقتى كه يوسف مر آن جوان را گفت «
اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ
» جبرئيل نزد او آمد و پايى بر او زد تا آن كه منكشف شد بر او آن چه در ارض هفتم مخفى بود بعد ازين بيوسف گفت : درين وقت چه چيز مشاهد تو مىشود ؟ گفت سنگى كوچك پس جبرئيل آن سنگ را شكافت و بيوسف گفت اين زمان چه ميبينى ؟ گفت كرم كوچك را ميبينم كه در ميان اين سنگ ظاهر شد پس به او گفت كه : رازق اين كيست ؟ يوسف گفت : خداى تعالى ، بعد ازين جبرئيل گفت كه : پروردگار تو ميفرمايد كه : هر گاه من فراموش نكنم اين كرم را در ميان اين سنگ در قعر زمين هفتم گمان ميكنى كه من ترا فراموش خواهم كرد كه بمخلوقى پناه بردى ؟ پس چندى از اوقات بكفارهء اين خلاف اولى در محبس توقف كن ، يوسف ازين خطاب آن چنان بگريه افتاد كه ديوارهاى سجن از گريهء او بگريه افتادند و اهل سجن از گريه و سوگوارى او بتنگ آمده با او چنين مصالحه كردند كه يك روز گريه كند و يك روز فارغ باشد و آن روزى كه فارغ بود و گريه نميكرد آن چنان مغموم و مفهوم ميشد كه درين وقت حال او زبون‌تر از روز گريه بود و در مجمع البيان از حضرت رسالت پناه صلّى اللَّه عليه و آله روايت كرده كه آن حضرت ميفرموده‌اند كه : « عجبت من اخى يوسف كيف استغاث بالمخلوق دون الخالق » و ايضا از ان حضرت روايت كرده كه اگر يوسف اين سخن را نميگفت در سجن اين مقدار نميماند بلكه زودتر از تنگناى آن خلاص ميشد هر چند استعانت بعباد در كشف محن و شدايد محمود است اما لايق به حال انبيا نيست كه گفته‌اند : « حسنات الأبرار سيئات المقربين » و على بن ابراهيم از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه چون وقت زندان بودن يوسف بانتها رسيد و از جانب اللَّه اذن خواندن دعاى فرج يافت روى خود را بر خاك گذاشته گفت « اللهم ان كانت ذنوبى قد أخلقت وجهى عندك فانى اتوجه اليك بوجوه آبائى الصالحين ابراهيم و اسماعيل و اسحاق