سخن را از ابر ميشنيد و در تبيان آورده كه چون حق تعالى خواست كه با موسى سخن گويد بفرمود تا هفت فرسخ گرداگرد طور ظلمت فرو گرفت و چون موسى در آن ظلمت قدم نهاد هر دو فرشته كه بر آدمى موكلند از او دور كردند و آسمان را به نظر وى در آوردند ملائكه را ديد در هوا ايستاده و عرش عظيم بر وى ظاهر گشته پس حق تعالى باوى سخن گفت و در ينابيع آورده كه او را بيست و چهار هزار كلمه بشنوانيد و بروايتى هفتصد هزار و اصح نود و چهار هزار چون موسى از مناجات فارغ شد آنهفتاد كس از احبار قوم كه همراه آورده بود در بيرون حجاب ايستاده بودند گفتند اى موسى ما چيزى ميشنيديم نميدانيم كه كلام خدا بود يا مخلوق ما به آن نگرويم و تصديق نكنيم تا آنكه به چشم سر او را ببينيم هر چند موسى ايشانرا گفت كه ديدن او سبحانه از محالات است قبول نكردند و ميگفتند آخر تو سؤال رؤيه كن تا جواب چه ميآيد پس موسى به زبان قوم خود
قالَ رَبِّ أَرِنِي
گفت اى پروردگار من بنما به من ذات خود را
أَنْظُرْ إِلَيْكَ
تا نظر كنم بسوى تو
قالَ
گفت حق تعالى در جواب او كه
لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ
هرگز نخواهى ديد مرا و ليكن نظر كن بكوه زبير كه بلندترين كوههاست
فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ
پس اگر اينكوه قرار گيرد در جاى خود هنگام فرود آمدن نور من در آن
فَسَوْفَ تَرانِي
پس زود باشد كه تو نيز به بينى مرا و اگر كوه را قوت آن نباشد تو نيز قدرت و قوت ديدن مرا نداشته باشى
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ
پس آنهنگام كه تجلى كرد پروردگار او مر آن كوه را در عين المعانى آورده كه حق تعالى نور خود را از پس هفتاد هزار حجاب به مقدار درهمى ظاهر كرد در آنساعت هر ديوانهء كه در روى زمين بود به هوش آمد و هر بيمارى كه سر بر بالين مرض داشت شفا يافت و عرصهء زمين سر سبزى پذيرفت و آب هاى شور شيرين شد بتان به روى در افتادند آتشكده مجوس فرو مرد بسبب آن تجلى
جَعَلَهُ دَكًّا
گرديد آنكوه ريزه ريزه در تبيان گفته كه كوه به آن عظمت پاره پاره گشت و شش كوه ديگر از او جدا شد سه كوه كه احد است و ورقان و رضواى بمدينه افتاده و سه كوه ديگر كه ثور و ثبير و حراست به مكه
وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً
و بيفتاد موسى بيهوش از هول آنچه مشاهده كرد از پاره پاره شدن كوه در آن از پنجشنبه روز عرفه بود و آن هفتاد كس هلاك شدند
فَلَمَّا أَفاقَ
پس چون به هوش باز آمد
قالَ سُبْحانَكَ
گفت تنزيه ميكنم تو را از هر چه لايق حضرت تست و پاك ميدانم تر از آنكه به چشم سر ديده شوى
تُبْتُ إِلَيْكَ
بازگشتم بسوى تو از جرأت اقدام نمودن بر سؤال بدون اذن تو
وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ
و من اول گروندگانم بعظمت و جلال تو كه هيچ احدى تو را نتواند ديد در