كه يك ماه و دو ماه در بيت المقدّس رفتى براى عبادت و كسى را به خود راه ندادى و طعامى و شرابى كه او را بايستى بر وجه قناعت برگرفتى و هر وقت كه در بيت المقدّس رفتى درختى نو ديدى كه رسته ، پرسيدى كه : اى درخت تو را چه نام است ؟ - خداى تعالى ويرا بسخن آوردى و گفتى : فلان ، گفتى : تو چه را شائى ؟ - گفتى : فلان كار را ، بفرمودى تا ببريدندى و براى آن كار ذخيره كردندى ، تا آن سال كه فرمان خواست يافتن در مسجد رفت درختى ديد رسته ، نام وى پرسيد ، گفت : خرّوبه ، گفت : ترا خرّوبه چرا خوانند ؟ - گفت : براى آنكه در پيش من خرابى بيت المقدّس است ، سليمان انديشه كرد كه خرابى بيت المقدّس خبر مرگ من ميدهد چه تا من زنده باشم بيت المقدّس را كسى خراب نتواند كردن ، بفرمود : تا آن را بر كندند و در بوستانى نشاندند . ابن زيد گفت كه : سليمان ملك الموت را گفته بود كه : چون مرا اجل نزديك آيد مرا خبر ده به چند روز پيشتر ، چون وقت مرگ او آمد او را گفت كه : از عمر تو يك ساعت بيش نمانده است ، سليمان شياطين را بفرمود كه : براى من كوشكى از آبگينه بنا كنيد آن كه در آن شوم و مردم را ببينم و ايشان مرا ببينند ، براى او كوشكى ساختند در آنجا رفت و نماز كرد و بر عصا تكيه زد ؛ ملك الموت جان او برداشت و او بر عصا تكيه زده بود . بعضى مفسّران گفتند : خداى سبحانه و تعالى خواست تا خلقان را معلوم گرداند كه جنّيان غيب نميدانند . سليمان را كوشكى بود از بلّور در آنجا شدى مردم او را نديدندى و او مردم را ديدى او در آن كوشك ايستاده بود بر عصا تكيه زده ؛ ملك الموت آمد و گفت : اجابت كن دعوت خداى را ، او گفت : مهلتى ده مرا تا احوال خود و احوال لشكر را مطالعه كنم ، گفت : دستورى نيست ، گفت : چندانكه احوال خود مطالعه كنم ، گفت : دستورى نيست ، تا به آن جا رسيد كه گفت : چندان مهلت ده كه از پاى بنشينم ؟ - گفت ، دستورى نيست ، همچنان بر پاى ايستاده بر عصا تكيه زده جانش برداشت ، و او جنّيان را هر يكى بكارى بداشته بود كار ميكردند و در
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 44
مساهمون: مير جلال الدين حسينى ارموى (محدث)
ص٤٤