تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
أبو سعيد خدرى گفت : مردى از رسول پرسيد كه : طوبى چيست ؟ - گفت : نام درختى است در بهشت ، سايهء او صد ساله راه باشد جامه‌هاى أهل بهشت از شكوفه‌هاى او بيرون آيد . و در خبرى ديگرست « 1 » كه : آن درختيست اصل آن در سراى رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود و هيچ سرائى نباشد در بهشت و الّا شاخى از آن سر در آنجا دارد و خداى تعالى هيچ شكوفهء و ميوهء نيافريده كه آن به روى نباشد و از هيچ رنگى مگر سياهى ، و از زير آن درخت دو چشمه بيرون مىآيد يكى كافور و يكى سلسبيل ، مقاتل گفت : هر برگى ازو خلايقى را سايه افكند و فريشتهء برو موكّل است كه خداى را تسبيح مىكند بأنواع لغات . وهب منبّه گفت « 2 » : در بهشت درختى است كه آن را [ طوبى ] گويند اگر
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) در تفسير خود آن را به اين عبارت مصّدر كرده : « عبيد بن عمير گفت درختى است الحديث » . ( 2 ) سيوطى در الدر المنثور اين روايت را چنين نقل كرده ( ج 4 ؛ ص 60 ) : « و أخرج ابن جرير و أبو الشيخ عن وهب بن منبّه ( رض ) قال : انّ فى الجنّة شجرة يقال لها طوبى يسير الرّاكب فى ظلّها مائة عام ما يقطعها ، زهرها رياط ، و ورقها برود ، و قضبانها عنبر ، و بطحاؤها ياقوت ، و ترابها كافور ، و وحلها مسك ، يخرج من أصلها أنهار الخمر و اللّبن و العسل و هى مجلس من مجالس أهل الجنّة و متحدّث بينهم فبينما هم فى مجلسهم إذ أتتهم ملائكة من ربّهم يقودون خيما مزمومة بسلاسل من ذهب وجوهها كالمصابيح من حسنها و وبرها كخدّ المرعزىّ ( 3 ) من لينه ؛ عليها رحال ألواحها من ياقوت ؛ و دفوفها من ذهب ، و ثيابها من سندس و استبرق ، فينيخونها و يقولون : ربّنا أرسلنا إليكم لتزوروه ، فيركبوها فهى أسرع من الطّائر و أوطأ من الفراش نجباء من غير محنة يسير الرّجل الى جنب أخيه و هو يكلّمه و يناجيه لا يصيب أذن راحلة منها أذن صاحبتها و لا تزل راحلة نزل صاحبتها حتّى أنّ الشجرة لتنحى عن طرقهم لئلّا يفرق بين الرّجل و أخيه فيأتون الى الرّحمن الرّحيم فيسفر لهم عن وجهه الكريم حتّى ينظروا اليه فاذا رأوه قالوا : الّلهم أنت السّلام و منك السّلام و حقّ لك الجلال و الاكرام و يقول عزّ و جلّ عند ذلك : انا السّلام و منّى السّلام ، و عليكم حقّت رحمتى و محبّتى ، مرحبا بعبادى الّذين خشونى بالغيب و أطاعوا أمرى فيقولون : ربّنا انّا لم نعبدك حقّ عبادتك و لم نقدّرك حقّ قدرك فأذن لنا فى السّجود قدّامك فيقول اللّه عزّ و جلّ : انّها ليست بدار نصب و لا عبادة و لكنّها دار ملك و نعيم و إنّى قد رفعت عنكم نصب العبادة فسلونى ما شئتم فانّ لكلّ رجل منكم أمنيّة فيسألونه حتّى أنّ أقصرهم أمنيّة ليقول : ربّ تنافس أهل الدّنيا فى دنياهم فتضايقوا فيها ؛ ربّ فأعطنى كلّ شىء كانوا فيه من يوم خلقتها الى ان انتهت الدّنيا فيقول اللّه عزّ و جلّ . لقد