زنده گرداند استخوانهاى ريزيده را آن خداى كه قادر است بر آنكه بكرد و بيافريد براى شما از درخت سبز آتش را پس شما از اين درخت سبز آتش ميافروزيد عبد اللّه عباس گفت : آن دو درخت است كه درو آتش باشد يكى را مرخ خوانند و ديگرى را عفار « 1 » چون كسى را آتش بايد از اين دو درخت دو شاخ ببرد كه آب از او ميچكد و آن را بر يكديگر سايد آتش از ميان ايشان بيرون آيد و حكما گفتهاند :
هيچ درخت نباشد كه درو آتش نباشد مگر درخت عنّاب
[ أَ وَ لَيْسَ الَّذِي ]
استفهام است بر سبيل تقريع اى « 2 » آنكس كه بيافريد آسمان را و زمين را قادر نباشد بر آنكه مثل ايشان بيافريند
[ بَلى ]
آرى قادر باشد و تواند و او آفريدگار داناست .
[ إِنَّما أَمْرُهُ ]
او چيزى كه خواهد كه در وجود آورد آن را بىتوقّفى در وجود آرد فعل او بخلاف افعال اجسام است از آنكه افعال اجسام به مباشرت محلّ قدرت باشد و با تعب و رنج باشد امّا افعال او نه چنين است او قادر الذّات است چون داعى او خالص شود ببودن چيزى ؛ آن چيز بباشد ، چون قدرت چنين باشد چگونه از مقدور عاجز شود و اعاده از جملهء آنست كه صحّت مقدورى دارد پس قادر باشد .
[ فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ ]
منزّه آن خداى كه مالك جملهء اشياء است پادشاهى همه چيزها بدست قدرت اوست و مرجع همه با اوست .
هامش
( 1 ) ابو الفتوح ( ره ) بعد از نقل كلام ابن عباس گفته « و از اينجا عرب در مثل گفتند :
فى كلّ شجرة نارو استمجد المرخ و العفار » و گفتند : مرخ نر باشد و عفار ماده و هر دو را زند و زنده گويند و شيخ ما ابو القاسم محمود بن عمر الزمخشرى دو بيت گفت :« و إنى أرى مثل الفاضلين * اذا التقيا الزند و الزنده »« فهذا يفيد بما عنده * و هذا يفيد بما عنده »و براى تحقيق مثل رجوع شود بمجمع الامثال ميدانى ( ص 451 چاپ ايران ) .
( 2 ) يعنى آيا .