تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
و به شهر خود باز رساند يعنى مكّه . ابو صالح و ابو مالك گفتند كه : مراد به
[ مَعادٍ ]
بهشت است
[ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ ]
بگو اى محمّد كه : خداى من عالمتر است و او بهتر داند كسى را كه او بر هدايت باشد و راه راست ، و آن را كه او در ضلالت و گمراهى هويدا و روشن باشد .

[ سوره القصص ( 28 ) : آيات 86 تا 88 ]

وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى إِلَيْكَ الْكِتابُ إِلاَّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ ظَهِيراً لِلْكافِرِينَ ( 86 ) وَ لا يَصُدُّنَّكَ عَنْ آياتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنْزِلَتْ إِلَيْكَ وَ ادْعُ إِلى رَبِّكَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ( 87 ) وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ( 88 ) و تو اى محمّد اميد نداشتى و در خاطر تو نبود كه اين كتاب قرآن به تو القا كنند و به تو وحى فرستند و ترا پيغمبر جهانيان گردانند ليكن براى رحمتى بود از خداى تو كه به تو كتاب فرستاد تا تو قصص و احوال أمم سالفه بر اهل مكّه ميخوانى و تو آن ناديده و از كسى ناشنيده و در كتابى ناخوانده ؛ پس بنگر تا يار كافران نباشى و ياور ايشان نگردى نه آنست كه پيغمبر خداى وقتى يار ايشان بوده يا در خاطر وى گرديده است تا وى را از آن نهى كند ؛ چه كه نهى درست باشد از فعلى كه منهى هرگز آن نكرده باشد و بر خاطر او گذشته نبود ، و گفته‌اند : اگرچه خطاب رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم راست امّا مراد امّت وىاند
[ وَ لا يَصُدُّنَّكَ ]
و نبايد كه ترا اين كافران بگردانند و مانع شوند از آيات خداى بعد از آنكه نازل شده باشد بر تو و فرو آمده
[ وَ ادْعُ إِلى رَبِّكَ ]
و تو خلقان را دعوت كن بسوى پروردگار خود و با خداى خود خوان و از جملهء مشركان مباش و با خداى جهان خداى ديگر را مخوان كه جز از وى خدائى نيست
[ كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
« 1 »
]
، هر چه هست همه هلاك خواهد شد و نيست خواهد گرديد
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : «[ كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ]همه چيز هلاك خواهند شد مگر ذات او جلّ جلاله ، و بيان كرده‌ايم كه [ وجه ] عبارت باشد از ذات ؛ صادق عليه السلام گفت : [ الّا دينه ] مگر دين او [ و ما أريد به وجهه ] و آن طاعتى كه براى او كرده باشند . ( و بعد از نقل روايت ابن حوشب و ابن كيسان مطابق متن گفته ) سعيد جبير گفت : روزى مردى از امير المؤمنين عليه السلام سؤال كرد و چيزى - خواست و گفت : اسألك بوجه اللّه ؛ اين از تو به روى خدا ميخواهم ، گفت : دروغ گفتى ؛ انّما سألتنى بوجه الخلق ؛ اين از من بر وى خلقان خواستى كه وجه خداى را معنى حقّ است ؛ ألا ترى الى قوله : كلّ شىء هالك الّا وجهه ؛ يعنى همه چيزى هلاك شود الّا حقّ . ابو العاليه گفت : مراد عمل باخلاص است ، بيانه قول الشاعر :أستغفر اللّه ذنبا لست محصيه * ربّ العباد إليه الوجه و العمل »[ لَهُ الْحُكْمُ ]حكم او راست هيچ كس را حكم نرسد اگر عقلى اگر شرعى ؛ عقليّات بتقرير او در عقول ؛ و شرعيّات بانزال وى بر رسول ، فمن أين القياس للنّاس ؟ ![ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ]و خلقان را مرجع و مآب با او باشد يعنى با جائى كه در آنجاى كس را حكم نباشد جز او را ، و همه املاك و احكام از مالكان و حاكمان زايل باشد و اگرچه امروز متصرّفند در آن » . مولى فتح اللّه ( ره ) در منهج الصادقين گفته : «[ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ]و بسوى او يعنى بمحشر باز گرديده خواهيد شد براى مكافات و مجازات حسنات و سيّئات و نزد محقّقان آنست كه : چون موجود حقيقى نيست مگر حق سبحانه پس ما سواى او فانى باشند از روى حقيقت و حكم و فرمان مخصوص به او ، و در شرح عوارف مذكور است كه[ هالِكٌ ]گفت و « يهلك » نگفت ؛ تا معلوم شود كه وجود همهء اشياء در جنب وجود او امروز هالك است و احالهء مشاهدهء اين حالت بفردا در حقّ محجوبان است كه : يوم يرونه بعيدا و نراه قريبا ، و در تفسير كشف الاسرار آورده كه : نه كسى را به تو وجود بود و از تو به كسى بلكه همه از تو به تو پس همه توئى و بس ؛ ألا كلّ شىء ما خلا اللّه باطل ؛ چه علايق منقطع است و عوائق مرتفع ، رسوم باطل است ؛ و اسباب مضمحلّ ، حدود متلاشى است و خلايق ، و حق يكتا و به خود باقى » .