تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
چيست روز ديگر قاصدى برسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرستادند كه ابو لبابة كه از بنى عمرو است نزد ما فرست تا سخنى چند با او بگوئيم و صلاحى ببينيم رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اجارة داد و چون ابو لبابة در حصن درآمد زنان و كودكان نزد او آمدند و بسيار گريستند و جزع و فزع كردند دل او بر ايشان بسوخت گفتند مصلحت باشد كه بر حكم محمد از حصن به زير آييم گفت روا باشد و بدست اشارت كرد به حلق كه اگر به زير آييد شما را بكشند و ابو لبابه گويد كه چون اين خيانة كردم پشيمان شدم و نزد رسول رفتم و خود را در ستون مسجد بستم و گفتم خود را نگشايم تا كه رسول بگشايد چون نزد رسول نرفت حضرت از احوال او پرسيد صورت حال بعرض رسانيدند فرمود اگر نزد من آمدى براى او استغفار كردمى اكنون ويرا نگشايم تا خداى توبة او را قبول كند و بعد از فتح خداى توبهء او را قبول كرد و جبرئيل سحرگاهى آمد و رسول را از اين خبر داد آنحضرت در حجرهء ام سلمه بود ام سلمه روايت كند كه در آنوقت رسول خدا را ديدم كه بخنديد گفتم يا رسول اللّه هميشه دندانت خندان باد سبب خنده در اين وقت چيست فرمود جبرئيل آمد و مرا خبر داد كه حق تعالى توبه ابو لبابه را قبول كرد گفتم رخصت باشد كه بروم و او را از اين بشارت دهم و اين سوره پيش از نزول آيه حجاب بود گفت روا باشد پس بدر مسجد رفتم كه بر در حجرهء من بود و آواز دادم كه يا ابا لبابه بشارت باد كه حق تعالى توبهء ترا قبول كرد و جمعى كه در مسجد بودند خواستند كه ويرا بگشايند گفت سوگند خورده‌ام كه كسى غير از رسول خدا مرا از اين بند نگشايد و چون آنحضرت به نماز صبح آمد ويرا بگشاد القصه چون روز شد بنى قريضه بر حكم رسول خدا فرو نيامدند و گفتند يا رسول اللّه اينها موالى و خلفاى مايند توقع ما آنست كه با ايشان همان معامله كنى كه با خلفا و موالى خزرج كردى و قبل از اين رسول بنى قينقاعرا حصارى داده بود بشفاعة عبد اللّه بن ابى سلول و اوس را از آنحضرت نيز همين چشم داشت بود فرمود راضى ميشويد به حكم سعد بن معاذ كه پيشواى شماست گفتند بلى آنچه راى سعد باشد بر آن راضى مىشويم سعد در اينوقت مجروح بود از تيرى كه بر كحل وى آمده بود و بريده بود در غزوه احزاب و او در مسجد خيمه زده بود و زنى رقيده بعلاج او مشغول بود پس او را سوار كردند و همه راه با او ميگفتند كه رسول خدا ترا حاكم كرده در بنى قريظه و ايشان موالى تواند با ايشان احسان كن و چون در اين باب مبالغه به حد اطناب رسانيدند جواب داد كه سعد شخصى نيست كه براى ملامت كنندگان جانب خدا را بگذارد و چون سعد نزد رسول آمد او را فرود آوردند و گفتند رسول خدا تو را حاكم كرده در بنى قريظه كه موالى تواند سعد ببنى قريظه گفت عهد خدا و رسول خدا بر شماست كه از حكم من بازنگرديد گفتند چنين باشد پس سعد گفت چون من حاكمم حكم من آنست كه مردان