قصرت بك امنيّتك و لقد سألت دون منزلتك هذا لك منّى ، و سأتحفك بمنزلتى لأنّه ليس فى عطائى نكد و لا تصريد ثمّ يقول : اعرضوا على عبادى ما لم تبلغ أمانيّهم و لم يخطر لهم على بال ، فيعرضون عليهم حتّى تقصر بهم أمانيّهم الّتى فى أنفسهم فيكون فيما يعرّضون عليهم براذين مقرنة على كلّ أربعة منهم سرير من ياقوتة واحدة على كلّ منها قبّة من ذهب مفرّغة ، فى كلّ قبّة منها فرش من فرش الجنّة مظاهرة فى كلّ قبّة منها جاريتان من الحور العين ، على كلّ جارية منهنّ ثوبان من ثياب الجنّة و ليس فى الجنّة لون الّا و هو فيهما و لا ريح طيّبة إلّا و قد عبقتا به ينفذ ضوء وجوهما ، غلظ القبّة حتّى يظنّ من يراهما انّهما من دون القبّة يرى مخهّما من فوق أسرّتهما كالسلك الابيض من ياقوتة حمراء يريان له من الفضل على صاحبته كفضل الشّمس على الحجارة أو أفضل ، و يرى هو لهما مثل ذلك ثمّ يدخل اليهما فيجيئانه و يقبّلانه و يعانقانه و يقولان له : و اللّه ما ظننا انّ اللّه يخلق مثل ذلك ثمّ يأمر اللّه تعالى الملائكة فيسيرون بهم صفّا فى الجنّة حتّى ينتهى كلّ رجل منهم الى منزله الّذى أعدّ له » . ابو الفتوح ( ره ) در تفسير خود اين حديث را چنين ترجمه كرده ( ج 3 چاپ اول ص 192 - 193 ، س 29 و چاپ دوم ج 6 ؛ ص 92 - 93 ) : « وهب منبّه گفت : در بهشت درختى است كه آن را طوبى گويند كه سوار نيك رو اگر صد سال در سايهء او ميرود آن را نبرد ، شكوفهء او رياط و چادرها باشد ، و برگهاش برود باشد ، و شاخهاش عنبر باشد ، و زمينش ياقوت باشد ، و خاكش كافور باشد ، و گل او مشك باشد ، و از اصل آن جوى شير و انگبين بيرون ميآيد ، و آن جاى نشست اهل بهشت باشد ايشان در مجلس خود نشسته باشند كه فرشتگان با ايشان آيند با نجيبانى از نور بزمامهاى زر ، رويهايشان چون چراغ رخشان بود ، و پر ايشان چون مرغزى - ( در برهان قاطع گفته : « مرغز بفتح اوّل و ثالث بر وزن مركز نام جائى و مقامى است و بضمّ ثالث هم آمده است » و در فرهنگ انجمن آراى ناصرى گفته : « مرغز با اوّل مفتوح بثانى زده و غين منقوط بزاى منقوط زده موضعى است بحدود غور و هرات ؛ حكيم سنائى گفته :ابلهى مرغزى به شهر هرى * سوى بازار برد لاشه خرىحكيم ناصر خسرو گفته :همچنين دايم نخواهد ماند برگشت زمان * موى جعدش ششترىّ و روى خوبت مرغزىو موى گوسفندان آنجا نرم و بلند و پيچيده بود و در زمستان در زير پا نهند و بر آن نشينند » . پس معلوم شد كه مراد در روايت معنى دوم است يعنى موى نرم ؛ ليكن من اين كلمه را در كتب لغت عربى كه در دسترس دارم نيافتم فراجع ان شئت . ) - بود به نرمى ، بر پشتهاى ايشان رحلها باشد كه الواح آن از ياقوت بود ، و دفّهاى آن از زر بود ، و جامه‌هاى آن از سندس و استبرق ، اشتران فروخوابانند و گويند : خداى تعالى ما را به زيارت شما فرستاده است تا بر شما سلام كنيم - ( گويا در ترجمه اشتباه شده زيرا معنى [ لتزوروه ] آنست كه : او را ديدار كنيد . ) - آنگه بر آن شتران نشينند و ايشان از مرغ پرنده سريع‌تر باشند ، و از بستر نرم‌تر و هموارتر ، در پهلوى يكديگر چنان ميروند كه سواران ايشان با يكديگر سخن ميكنند و راز ميگويند و هيچ ركاب ايشان در يكديگر نسايد ، و اگر درختى در راه ايشان افتد چون ايشان آنجا رسند از ره ايشان دور شود تا ايشان از يكديگر جدا نشوند ، بيايند بجوار رحمت ربّ العزة چون بمقرّ عزّ خود رسند گويند : الّلهم انت السّلام و منك السّلام و حقّ لك الجلال و الاكرام ، حق تعالى فرمايد : أنا السّلام و منّى السلام و عليكم السّلام و رحمتى و محبّتى ، مرحبا بندگان من كه در غيب از من بترسيديد ، و طاعت من داشتيد ، گويند : بار خدايا دستورى ده تا ترا سجده كنيم ، حق تعالى فرمايد : اين نه سراى رنج و تعب است ؛ اين سراى ملك و نعيم است ، من رنج عبادت از شما برداشته‌ام هر چه خواهيد بخواهيد از من تا آرزوهاتان بدهم ، ايشان آرزوها ميكنند و حاجتها ميخواهند ، خداى تعالى ميدهد تا بآنكس كه آرزوى او كمتر بود گويد : بار خدايا اهل دنيا در دنياشان منافسه و محاسده كردند بار خدايا هر چه ايشان در آن منافسه كردند مرا مانند آن بده ، حق تعالى گويد : آرزوى تو بس مختصر است و اينكه خواستى دون منزلت تو است ، من آنچه خواستى بدهم ترا و ترا بپايهء خود رسانم كه تو مستحقّ آنى براى آنكه در عطاى من تنكيد و تثقيل نبود و آنگه حق تعالى گويد : عرض كنيد بر بندگان من آنچه وهم و خاطر ايشان به آن نرسد و بدل ايشان نگردد ، بر ايشان عرض كنند ايشان بدانند كه آنچه در دل ايشان بود از امانى و آرزو هيچ نيست ، در جملهء آنچه برايشان عرض كنند اسبانى باشد و اشترانى كه بر هر جهاز از ايشان سريرى نهاده از ياقوت بيك پاره و بر هر سريرى قبّهء از زر آويخته ، در هر قبّهء فرشى از فرشهاى بهشت گسترده با طهارت و لطافت ، در هر قبّهء دو كنيزك از حور العين ، و بر هر كنيزكى دو جامه از جاى بهشت كه هيچ لون در بهشت نباشد كه نه بر آن جامه بود و هيچ بوى خوش نباشد الّا از آن ميدمد ، روشنائى روى ايشان از وراى قبّه ميتابد و ايشان بلطافت چنان باشند كه مغز استخوان ايشان در استخوان پيدا بود بمانند مرواريد سپيد كه بتابد از ميان ياقوت سرخ ، فضل او بر ديگران در حسن چنان بود كه آفتاب بر سنگ ، آنگه مؤمن در نزد ايشان شود برخيزند و دست در گردن او كنند و گويند : و اللّه كه ما گمان نبرديم كه خداى تعالى چون تو خلقى آفريده است ، آنگه خداى تعالى فرمايد تا فرشتگان در پيش ايشان بروند و ايشان را بمنازل و درجات خود رسانند و با جلال و اكرام آنجا فرود آرند » . ( 3 ) - در حديثى ديگر نيز اين لفظ در همين مورد بدون ياء نسبت ياد شده ( رجوع شود بسطر 36 ) : « وبرها خزّ أحمر و مرعز احمر » و در هر دو مورد به عين مهمله ذكر شده و از قرينهء مورد به نظر ميرسد كه بغين معجمه باشد چنان كه در ترجمهء روايت كلمات برخى از لغويان را ياد خواهيم كرد ان شاء اللّه تعالى .